Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (20 milliseconds)
English
Persian
surcharge
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
Other Matches
overbuild
زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
frequent
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequents
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overload
زیاد بار کردن اضافه بار
overloads
زیاد بار کردن اضافه بار
overloaded
زیاد بار کردن اضافه بار
overspend
زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
overloaded
زیاد پر کردن
heightening
زیاد کردن
heightens
زیاد کردن
overload
زیاد پر کردن
propagating
زیاد کردن
heightened
زیاد کردن
add
زیاد کردن
to run rup
زیاد کردن
heighten
زیاد کردن
grnish
زیاد کردن
overstock
زیاد پر کردن
propagated
زیاد کردن
increased
زیاد کردن
increase
زیاد کردن
propagate
زیاد کردن
propagates
زیاد کردن
increases
زیاد کردن
overloads
زیاد پر کردن
intensification
زیاد کردن
adds
زیاد کردن برد
propagate
زیاد کردن پروردن
oversimplify
زیاد ساده کردن
raises
پروراندن زیاد کردن
make much of
استفاده زیاد کردن از
propagated
زیاد کردن پروردن
overcharges
زیاد حساب کردن
raise
پروراندن زیاد کردن
adding
زیاد کردن برد
add
زیاد کردن برد
overrate
زیاد براورد کردن
overestimate
زیاد براورد کردن
overestimated
زیاد براورد کردن
overestimates
زیاد براورد کردن
to overstrain oneself
تقلای زیاد کردن
to overwork oneself
زیاد کار کردن
elevation of security
زیاد کردن تامین
oversimplification
زیاد ساده کردن
oversimplified
زیاد ساده کردن
oversimplifies
زیاد ساده کردن
overcharge
زیاد حساب کردن
overrating
زیاد براورد کردن
ransack
زیاد کاوش کردن
overcharged
زیاد حساب کردن
overrated
زیاد براورد کردن
ransacked
زیاد کاوش کردن
overrates
زیاد براورد کردن
ransacking
زیاد کاوش کردن
ransacks
زیاد کاوش کردن
overcharging
زیاد حساب کردن
oversimplifying
زیاد ساده کردن
over refine
زیاد موشکافی کردن
strain
کوشش زیاد کردن
strains
کوشش زیاد کردن
overheat
زیاد گرم کردن
overwork
کار زیاد کردن
overworked
کار زیاد کردن
overworking
کار زیاد کردن
overestimating
زیاد براورد کردن
overworks
کار زیاد کردن
overheats
زیاد گرم کردن
to overexert
تقلای زیاد کردن
superheat
گرم کردن زیاد
overloaded
زیاد بار کردن
overpress
زیاد پافشاری کردن در
overfreight
زیاد بار کردن
overheated
زیاد گرم کردن
propagating
زیاد کردن پروردن
overload
زیاد بار کردن
overloads
زیاد بار کردن
propagates
زیاد کردن پروردن
expanded , capacity
زیاد کردن گنجایش
over excite
زیاد تحریک کردن
To live a long life .
عمر طولانی (زیاد ) کردن
give or take
<idiom>
از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
overpress
زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
extorting
اخاذی کردن زیاد ستاندن
gaps
اختلاف زیاد شکافدار کردن
gap
اختلاف زیاد شکافدار کردن
call of more
حق تقاضای زیاد کردن مبیع
extorted
اخاذی کردن زیاد ستاندن
ingurgitate
فرا گرفتن زیاد پر کردن
to lavisheffort
زیاد تلاش یا کوشش کردن
to rummage out
با جستجوی زیاد پیدا کردن
to bolt
با سرعت زیاد حرکت کردن
extorts
اخاذی کردن زیاد ستاندن
extort
اخاذی کردن زیاد ستاندن
overbear
مغلوب کردن زیاد میوه دادن
tasks
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
to overeach oneself
زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
to overrun oneself
از دویدن زیاد خود را خسته کردن
enlarge
توسعه دادن زیاد بحث کردن
slashes
تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
enlarging
توسعه دادن زیاد بحث کردن
slash
تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
enlarges
توسعه دادن زیاد بحث کردن
task
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
haunts
زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
slashed
تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
haunt
زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
overset
زینت دادن زیاد بار کردن
enlarged
توسعه دادن زیاد بحث کردن
overwind
بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
to occupy much space
فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
overstaying
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstays
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstay
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to dwell on
زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
impose
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
imposes
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
overstock
زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
inflating
پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
lionize
مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
inflates
پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
pick and choose
در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
to piss off the wrong people
<idiom>
آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
inflate
پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
to work hard
سخت و با زحمت زیاد کار کردن
[اصطلاح روزمره]
constrains
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrain
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
multiple
حاوی قط عات زیاد بودن یا عمل کردن به روشهای مختلف
religionize
دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
overrates
بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimate
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrated
بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrate
بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimated
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimates
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrating
بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimating
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
hazing
تحمیل کار سخت یا زیاد
he paid through the nose
زیاد به او تحمیل کردند گوشش را بریدند
to put on
شرط بندی کردن تحمیل کردن
shim
واشر نازکی از جنس فلز بادقت زیاد جهت پر کردن فاصله بین دو قطعه
superadd
بیش از حد لزوم اضافه کردن سربار کردن
superaddition
بیش از حد لزوم اضافه کردن سربار کردن
induce
فراهم کردن تحمیل کردن
inducing
فراهم کردن تحمیل کردن
induces
فراهم کردن تحمیل کردن
induced
فراهم کردن تحمیل کردن
keypad
مجموعه ده کلید با طرح . شامل شده در بیشتر صفحه کلیدها به صورت کلیدهای جداگانه برای وارد کردن حجم زیاد داده عددی
aggravates
اضافه کردن خشمگین کردن
aggravate
اضافه کردن خشمگین کردن
augment
اضافه کردن تقویت کردن
augments
اضافه کردن تقویت کردن
aggravated
اضافه کردن خشمگین کردن
augmented
اضافه کردن تقویت کردن
augmenting
اضافه کردن تقویت کردن
load call
وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition
احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
put-upon
تحمیل کردن بر
protruded
تحمیل کردن
burden
تحمیل کردن
impose
تحمیل کردن
horn in
تحمیل کردن
imposes
تحمیل کردن
forces
تحمیل کردن
protruding
تحمیل کردن
dictate
تحمیل کردن
dictated
تحمیل کردن
protrudes
تحمیل کردن
dictate
تحمیل کردن
put upon
تحمیل کردن بر
saddle
تحمیل کردن
inflicting
تحمیل کردن
inflicted
تحمیل کردن
inflict
تحمیل کردن
force
تحمیل کردن
cark
تحمیل کردن
saddled
تحمیل کردن
dictates
تحمیل کردن
dictating
تحمیل کردن
saddles
تحمیل کردن
forcing
تحمیل کردن
burdens
تحمیل کردن
protrude
تحمیل کردن
inflicts
تحمیل کردن
I didnt get much sleep.
زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
lobbied
تحمیل گری کردن
lobbies
تحمیل گری کردن
exacted
تحمیل کردن بر درست
put on
: تحمیل کردن گذاردن
exact
تحمیل کردن بر درست
puts
قراردادن تحمیل کردن بر
putting
قراردادن تحمیل کردن بر
burden
بارکردن تحمیل کردن
put
قراردادن تحمیل کردن بر
lobby
تحمیل گری کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com