English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (41 milliseconds)
English Persian
propagate زیاد کردن پروردن
propagated زیاد کردن پروردن
propagates زیاد کردن پروردن
propagating زیاد کردن پروردن
Other Matches
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
fostered پروردن
foment پروردن
wombs پروردن
womb پروردن
nurture پروردن
breed پروردن
harboring پروردن
breeds پروردن
bred پروردن
encourages پروردن
foster پروردن
mothered پروردن
harbor پروردن
mothering پروردن
mothers پروردن
encourage پروردن
to bring up پروردن
encouraged پروردن
rear پروردن
fomented پروردن
nurturing پروردن
harboured پروردن
mother پروردن
fosters پروردن
fostering پروردن
rears پروردن
harbouring پروردن
harbours پروردن
rearing پروردن
forms پروردن
reared پروردن
form پروردن
nurtured پروردن
fomenting پروردن
foments پروردن
nurtures پروردن
harbored پروردن
harbors پروردن
harbour پروردن
formed پروردن
pampers بناز پروردن
pampering بناز پروردن
trained پروردن ورزیدن
pamper بناز پروردن
feed پروردن چراندن
train پروردن ورزیدن
petted بناز پروردن
to indulge a hope امید پروردن
pet بناز پروردن
feeds پروردن چراندن
pets بناز پروردن
trains پروردن ورزیدن
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
to incubate bacteria با وسائل ویژه میکرب پروردن
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
increases زیاد کردن
grnish زیاد کردن
increased زیاد کردن
add زیاد کردن
overload زیاد پر کردن
propagating زیاد کردن
heightening زیاد کردن
heightens زیاد کردن
heightened زیاد کردن
overloaded زیاد پر کردن
propagated زیاد کردن
propagate زیاد کردن
overloads زیاد پر کردن
increase زیاد کردن
heighten زیاد کردن
overstock زیاد پر کردن
propagates زیاد کردن
intensification زیاد کردن
to run rup زیاد کردن
overestimating زیاد براورد کردن
oversimplified زیاد ساده کردن
oversimplification زیاد ساده کردن
overfreight زیاد بار کردن
overestimate زیاد براورد کردن
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
to overwork oneself زیاد کار کردن
ransacking زیاد کاوش کردن
ransacked زیاد کاوش کردن
ransack زیاد کاوش کردن
overestimated زیاد براورد کردن
overestimates زیاد براورد کردن
overworks کار زیاد کردن
strain کوشش زیاد کردن
overrating زیاد براورد کردن
overwork کار زیاد کردن
overworked کار زیاد کردن
overrates زیاد براورد کردن
strains کوشش زیاد کردن
overrated زیاد براورد کردن
overrate زیاد براورد کردن
overworking کار زیاد کردن
overheats زیاد گرم کردن
to overexert تقلای زیاد کردن
overload زیاد بار کردن
overheated زیاد گرم کردن
overheat زیاد گرم کردن
overloaded زیاد بار کردن
overloads زیاد بار کردن
superheat گرم کردن زیاد
adds زیاد کردن برد
adding زیاد کردن برد
overcharges زیاد حساب کردن
overcharging زیاد حساب کردن
over refine زیاد موشکافی کردن
raises پروراندن زیاد کردن
raise پروراندن زیاد کردن
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
oversimplifying زیاد ساده کردن
oversimplify زیاد ساده کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
overcharged زیاد حساب کردن
over excite زیاد تحریک کردن
elevation of security زیاد کردن تامین
add زیاد کردن برد
ransacks زیاد کاوش کردن
overpress زیاد پافشاری کردن در
make much of استفاده زیاد کردن از
overcharge زیاد حساب کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
enlarges توسعه دادن زیاد بحث کردن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
enlarging توسعه دادن زیاد بحث کردن
slashes تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
overbear مغلوب کردن زیاد میوه دادن
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
enlarge توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarged توسعه دادن زیاد بحث کردن
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
to dwell on زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overwind بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrated بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrate بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
multiple حاوی قط عات زیاد بودن یا عمل کردن به روشهای مختلف
shim واشر نازکی از جنس فلز بادقت زیاد جهت پر کردن فاصله بین دو قطعه
keypad مجموعه ده کلید با طرح . شامل شده در بیشتر صفحه کلیدها به صورت کلیدهای جداگانه برای وارد کردن حجم زیاد داده عددی
high speed با سرعت زیاد راندن با سرعت زیاد
overload زیاد بار کردن اضافه بار
overloaded زیاد بار کردن اضافه بار
overloads زیاد بار کردن اضافه بار
glaring زیاد
overmuch زیاد
squeamishness زیاد
fulsome زیاد
heart break غم زیاد
superabundant زیاد
intense زیاد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com