English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (52 milliseconds)
English Persian
subsist زیست کردن
subsisted زیست کردن
subsisting زیست کردن
subsists زیست کردن
Search result with all words
to tip something [British E] رسوب کردن چیزی [محیط زیست] [بوم شناسی] [حفاظت محیط زیست]
to tip something [British E] ذخیره کردن چیزی [محیط زیست] [بوم شناسی] [حفاظت محیط زیست]
Other Matches
to tip something [British E] ته نشین شدن چیزی [محیط زیست] [بوم شناسی] [حفاظت محیط زیست]
eco-branch شعبه زیست بوم [شاخه اقتصاد مناسب با زیست بوم]
environmental preservation نگهداشت زیست محیطی حفافت زیست محیطی
performance of the dam زیست سد
biogen زیست زا
bio- زیست -
subsistence زیست
symbion هم زیست
biome زیست بوم
work زیست عمل
worked زیست عمل
biophysics زیست- فیزیک
libidinal زیست مایهای
exvia برون زیست
life force زیست نیرو
biogas زیست گاز
biometrics زیست سنجش
biometry زیست سنجی
environment محیط زیست
biomechanics زیست مکانیک
biological clock زیست گشت
environments محیط زیست
biogases زیست گاز
life space فضای زیست
livability زیست پذیری
biotechnology زیست فناوری
modus vivendi شیوه زیست
biosphere زیست سپهر
biometrics زیست سنجی
biologist زیست شناس
libidos زیست مایه
biomass زیست توده
biome اقلیم زیست
biopolymer زیست بسپار
liveware زیست افزار
settlements زیست گاه
settlement زیست گاه
existence زیست موجودیت
biosphere زیست کره
existences زیست موجودیت
biospher زیست کره
biosphere فضای زیست
biotype زیست گروه
libido زیست مایه
bioluminescence زیست تابی
biology زیست شناسی
homelands زیست بوم
homeland زیست بوم
eco- زیست بوم
biogenesis زیست زاد
biogenetic زیست زادی
biogenic زیست زاییده
biogenosphere زیست سپهر
biological chemistry زیست شیمی
biochemists زیست شیمیدان
joie de vivre زیست شادی
biochemist زیست شیمیدان
subsistence مربوط به زیست
subsistence وسایل زیست
biological زیست شناختی
colony زیست گاه
viability زیست پذیری
biogenosphere زیست کره
biochemistry زیست شیمی
biogeography زیست جغرافی
inhabitant زیست کننده در
biogeographic زیست جغرافیایی
biochemistry زیست- شیمی
biologically زیست شناختی
biologism زیست شناسی
human biometric زیست سنجی انسانی
phenology زیست پدیده شناسی
environmentalism محیط زیست شناسی
environmentalists محیط زیست گرا
stenobathic درعمق کم زیست کننده
lacustrine زیست کننده دردریاچه
biologism زیست شناختی نگری
biocid زیست کش مانع حیات
environmental impact نشانزد زیست محیطی
biological control کنترل زیست شناختی
fluvial زیست کننده در رودخانه
environmental protection حفاظت محیط زیست
biodegradable زیست تجزیه پذیر
biomass pyramid هرم زیست توده
biochemical catalyst کاتالیزور زیست شیمیایی
environmental benefit فواید زیست محیطی
environmental conservation حفافت محیط زیست
viable زیست پذیر ماندنی
biochron زیست زمان جانداران
environmental costs مضار زیست محیطی
proclimax منطقه زیست جانوریاگیاهی
geobiology زمین زیست شناسی
eco-tech فناوری زیست بوم
environmentalism محیط زیست گرایی
biological chemistry بیوشیمی [زیست شیمی]
saltwater زیست کننده در اب شور
biochemistry بیوشیمی [زیست شیمی]
limnic زیست کننده در اب شیرین
limnetic زیست کننده در اب شیرین
limicoline زیست کننده درساحل
life zone منطقه زیست شناسی
eco-technology فناوری زیست بوم
bioclimatology زیست اقلیم شناسی
environmentalist محیط زیست شناس
environmentalist محیط زیست گرا
psychobiology روانشناسی زیست شناختی
amylum نشاسته [زیست شیمی]
environmentalists محیط زیست شناس
coexistent باهم زیست کننده
biomass feedstock مواد اولیه زیست توده
bionic وابسته به زیست سازه شناسی
b.o.d نیاز زیست شیمیایی به اکسیژن
live-in زیست کننده در محل کار
bio- پیشوند وابسته به زیست یا زیستشناسی
saxatile درسنگ زیست کننده یا روییده
xerophile قابل زیست در محیطهای خشک
xerophilous قابل زیست درمحیطهای خشک
mesarch زیست کننده درناحیه مرطوب
limnologist زیست شناس جانوران اب شیرین
biochemical oxygen demand نیاز زیست شیمیایی به اکسیژن
biologic زیست شناسی معرفت الحیات
gene analysis بررسی ژن [پزشکی] [زیست شناسی]
genetic screen بررسی ژن [پزشکی] [زیست شناسی]
biological oxygen demand نیاز زیست شیمیایی به اکسیژن
may fly حشرهای که یک روز زیست میکند
lentic زیست کننده در ابهای راکد
genetic analysis بررسی ژن [پزشکی] [زیست شناسی]
host ارگانیسم میزبان [زیست شناسی]
to be parasitic [on] انگلی شدن [زیست شناسی]
green PC رایانه زیست بوم دوستانه
host organism ارگانیسم میزبان [زیست شناسی]
to be parasitic [on] پارازیتی شدن [زیست شناسی]
xerophyte گیاه زیست کننده درنواحی خشک و بی اب
genetic analysis بررسی ژنتیکی [پزشکی] [زیست شناسی]
gene analysis بررسی ژنتیکی [پزشکی] [زیست شناسی]
starch [Amylum] نشاسته [زیست شیمی] [غذا و آشپزخانه]
stenohaline زیست کننده در اب شور به غلظت بخصوصی
biotecture [معماری تاثیر گرفته از زیست شناسی]
nasopharyngeal tonsil لوزه سوم [کالبدشناسی] [زیست شناسی]
pharyngeal tonsil لوزه سوم [کالبدشناسی] [زیست شناسی]
genetic screen بررسی ژنتیکی [پزشکی] [زیست شناسی]
paleontology مبحث زیست شناسی دوران قدیم
environmental services دوایر خدمات بهسازی محیط زیست
adenoid لوزه سوم [کالبدشناسی] [زیست شناسی]
medial meniscus منیسک داخلی [زیست شناسی] [کالبدشناسی]
halobiont موجود زیست کننده دراب شور
biology زیست شناسی زندگی حیوانی وگیاهی هرناحیه
lotic زیست کننده بر روی امواج سریع السیر
the Green Dot® [recycling symbol] علامت نقطه سبز [بازچرخی در محیط زیست]
pond life جانوران بی مهره [که دراستخرها و حوض ها زیست می کنند.]
endobiotic زیست کننده درمیان بافتهای میزبان خود
java sparrow نوعی مرغ جولا که در جاوه زیست میکند
paleontologist ویژه گر زیست شناسی دوران قدیم یا کهنه سنگی
radiobiology مبحث زیست شناسی مربوط به تشعشعات رادیو اکتیو
to greenwash نشان دادن که انگاری نگران محیط زیست باشند
biodegraability قابلیت تجزیه بیولوژیکی پذیرندگی فروافت زیست شناختی
genetics شاخهای از علم زیست شناسی که در باره انتقال وراثت
phenology مبحث رابطه بین اب وهواوتغییرات حاصله در پدیدههای زیست شناسی
limnology بخشی از زیست شناسی که درباره موجودات اب شیرین بحث میکند
sere تغییر وسیر تکاملی محیط زیست گیاهان وجانوران خشک
hematology شاخهای از زیست شناسی که درباره خون ودستگاههای خونساز بحث میکند
Plans for the dam have been rejected by environmentalists. برنامه ریزیها برای سد از طرف محیط زیست شناسان رد شده است.
biocenology رشتهای از زیست شناسی که از اجتماعی موجودات و تاثیرانها بریکدیگر بحث میکند
greenwash نمایش سطحی یا ریاکارانه توسط یک سازمان که نگران محیط زیست است
biogeography رشتهای از زیست شناسی که درباره طرزانتشار و پخش حیوانات ونباتات بحث میکند
biotechnology ان قسمت از مباحث فنی که مربوط به اعمال قواعد زیست شناسی درانسان وماشین الات است
psychbiology علم مطالعه ارتباط میان روانشناسی وزیست شناسی زیست شناسی روانی
colony گروهی از جانوران یا گیاهان یا جانوران تک سلولی هم نوع که با هم زندگی یا رشد می کنند [زیست شناسی]
bionomics زیوه شناسی شاخهای از علم زیست شناسی که از رابطه موجودات زنده بامحیطبحث میکند
biochemists متخصص شیمی حیاتی والی ویژه گر زیست شیمی
agrobiology مطالعهء مواد غذایی خاک زیست شناسی خاک
biochemist متخصص شیمی حیاتی والی ویژه گر زیست شیمی
lateral meniscus منیسک خارجی [کالبد شناسی] [زیست شناسی]
immunogenetics رشتهای از اتم شناسی که درباره روابط مرض و وراثبت یا نژاد بحث میکند مطالعه ارتباط داخلی از لحاظ زیست شناسی
post diluvian زیست کننده پس از طوفان پس از طوفان رخ داده
biological chemistry شیمی حیات [زیست شیمی]
biochemistry شیمی حیات [زیست شیمی]
environmental test ازمایش محیط زیست ازمایش محیط فیزیکی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com