English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (5 milliseconds)
English Persian
authenticate سندیت یا رسمیت دادن
authenticated سندیت یا رسمیت دادن
authenticates سندیت یا رسمیت دادن
authenticating سندیت یا رسمیت دادن
Other Matches
documented ملاک سندیت دادن
document ملاک سندیت دادن
documenting ملاک سندیت دادن
officialize رسمیت دادن
binding force سندیت
legal force سندیت
validity سندیت
authentication سندیت
authenticity سندیت
authenticity اصلیت سندیت
solemnization رسمیت
formality رسمیت
recognizing به رسمیت شناختن
recognises به رسمیت شناختن
recognition به رسمیت شناختن
sanction به رسمیت شناختن
sanctioning به رسمیت شناختن
sanctions به رسمیت شناختن
sanctioned به رسمیت شناختن
recognising به رسمیت شناختن
recognize به رسمیت شناختن
recognizes به رسمیت شناختن
officialism رسمیت مقررات اداری
unofficial دارای عدم رسمیت
open the meeting رسمیت جلسه را اعلام کردن
on shall from a quo rum جلسهای که باحضورنصف اعضابعلاوه یک تن رسمیت خواهد داشت
quorum حداقل عده لازم برای رسمیت جلسه
exchange of full powers رسمیت یافتن تنزل نرخ ارز مبادله اسناد مربوط به تفویض اختیارات تام
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
cured شفا دادن بهبودی دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
embellishing ارایش دادن زینت دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
cure شفا دادن بهبودی دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
informs اطلاع دادن گزارش دادن
relates گزارش دادن شرح دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
empowers اختیار دادن وکالت دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
assign نسبت دادن تخصیص دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
embellish ارایش دادن زینت دادن
embellished ارایش دادن زینت دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
cures شفا دادن بهبودی دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
informing اطلاع دادن گزارش دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
inform اطلاع دادن گزارش دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
organises سازمان دادن ارایش دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
slashes چاک دادن شکاف دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
housed منزل دادن پناه دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
house منزل دادن پناه دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
to switch on اتصال دادن جریان دادن
slashed چاک دادن شکاف دادن
slash چاک دادن شکاف دادن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
directed دستور دادن دستورالعمل دادن
directs دستور دادن دستورالعمل دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
houses منزل دادن پناه دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
instructing دستور دادن اموزش دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
order سفارش دادن دستور دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
compensates پاداش دادن عوض دادن
plating اب دادن روکش فلز دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
expands توسعه دادن بسط دادن
expanding توسعه دادن بسط دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
massaged ماساژ دادن تغییر دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
judged حکم دادن تشخیص دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
expand توسعه دادن بسط دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
empowering اختیار دادن وکالت دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
empower اختیار دادن وکالت دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
compensated پاداش دادن عوض دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
compensate پاداش دادن عوض دادن
empowered اختیار دادن وکالت دادن
flag 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
skull حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com