English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
Other Matches
fixes ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fix ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
fixed capital سپرده ثابت اموال ثابت یکان
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
blankest شاهد
voucher شاهد
blank شاهد
vouchers شاهد
warranter شاهد
affiant شاهد
witnessed شاهد
witnesses شاهد
observers شاهد
beholder شاهد
observer شاهد
beholders شاهد
themes شاهد
theme شاهد
testimonial شاهد
testimonials شاهد
looker on شاهد
testifier شاهد
testate شاهد
witness شاهد
witnessing شاهد
witnesses شاهد مدرک
eyewitness شاهد عینی
eye witness شاهد عینی
witness شاهد مدرک
witnessed شاهد مدرک
skilled witness شاهد متخصص
eye-witness شاهد عینی
rebutting evidence شاهد معارض
instances مثال شاهد
eye witness شاهد عینی
ocular witness شاهد عینی
challenging a witness جرح شاهد
witnessing شاهد مدرک
instance مثال شاهد
expert witness شاهد خبره
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
standing orders دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing order دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
fixes ثابت کردن
evidence ثابت کردن
prover ثابت کردن
true ثابت کردن
truest ثابت کردن
demonstrates ثابت کردن
demonstrating ثابت کردن
clinch ثابت کردن
demonstrated ثابت کردن
clinched ثابت کردن
clinches ثابت کردن
pin ثابت کردن
pinning ثابت کردن
clinching ثابت کردن
pinned ثابت کردن
fix ثابت کردن
demonstrate ثابت کردن
truer ثابت کردن
stabilized ثابت کردن
fixation ثابت کردن
proves ثابت کردن
to make out ثابت کردن
stabilizes ثابت کردن
proved ثابت کردن
to let the saw dust out of را ثابت کردن
to bring home ثابت کردن
stabilised ثابت کردن
stabilises ثابت کردن
prove ثابت کردن
stabilising ثابت کردن
stabilize ثابت کردن
fixations ثابت کردن
To produce a witness. دردادگاه شاهد آوردن
The written statements of the witness. اظهارات کتبی شاهد
testator شاهد میراث گذار
as God is my witness ... خدا شاهد است ...
I swear by the almighty that… خدا شاهد است که ...
reasons با دلیل ثابت کردن
stables ثابت کردن استوارشدن
to make a point نکتهای را ثابت کردن
evidence ثابت کردن سند
stable ثابت کردن استوارشدن
destabilize غیر ثابت کردن
reason با دلیل ثابت کردن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
witness گواه شاهد شهادت دادن
eyewitness شاهد عینی گواه خوددیده
History is the best testimony. تاریخ بهترین شاهد است
eye-witnesses شاهد عینی گواه خوددیده
Two witnesses should testify. دو شاهد باید شهادت بدهند
I saw it for myself . I was an eye –witness خودم شاهد قضیه بودم
eyewitnesses شاهد عینی گواه خوددیده
witnesses گواه شاهد شهادت دادن
witnessed گواه شاهد شهادت دادن
witnessing گواه شاهد شهادت دادن
stabilising استوار کردن ثابت شدن
stabilized استوار کردن ثابت شدن
stabilises استوار کردن ثابت شدن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
stabilizes استوار کردن ثابت شدن
stabilised استوار کردن ثابت شدن
stabilize استوار کردن ثابت شدن
sheet down ثابت کردن بادبان در مقابل باد
freezes ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
freeze ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
witness stand محلی که شاهد درانجا ایستاده و شهادت میدهد
onlooker رهگذری که چیزی را تماشا می کند یا شاهد می شود
My clothes are a witness to my poverty. لباسی که بتن دارم شاهد فقر است
immobilize ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
immobilised ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
immobilizing ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizes ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
immobilising ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilises ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
sampled مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sample مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
ascertain ثابت کردن معین کردن
posit ثابت کردن فرض کردن
attaching مونتاژ کردن ثابت کردن
attaches مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
attach مونتاژ کردن ثابت کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
lattices خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattice خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
prevarication ساختن وکیل با طرف موکل افهارات دو پهلو و گمراه کننده شاهد
cut down to size <idiom> ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing ثابت دستورالعمل ثابت
ager نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
steady مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadied مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadies مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadying مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
voir dire سوالاتی که پیش از پرس ازمایی اصلی از شاهد میشود و هدف از ان احرازصلاحیتش برای ادای شهادت است
steadiest ثابت
disputeless ثابت
pats ثابت
pat ثابت
settled ثابت
fixes ثابت
changeless ثابت
standstill ثابت
patted ثابت
fiducial ثابت
steady ثابت
patting ثابت
fix ثابت
constant ثابت
unshaken ثابت
equable ثابت
stationary ثابت
fixed bridge پل ثابت
resolute ثابت
hard and fast ثابت
indelible ثابت
steadier ثابت تر
sustains ثابت
sustained ثابت
sustain ثابت
thetic ثابت
thetical ثابت
static ثابت
steadying ثابت
fixing ثابت
leger or ledger ثابت
solid ثابت
stable ثابت
stables ثابت
constants ثابت
firm ثابت
solids ثابت
truest ثابت
undeviating <adj.> ثابت
unswerving <adj.> ثابت
pegged ثابت
immovable ثابت
loyal ثابت
true ثابت
fixed ثابت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com