English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
Other Matches
fix ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fixes ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
fixed capital سپرده ثابت اموال ثابت یکان
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
witness شاهد
testifier شاهد
voucher شاهد
witnessed شاهد
warranter شاهد
blank شاهد
looker on شاهد
themes شاهد
blankest شاهد
theme شاهد
witnesses شاهد
beholders شاهد
vouchers شاهد
testimonial شاهد
affiant شاهد
testimonials شاهد
testate شاهد
observer شاهد
witnessing شاهد
beholder شاهد
observers شاهد
witnesses شاهد مدرک
skilled witness شاهد متخصص
instance مثال شاهد
challenging a witness جرح شاهد
eye-witness شاهد عینی
ocular witness شاهد عینی
expert witness شاهد خبره
witnessing شاهد مدرک
witness شاهد مدرک
eyewitness شاهد عینی
instances مثال شاهد
eye witness شاهد عینی
witnessed شاهد مدرک
rebutting evidence شاهد معارض
eye witness شاهد عینی
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
standing order دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing orders دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
true ثابت کردن
stabilised ثابت کردن
evidence ثابت کردن
demonstrating ثابت کردن
demonstrates ثابت کردن
to let the saw dust out of را ثابت کردن
demonstrate ثابت کردن
truer ثابت کردن
fixations ثابت کردن
pinning ثابت کردن
proves ثابت کردن
clinch ثابت کردن
stabilizes ثابت کردن
to make out ثابت کردن
proved ثابت کردن
prove ثابت کردن
clinched ثابت کردن
prover ثابت کردن
stabilized ثابت کردن
clinching ثابت کردن
fix ثابت کردن
stabilize ثابت کردن
clinches ثابت کردن
truest ثابت کردن
pin ثابت کردن
stabilising ثابت کردن
fixes ثابت کردن
demonstrated ثابت کردن
to bring home ثابت کردن
stabilises ثابت کردن
fixation ثابت کردن
pinned ثابت کردن
as God is my witness ... خدا شاهد است ...
I swear by the almighty that… خدا شاهد است که ...
The written statements of the witness. اظهارات کتبی شاهد
To produce a witness. دردادگاه شاهد آوردن
testator شاهد میراث گذار
evidence ثابت کردن سند
stable ثابت کردن استوارشدن
destabilize غیر ثابت کردن
to make a point نکتهای را ثابت کردن
stables ثابت کردن استوارشدن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
reason با دلیل ثابت کردن
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
reasons با دلیل ثابت کردن
eyewitnesses شاهد عینی گواه خوددیده
Two witnesses should testify. دو شاهد باید شهادت بدهند
witnessed گواه شاهد شهادت دادن
eyewitness شاهد عینی گواه خوددیده
eye-witnesses شاهد عینی گواه خوددیده
witnesses گواه شاهد شهادت دادن
History is the best testimony. تاریخ بهترین شاهد است
witness گواه شاهد شهادت دادن
I saw it for myself . I was an eye –witness خودم شاهد قضیه بودم
witnessing گواه شاهد شهادت دادن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
stabilize استوار کردن ثابت شدن
stabilised استوار کردن ثابت شدن
stabilizes استوار کردن ثابت شدن
stabilises استوار کردن ثابت شدن
stabilising استوار کردن ثابت شدن
stabilized استوار کردن ثابت شدن
freezes ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
sheet down ثابت کردن بادبان در مقابل باد
freeze ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
witness stand محلی که شاهد درانجا ایستاده و شهادت میدهد
My clothes are a witness to my poverty. لباسی که بتن دارم شاهد فقر است
onlooker رهگذری که چیزی را تماشا می کند یا شاهد می شود
immobilising ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilises ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
immobilised ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizes ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
immobilizing ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
immobilize ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
sample مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sampled مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
ascertains ثابت کردن معین کردن
attaching مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
attaches مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
attach مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
posit ثابت کردن فرض کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
lattices خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattice خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
prevarication ساختن وکیل با طرف موکل افهارات دو پهلو و گمراه کننده شاهد
cut down to size <idiom> ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing ثابت دستورالعمل ثابت
ager نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
steadies مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadied مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadying مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steady مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
voir dire سوالاتی که پیش از پرس ازمایی اصلی از شاهد میشود و هدف از ان احرازصلاحیتش برای ادای شهادت است
truest ثابت
immovable ثابت
changeless ثابت
static ثابت
rugged ثابت
fixed bridge پل ثابت
truer ثابت
resolute ثابت
constant ثابت
specifics ثابت
true ثابت
specific ثابت
permanent ثابت
disputeless ثابت
constants ثابت
sustained ثابت
thetic ثابت
firms ثابت
firmest ثابت
firmer ثابت
firm ثابت
established ثابت
stationary ثابت
fiducial ثابت
steadying ثابت
thetical ثابت
pegged ثابت
pat ثابت
sustain ثابت
pats ثابت
patted ثابت
patting ثابت
settled ثابت
invariable ثابت
loyal ثابت
fixes ثابت
undeviating <adj.> ثابت
unswerving <adj.> ثابت
steadied ثابت
standstill ثابت
sustains ثابت
stables ثابت
fixing ثابت
hard and fast ثابت
incommutable ثابت
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com