Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (25 milliseconds)
English
Persian
do up
شروع بکار کردن
Search result with all words
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
Other Matches
portal to portal
وابسته بمدتی که کارگر از درورودی تا شروع بکار صرف مینماید
helo
پیام عمومی شروع کار که دریک سیستم اشتراک زمان توسط ترمینالها بکار می رود
start off
شروع کردن شروع شدن
set up
مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
dares
جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dare
جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dared
جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
commission
بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissioning
بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissions
بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
employs
بکار گماشتن استخدام کردن
operated
عمل کردن بکار افتادن
employing
بکار گماشتن استخدام کردن
employs
مشغول کردن بکار گرفتن
employing
مشغول کردن بکار گرفتن
aminister
تهیه کردن بکار بردن
operates
عمل کردن بکار افتادن
employed
بکار گماشتن استخدام کردن
employ
مشغول کردن بکار گرفتن
operate
عمل کردن بکار افتادن
employ
بکار گماشتن استخدام کردن
employed
مشغول کردن بکار گرفتن
put on
اعمال کردن بکار گماردن
embarks
شروع کردن
to strike into
شروع کردن
streek
شروع کردن
embarked
شروع کردن
embarking
شروع کردن
embark
شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
embark upon
شروع کردن
put in hand
شروع کردن
tee off
شروع کردن
set in
شروع کردن
commences
شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
commenced
شروع کردن
take up
<idiom>
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
commence
شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
commencing
شروع کردن
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
blast off
شروع بپرواز کردن
open fire
شروع به تیراندازی کردن
launching
شروع کردن حمله
launches
شروع کردن حمله
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
to open fire
شروع به اتش کردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
tune up
شروع باواز کردن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
to break into a run
شروع کردن به دویدن
pipe up
شروع به نی زدن کردن
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
to gather way
شروع بحرکت کردن
to start
شروع کردن به دویدن
set-to
با اشتیاق شروع کردن
launched
شروع کردن حمله
launch
شروع کردن حمله
warm up
شروع کردن به کار
blast-off
شروع بپرواز کردن
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
set to
با اشتیاق شروع کردن
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
triggered
شروع کردن حمله یاکار
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
to get to
شروع کردن دست گرفتن
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
attempts
قصد کردن شروع به جرم
attempted
قصد کردن شروع به جرم
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
begins
اغاز نهادن شروع کردن
attempting
قصد کردن شروع به جرم
attempting to commit murder
شروع کردن به قتل عمد
triggers
شروع کردن حمله یاکار
trigger
شروع کردن حمله یاکار
begin
اغاز نهادن شروع کردن
attempt
قصد کردن شروع به جرم
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
to come to one's senses
شروع به فکر عاقلانه کردن
to make the most of
به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
to be fever began to a bate
تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
to struck up
بهم زدن شروع بزدن کردن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to start quarrelling
<idiom>
شروع به دعوی کردن
[اصطلاح روزمره]
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
pick up
<idiom>
ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
take off
جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
paragons
رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
wet blanket
پتوی خیسی که برای خاموش کردن اتش بکار رود
wetting
مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
wet blankets
پتوی خیسی که برای خاموش کردن اتش بکار رود
reward is an iduce to toil
چیزیکه ادم را بکار کردن تشویق میکند پاداش است
buff stick
بدان پیچیده است و برای پرداخت کردن بکار میبرند
paragon
رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
indent
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to start a fight with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
indents
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to start an argument with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
load point
شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
wake up
تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
gesticulated
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
synonymize
الفاظ مترادف بکار بردن فرهنگ لغات هم معنی راتالیف کردن
gesticulate
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
distemper
ترکیبی از گچ اب چسب و موادرنگی که در رنگ کردن داخل اطاقها بکار میرود
gesticulating
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
launching area
منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
launches
شروع کردن اقدام کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
initiating
اغاز کردن شروع کردن
launched
شروع کردن اقدام کردن
initiates
اغاز کردن شروع کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
langrage
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
jeweller's putty
گرد قلع و سرب که برای پاک کردن شیشه و فلز بکار می برند
putty powder
گرد قلع و سرب که برای پاک کردن شیشه و فلز بکار می برند
langridge
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
junk
ریسمان پاره که برای بافتن بور یا درست کردن پوشال بکار می رود
staging area
فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
cyaniding
عملیات حرارتی که برای سخت کردن پوسته الیاژهای اهن دار بکار می رود
initiation
شروع کار شروع
modes
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
run-up
[start-up]
نزدیکی به مکان شروع با دویدن
[برای جهش یا پرتاب کردن]
[ورزش]
opalite
ترکیبی که دارای رنگهای مختلف بوده و برای براق کردن نمای اجری بکار میرود
reopen
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
antihistamine
موادی که برای درمان حساسیت بکار رفته و باعث خنثی کردن اثر هیستامین دربافت ها می شوند
streaming tape drive
دستگاهی که یک کارتریج نوارپیوسته را نگهداری کردن واساسا" به عنوان پشتیبان گردانندههای دیسک سخت بکار می رود
steeve
خفت کردن میلهای که نوک ان قلابی داردوبرای ازمایش محتویات عدل پنبه وامثال ان بکار میرود سیخک
clicked
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
shed stick
چوب هاف
[چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
pl/m
زبان برنامه نویسی که برای برنامه ریزی کردن ریزکامپیوترها بکار می رود
rack
آویز فرش
[قالبی فلزی که در فروشگاه جهت آویزان کردن فرش و نمایش آن بکار می رود.]
urban bundle
بقچه شهری
[این روش گرچه قدیمی است ولی هنوز هم به عنوان معیاری جهت وزن کردن کلاف های پشم بکار می رود.]
to fall to
شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
To start from scratch.
از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
tea leaf
برگ چای
[از این گیاه جهت تهیه رنگینه قهوه ای یا بژ استفاده می شود و خصوصا در رفوگری جهت تیره تر کردن رنگ های دیگر بکار می رود.]
dye analysis
[آنالیز کردن رنگینه های بکار رفته در فرش جهت تعیین طول عمر فرش و سابقه تاریخی نوع رنگینه]
gig
ماشین خارزنی
[این وسیله برای یکنواخت کردن سطح پرزها و گرفتن ذرات از سطح بافت بکار می رود و در صنعت فرش ماشینی و بعضی منسوجات کاربرد دارد.]
exploiting
:بکار انداختن
user
بکار برنده
applying
بکار بردن
exploit
:بکار انداختن
utilisable
[British]
<adj.>
بکار بردنی
useful
<adj.>
بکار بردنی
applies
بکار بردن
suitable
<adj.>
بکار بردنی
applicable
<adj.>
بکار بردنی
conspicuious consumption
بکار برده شد
get down to work
بکار پرداختن
utilizable
<adj.>
بکار بردنی
apply
بکار بردن
applied
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
actuator
بکار اندازنده
actuation
بکار اندازی
put forth
بکار بردن
handles
بکار بردن
actuate
بکار انداختن
handle
بکار بردن
actuate
بکار انداختن
to come into operation
بکار افتادن
bleach
بکار رود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com