English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English Persian
consuetude est alterra lex عادت قدرت قانونی دارد
Other Matches
it is usual with him عادت دارد
posses قدرت قانونی
posse قدرت قانونی
hookers بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
hooker بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
posse comitatus قدرت قانونی یک بخش یا یک استان
negationist کسیکه عادت دارد همه چیز راانکار یا تکذیب کند
omnibus bill لایحه قانونی که مسائل گوناگون در بر دارد
There's an exception to every rule. برای هر قانونی استثنائی وجود دارد.
customs of war اداب مربوط به جنگ که بدون انکه قدرت قانونی داشته باشد موردقبول دولتهاست
For the moment he is in the saddle. فعلا که ایشان سوارند ( قدرت را دردست دارد )
slugger بوکسوری که بیشتر به قدرت خود اتکا دارد تا مهارت
elite طبقه ممتازه هرجامعه و بخصوص طبقهای که قدرت حاکمه را در دست دارد
minister plenipotentiary نماینده سیاسی که زیر دست سفیرکبیر است ولی قدرت تمام دارد
preventive detention تمدید مدت حبس مجرم به عادت که تقریبا" به سیستم اجرای نظرتشدید مجازات و یا مواردپیش بینی شده در قانون اقدامات تامینی شباهت دارد
sea power قدرت دریایی منظور کشوری است که بادریا ارتباط ویژه دارد ودارای نیروی دریایی قوی است
to lay down a rule قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
scalar متغیری که یک مقدارمجزا منتسب به خود دارد. یک مقدارمجزا پایه دارد. بردار دویا چند مقدارجهت دار دارد
empowered صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empower صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowers صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowering صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
constructive notice ابلاغ اختیاری در CL ابلاغی که به وکیل شخص بشود قانونی یااعتباری نامیده میشود و درمقابل ان " ابلاغ رسمی یاواقعی " قرار دارد و ان ابلاغی است که به خود شخص بشود
creativeness قدرت خلاقه قدرت ابداع
dictatorship of proletariat اصطلاحی است که بوسیله کارل مارکس برای توصیف مرحلهای از سوسیالیسم بکار برده شد .در این مرحله طبقه بورژوا یا سرمایه داران قدرت را از دست می دهند و کارگران قدرت را دراختیار می گیرند .
automatic release date تاریخ انقضای عمر قانونی وسایل سررسید عمر قانونی
countervailing power قدرت یک گروه که در واکنش به قدرت گروه دیگر بوجود می اید
authoritarainism نقطه مقابل اندیویدوالیسم و عبارت ازحکومتی است که در ان ازادی فردی به طور کامل تحت الشعاع قدرت دولت قرار گیرد. قدرت دولت معمولا در گروه کوچکی از پیشوایان متمرکز ومتجلی میشود
legitimate عذر قانونی قانونی
legitimated عذر قانونی قانونی
legitimates عذر قانونی قانونی
legitimating عذر قانونی قانونی
authorized stoppage برداشت قانونی از حقوق افرادکسورات قانونی از حقوق
gradient circuit مدار حساس به تغییر میزان قدرت مکانیسم عامل انفجار مدار حساس به تغییر قدرت چاشنی مین
radar discrimination قدرت تجزیه و تحلیل هدفهای مختلف از روی صفحه رادار قدرت قرائت هدف از روی صفحه رادار
. The car is gathering momentum. اتوموبیل دارد دور بر می دارد
habit :عادت
guize عادت
habitude عادت
habit عادت
usage عادت
consuetude عادت
accustom عادت
rote عادت
accustoms عادت
praxis عادت
accustoming عادت
ure عادت
diathesis عادت
accustomedness عادت
wont عادت
usages عادت
custom عادت
ruts عادت
rut عادت
practice عادت
habits عادت
habits :عادت
familiarising عادت دادن
accustoms عادت دادن
habituate عادت دادن
habituated عادت دادن
inures عادت دادن
habitually بر حسب عادت
grow into a habit عادت شدن
recidivist مجرم به عادت
familiarised عادت دادن
familiarises عادت دادن
divinely بطورخارق عادت
wont خو گرفته عادت
by rote بر حسب عادت
take to عادت کردن
addict عادت اعتیاد
hank قلاب عادت
diet عادت غذائی
usage and custom عرف و عادت
to outgrow a habit <idiom> از سر افتادن عادت
lusus natarae خرق عادت
habitude عادت روزانه
inure عادت دادن
recidivists مجرم به عادت
lusus naturae خرق عادت
hanks قلاب عادت
kick the habit <idiom> ترک عادت بد
used to <idiom> عادت کردن به
addicts عادت اعتیاد
to get used to عادت کردن [به]
accustoming عادت دادن
to get accustomed to عادت کردن [به]
accustom عادت دادن
enure عادت دادن
habit strength نیرومندی عادت
by usage برحسب عادت
menstrual cycle عادت ماهانه
hexis عادت پایه
inure or en عادت دادن
period عادت ماهانه
reading habit عادت خواندن
social habit عادت اجتماعی
practice معمول به عادت
periods عادت ماهانه
diets عادت غذائی
vogue عادت مرسوم
dieted عادت غذائی
thaumaturgy خرق عادت
dieting عادت غذائی
amenia حبس عادت
familiarizes عادت دادن
familiarize عادت دادن
familiarized عادت دادن
familiarizing عادت دادن
inured عادت دادن
inuring عادت دادن
custom برحسب عادت
position habit عادت مکانی
He is making a habit of it . بد عادت شده است
The habit of smoking. عادت به استعمال دخانیات
that is a matter of habit موضوع عادت است
that is a matter of habit کار عادت است
daily routine عادت جاری روزانه
dark adaptation عادت کردن به تاریکی
get عادت کردن ربودن
unusual غریب مخالف عادت
getting عادت کردن ربودن
gets عادت کردن ربودن
habit formation شکل گیری عادت
To break (give up) a habit. ترک عادت کردن
To be used (accustomed) to something. به چیزی عادت داشتن
prayerfulness عادت نماز خوانی
thews عادت راه ورسم
to fall into a bad habit عادت بدی گرفتن
catamenia عادت ماهیانه زنان
to form a habit تشکیل عادت دادن
unused عادت نکرده بکارنبرده
effective habit strength حد موثر نیرومندی عادت
sticky fingers <idiom> عادت به دزدیدن داشتن
as a rule <idiom> معمولا ،طبق عادت
local usage عرف و عادت محل
dishabituate ترک عادت دادن
disaccustom ترک عادت دادن
mend one's ways <idiom> اثبات عادت شخصی
fletcherism عادت بخوردن مختصری غذا
acclimatization عادت کردن به هوای کوهستان
routinely جریان عادی عادت جاری
routine جریان عادی عادت جاری
routines جریان عادی عادت جاری
to get into one's stride <idiom> عادت کردن [اصطلاح روزمره]
get in the swing of things <idiom> به شرایط جدید عادت کردن
She is a habitual liar. روی عادت دروغ می گوید
altitude acclimatization عادت کردن به ارتفاع منطقه
matter of course <idiom> عادت،راه عادی،قانون
He outgrew this habit. این عادت ازسرش افتاد
get the feel of <idiom> عادت کردن یا آوختن چیزی
practice of early rising مشق یا عادت سحر خیزی
rote کاری که از روی عادت بکنند
grooves کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
to addict oneself عادت کردن خودرا معتادکردن
groove کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
Walls have ears <idiom> دیوار موش دارد و موش گوش دارد [اصطلاح]
labor theory of value براساس این نظریه قیمتهای نسبی کالاها به مقادیر نسبی کارکه در تولید ان کالاهابکاررفته بستگی دارد بخش عمدهای از اقتصاد مارکس برپایه نظریه ارزش کارقرار دارد
optima legum ilerpres est consuetudo عرف و عادت بهترین تفسیرقانونی است
To break a habit makes one ill. <proverb> ترک عادت موجب مرض است .
vises فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vices فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vice فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vice- فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
zero insertion force socket [قطعه ای که ترمینال های اتصال متحرک دارد و امکان درج قطعه بدون اعمال نیرو دارد سپس اهرم کوچکی می چرخد تا با لبه های قطعه برخورد کند]
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
cenogenesis تغییراتی که بعلت عادت به محیط وهمزیستی درجنس یانژاد
it is u.for him to tell a lie دروغ گفتن برخلاف عادت اوست یا از او بعید است
backsliding کسی که پس از ترکیکعادت بد به عادت سابق خود باز میگردد
enclave economices اقتصادهائی که عمدتا درکشورهای در حال توسعه وجود دارد در این اقتصادهاتعداد کمی مناطق پیشرفته ازنظر اقتصادی وجود دارد وبقیه مناطق که وسیعترند ازرشد و پیشرفت بسیار کمی برخوردار میباشند
low low حرکت یواشترازمعمول برای عادت کردن به حمل بار سنگین
ecology علم عادت وطرز زندگی موجودات ونسبت انها با محیط
I am in the habit of sleeping late on Friday mornings. عادت دارم جمعه ها صبح دیر از خواب بیدار می شوم
walls here ears دیوار موش دارد موش گوش دارد
thaumaturge کسیکه که کارهای خارق العاده ومعجزه نما میکند خرق عادت کن
legiskative قانونی
copyright حق قانونی
copyrights حق قانونی
illegality بی قانونی
regulars قانونی
wife's equity حق قانونی زن
normative قانونی
statutory law قانونی
standard قانونی
standards قانونی
of age <idiom> سن قانونی
constitutional قانونی
licit قانونی
canonical قانونی
formal قانونی
medical jurisprudence طب قانونی
de jure قانونی
de jur حق قانونی
statutory قانونی
regular قانونی
legit قانونی
lawful قانونی
anarchy بی قانونی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com