English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
interest profit عایدی حاصل از بهره
Other Matches
tontine تاسیس خاصی که به موجب ان عدهای مشترکا" پول قرض می دهند با این شرط که بهره ان مرتبا" و بااقساط معین بین ان ها تقسیم شود و با مرگ هر یک ازایشان سهم دیگران از بهره بیشتر شود تا انجا که اخرین فرد زنده کل بهره را دریافت کند
submarginal land زمین مطلقا" بی حاصل زمینی که چنان بی حاصل باشد که مخارج سرمایه گذاری و کارگر را نتواندجبران کند
usury گرفتن بهره بیشتر از بهره قانونی جهت وام
returned عایدی
return عایدی
mean عایدی
meaner عایدی
meanest عایدی
comings in عایدی
earnings عایدی
returning عایدی
returns عایدی
earning عایدی
making عایدی
yields عایدی
yielded عایدی
revenue عایدی
yield عایدی
income عایدی
profited عایدی داشتن
profit عایدی داشتن
turn over عایدی فعالیت
perquisites عایدی اکتسابی
yield tax مالیات بر عایدی
perquisite عایدی اکتسابی
profits عایدی داشتن
perquisites عایدی اضافه برحقوق
perquisite عایدی اضافه برحقوق
bonanza منبع عایدی مهم
bonanzas منبع عایدی مهم
diminishing marginal productivity بهره دهی نهائی نزولی نزولی بودن بهره دهی نهائی
outgrwth حاصل
adnate حاصل
resumes حاصل
resumed حاصل
perquisite حاصل
products حاصل
outcome حاصل
perquisites حاصل
resuming حاصل
desolate <adj.> بی حاصل
deserted <adj.> بی حاصل
bleak <adj.> بی حاصل
blasted [uninhabitable] <adj.> بی حاصل
yields حاصل
barren <adj.> بی حاصل
fruitage حاصل
yielded حاصل
payoff حاصل
yield حاصل
nonproductive بی حاصل
infertile بی حاصل
product حاصل
outcomes حاصل
payoffs حاصل
unfruitful بی حاصل
resulted حاصل
resulting حاصل
upshot حاصل
unutilized بی حاصل
result حاصل
outgrowth حاصل
resume حاصل
fattens حاصل خیزکردن
proceeds حاصل فروش
sum حاصل جمع
fattened حاصل خیزکردن
gleby حاصل خیز
foodful حاصل خیز
fatten حاصل خیزکردن
afford حاصل کردن
productions حاصل دادن
feracity حاصل خیزی
product حاصل ضرب
products حاصل حاصلضرب
product حاصل حاصلضرب
heir ارث بر حاصل
cabonic حاصل از کربن
barren بی ثمر بی حاصل
products حاصل ضرب
affords حاصل کردن
affording حاصل کردن
sums حاصل جمع
afforded حاصل کردن
earning yield حاصل عواید
productive مولد پر حاصل
emblements حاصل زمین
production حاصل دادن
feracious حاصل خیز
acquire حاصل کردن
amount حاصل جمع
negotiation outcome حاصل مذاکرات
yielder حاصل دهنده
get حاصل کردن
gets حاصل کردن
getting حاصل کردن
to be derived حاصل شدن
steam fog مه حاصل از بخار اب
redemption yield حاصل بازخرید
negotiation result حاصل مذاکرات
total کل [حاصل جمع]
sum کل [حاصل جمع]
amount کل [حاصل جمع]
throughput حاصل کار
karma حاصل کردارانسان
pinguid حاصل خیز
paper blockade محاصره بی حاصل
totals حاصل جمع
totaled حاصل جمع
nonproductive labor کار بی حاصل
totaling حاصل جمع
totalled حاصل جمع
yielded محصول حاصل
yield محصول حاصل
totalling حاصل جمع
total حاصل جمع
growth اثر حاصل
yields محصول حاصل
result of the negotiations حاصل مذاکرات
partial products حاصل ضربهای جز
growths اثر حاصل
ocean foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
beads دانههای حاصل ازجوشکاری
bead دانههای حاصل ازجوشکاری
spume کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
hot shorteness شکنندگی حاصل از گرما
lysate حاصل تجزیه سلولی
fogbow رنگین کمان حاصل از مه
sea foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
gains from trade منافع حاصل از تجارت
beach foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
mould line خط حاصل از تلاقی دو سطح
partial sum حاصل جمع جزئی
entrance loss افت حاصل از اصطکاک
aftercrop حاصل دوم باره
phantasm حاصل خیال ووهم
capital bonus سود حاصل از سرمایه
come to an agreement توافق حاصل کردن
overcrop زیاد حاصل برداشتن از
wave pressure فشار حاصل از موج
deflationary gap فاصله حاصل از رکود
eagre موج حاصل از جذر و مد
go to rack and ruin <idiom> نتیجه بد حاصل کردن
look in on <idiom> تماس حاصل کردن
earth pressure فشار حاصل از خاک
sideways sum حاصل جمع یک وری
sterilised بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizing بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizes بی بار یا بی حاصل کردن
sterilized بی بار یا بی حاصل کردن
sterilize بی بار یا بی حاصل کردن
sterilising بی بار یا بی حاصل کردن
sterilises بی بار یا بی حاصل کردن
resultant حاصل منتج شونده
acquiring حاصل کردن اندوختن
acquires حاصل کردن اندوختن
sheer انحراف حاصل کردن
interests بهره
exploited بهره ده
quotient بهره
quotients بهره
interest بهره
gained بهره
exploiter بهره کش
gain بهره
efficient بهره ور
portion بهره
portions بهره
gains بهره
yield بهره
yielded بهره
yields بهره
efficiency بهره
productive بهره زا
exploiters بهره کش
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
flyash خاکستر حاصل از زغال سنگ
cropped حاصل دادن چینه دان
garden stuff حاصل باغ :سبزی ومیوه
crops حاصل دادن چینه دان
do wonders <idiom> نتیجه عالی حاصل کردن
cost saving درامد حاصل از تقلیل هزینه
petrodollars دلار حاصل ازفروش نفت
tidal mud deposits گل رسوب شده حاصل از جزرو مد
eolian رسوب حاصل از جریان باد
osculate تماس نزدیک حاصل کردن
blear تاری حاصل از اشک وغیره
productiveness حاصل خیزی نیروی تولید
crop حاصل دادن چینه دان
sea foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
beach foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
ocean foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
harvest حاصل درو کردن وبرداشتن
harvests حاصل درو کردن وبرداشتن
harvested حاصل درو کردن وبرداشتن
spume کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
declaration of interest اعلام بهره
usages بهره برداری ها
utilisation [British] بهره برداری
utilizations بهره برداری ها
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com