English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
crab عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
crabs عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
Other Matches
To simmer down . آرام شدن (پس از خشم وعصبانیت )
provcation در CL هرگاه برهیات منصفه ثابت شود که متهم در اثر فعل یا سخن یاهر دو تحریک شده باشدممکن است این موضوع باعث برائت متهم یا تجویز تخفیف بشود
jitter عصبانی شدن عصبانی بودن
mumpish ترشرو
petulant ترشرو
in the pouts ترشرو
in the sulks ترشرو
moping <adj.> ترشرو
moped [colloquial] <adj.> ترشرو
chuffy ترشرو
grumpy ترشرو
snuffy ترشرو
huffier ترشرو
huffy ترشرو
splenetic ترشرو
splentic ترشرو
humpy ترشرو
acids ترشرو
morose ترشرو
ill natured ترشرو
vinegary ترشرو
mulish ترشرو
huffish ترشرو
acid ترشرو
crabbed ترشرو
gruff ترشرو
sullen ترشرو
acidulent ترشرو
huffiest ترشرو
pindling اخمو ترشرو
sulky ترشرو عبوس
grumpish ترشرو درشت
splentical عبوس ترشرو
moody عبوس ترشرو
scowler ادم ترشرو
dogged سخت ترشرو
rusty عبوس ترشرو
ill humored مخالف ترشرو
pettish جوشی ترشرو
vinegarish ترش ترشرو
to be in a bad [foul] temper ترشرو بودن
doggedly سخت ترشرو
mump خاموش وعبوس نشستن ترشرو بودن
huffier عصبانی
horn mad عصبانی
choleric عصبانی
wreakful عصبانی
short tempered عصبانی
frantic عصبانی
wrathful عصبانی
maddest عصبانی
twittery عصبانی
feisty عصبانی
jumpy عصبانی
high strung عصبانی
waxy عصبانی
huffish عصبانی
pelting عصبانی
uptight <idiom> عصبانی
nervy عصبانی
frenetical عصبانی
mad عصبانی
angry <adj.> عصبانی
frenetic عصبانی
pissed off [vulgar] <adj.> عصبانی
pissed off [at] [American E] <adj.> عصبانی [از]
pins and needles عصبانی
angry [with] <adj.> عصبانی [از]
mad [at] <adj.> عصبانی [از]
maniacs عصبانی
mad [coll.] [very angry] <adj.> عصبانی
ireful [literary] <adj.> عصبانی
irate <adj.> عصبانی
indignant <adj.> عصبانی
maniac عصبانی
out of temper عصبانی
huffy عصبانی
pissed [at] [American E] <adj.> عصبانی [از]
furious <adj.> عصبانی
red hot عصبانی
wrathful [literary] <adj.> عصبانی
huffiest عصبانی
wrathy [colloquial] <adj.> عصبانی
wroth [chiefly literary] <adj.> عصبانی
wear on عصبانی کردن
in a wrought up state درحال عصبانی
enraging عصبانی کردن
funk عصبانی کردن
to get on one's nerve عصبانی کردن
get one's dander up <idiom> عصبانی شدن
wear on <idiom> عصبانی شدن
blood عصبانی کردن
worked up <idiom> عصبانی ،نگران
mad as a hornet <idiom> خیلی عصبانی
enrage عصبانی کردن
the needle حالت عصبانی
enraged عصبانی کردن
enrages عصبانی کردن
provocative عصبانی کننده
hit the roof <idiom> عصبانی شدن
outrageous عصبانی کننده
furious عصبانی متلاطم
see red عصبانی شدن
get someone's blood up <idiom> عصبانی کردن
nervousness حالت عصبانی
neurotic ادم عصبانی
irritates عصبانی کردن
irritated عصبانی کردن
irritate عصبانی کردن
steam up عصبانی کردن
nervously بطور عصبانی
the fidgets حالت عصبانی
madly با حال عصبانی
hit the ceiling <idiom> عصبانی شدن
fit to be tied <idiom> خیلی عصبانی وناامید
foam at the mouth <idiom> خیلی عصبانی شدن
get (someone's) goat <idiom> عصبانی کردن شخص
crab جرزدن عصبانی کردن
give someone a piece of your mind <idiom> عصبانی شدن از کسی
flare up <idiom> یک مرتبه عصبانی شدن
get on one's nerves <idiom> عصبانی کردن شخص
piss off <idiom> عصبانی کردن کسی
down on (someone) <idiom> از چیزی عصبانی بودن
rub some one the wrong way کسی را عصبانی کردن
blow-ups ترکاندن عصبانی کردن
blow-up ترکاندن عصبانی کردن
blow up ترکاندن عصبانی کردن
amok شخص عصبانی و دیوانه
neuropathist متخصص ناخوشیهای عصبانی
neuropathic وابسته بناخوشی عصبانی
outraging سخت عصبانی شدن
outrages سخت عصبانی شدن
to get on somebody's nerves کسی را عصبانی کردن
outraged سخت عصبانی شدن
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
outrage سخت عصبانی شدن
crabs جرزدن عصبانی کردن
He sounds angry. او عصبانی به نظر میرسد.
madden عصبانی کردن دیوانه شدن
maddened عصبانی کردن دیوانه شدن
drive someone up a wall <idiom> از کوره در رفتن ،عصبانی شدن
nervous عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
He got angry and banged the table. عصبانی شد وزد روی میز
maddens عصبانی کردن دیوانه شدن
make one's blood boil <idiom> کسی را خیلی عصبانی کردن
Don't let it get to you. نگذار این تو را عصبانی بکند.
bag of nerves آدم بی نهایت عصبانی و نگران
bundle of nerves آدم بی نهایت عصبانی و نگران
nervous wreck آدم بی نهایت عصبانی و نگران
This is a red rag for me. این من را واقعا عصبانی میکند.
He is outrageous! او [مرد] آدم را عصبانی می کند!
to get mad at somebody [something] از دست کسی [چیزی] عصبانی شدن
go into orbit <idiom> از کوره در رفتن ،خیلی عصبانی شدن
Whatever did he say to make you so angry . مگر چه گفت که اینقدر عصبانی شدی ؟
to be mad at somebody [something] از دست کسی [چیزی] عصبانی بودن
There were some angry looks in the crowd . قیافه ها ؟ عصبانی دربین جمعیت دیده می شد
to snap یکدفعه عصبانی شدن و داد زدن
sorehead شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
I was absolutely infuriated. کارد میزدی خونم در نمی آمد [بی نهایت عصبانی بودم]
cause باعث
causing باعث
causes باعث
incentives باعث
incentive باعث
author باعث
to give birth to باعث شدن
to give rise to باعث شدن
vibratory باعث ارتعاش
author باعث شدن
touch off <idiom> باعث انفجارشدن
vibrative باعث ارتعاش
give rise to باعث شدن
motives محرک باعث
motive محرک باعث
make باعث شدن
it will give rise to a quarrel باعث دعواخواهد شد
take its toll <idiom> باعث ویرانی
makes باعث شدن
productive of annoyance باعث زحمت
set off <idiom> باعث انفجارشدن
occasions تصادف باعث شدن
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
occasion تصادف باعث شدن
occasioned تصادف باعث شدن
it occasioned his death باعث مرگ اوشد
occasioning تصادف باعث شدن
drinking was his ruin باعث خرابی اوشد
it provokes laughter باعث خنده است
do out of <idiom> باعث از دست دادن
It is to our credit. باعث روسفیدی ماست
turn one's stomach <idiom> باعث حال به هم خوردگی
step on one's toes <idiom> باعث رنجش شدن
put through the wringer <idiom> باعث استرسزیاد شدن
get (someone) down <idiom> باعث ناراحتی شدن
My pleasure. باعث افتخار من است.
With pleasure. باعث افتخار من است.
give rise to <idiom> باعث کاری شدن
to cavse to see باعث دیدن شدن
swirl گشتن باعث چرخش شدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com