Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 104 (6 milliseconds)
English
Persian
restorative food
غذای مقوی
Other Matches
nourishing
مقوی
reconstituent
مقوی
roborant
مقوی
healthful
مقوی
stoutish
مقوی
invigorating
مقوی
altertive
مقوی
tonic
مقوی
cordial
مقوی
tonics
مقوی
corrobrant
مقوی
cordials
مقوی
hearty
دلچسب مقوی
heartiest
دلچسب مقوی
heartier
دلچسب مقوی
roborant
دوای مقوی
pick-me-up
نوشابه مقوی
pick-me-ups
نوشابه مقوی
alterative
تغییردهنده مقوی
aphrodisiac
مقوی باء
aphrodisiacs
مقوی باء
pick me up
نوشابه مقوی
aphrodisiacs
داروی مقوی غرایزجنسی
aphrodisiac
داروی مقوی غرایزجنسی
Benedictines
نوعی کنیاک مقوی
Benedictine
نوعی کنیاک مقوی
nutrients
ماده مقوی از لحاظ غذایی
nutrient
ماده مقوی از لحاظ غذایی
compost
مواد مقوی نباتات کود دادن
eryngo
ریشه شقاقل که بعنوان مقوی باء مصرف میشود
dish of the day
غذای روز
dinette
غذای گرم
when in season
غذای فصل
seafood
غذای دریایی
cornmeal
غذای ذرت
antipasto
غذای اشتهااور
junk foods
غذای ناسالم
junk food
غذای ناسالم
health foods
غذای سالم
shore dinner
غذای دریایی
spirilual nutriment
غذای روحانی
plant food
غذای گیاه
stinkpot
غذای بدبو
entree
غذای اصلی
sweetmeat
غذای شیرین
health food
غذای سالم
potluck
غذای مختصر
meat
غذای اصلی
chicken feed
غذای جوجه
birdseed
غذای پرندگان
luncheons
غذای مفصل
luncheon
غذای مفصل
plant food
غذای گیاهی
sop
غذای مایع
sops
غذای مایع
meats
غذای اصلی
set menu
صورت غذای هر روزه
boarded
غذای روی میز
stenophagous
غذای محدود خوار
board
غذای روی میز
a special menu
صورت غذای مخصوص
Frozen meat ( food ) .
گوشت ( غذای ) یخ زده
Good wholesome food .
غذای سالم وکامل
Oily skin (food).
پوست ( غذای ) چرب
chow mein
نوعی غذای چینی
gastronomist
متخصص غذای لذیذ
debilitant
غذای ضعیف کننده
chopsuey
نوعی غذای چینی
fondu
نوعی غذای سویسی
bakemeat
شیرینی اردی غذای پخته
speciality of the house
غذای مخصوص طبخ منزل
baked meat
شیرینی اردی غذای پخته
That was a very good meal.
غذای خیلی خوبی بود.
to toy with one's food
با غذای خود بازی کردن
progressive cookery
پخت تدریجی غذای یکان
Rice is a wholesome food .
برنج غذای کاملی است
food container
فرف غذای قابل حمل
sloshing
غذای چسبناک مشروب لزج
sloshes
غذای چسبناک مشروب لزج
slosh
غذای چسبناک مشروب لزج
An apple a day keeps the doctor away.
<proverb>
غذای خوب طبیب را فراری می دهد.
agape
غذای سبک پس ار جشنی در کلیسا
[دین]
mawkish
حالت تهوع نسبت به غذای بدمزه
casseroles
نوعی غذای مرکب از گوشت وارد
entremets
غذای لذید اضافه بر برنامه معمولی
casserole
نوعی غذای مرکب از گوشت وارد
succotash
غذای مرکب از لوبیا ومغزذرت پخته
underfeed
غذای غیر کافی خوردن یا دادن
ravioli
نوعی غذای ایتالیایی از گوشت و نشاسته
I revisited her recipe.
من دستور کار
[غذای]
او
[زن]
را دوباره بکار بردم.
for half board
برای تختخواب، صبحانه و یک وعده غذای اصلی
The food was not fit to eat.
غذای ناجوری بود ( قابل خوردن نبود )
broth
غذای مایعی مرکب از گوشت یاماهی وحبوبات وسبزیهای پخته
slop
غذای رقیق وبی مزه پساب اشپزخانه وامثال ان تفاله
slopped
غذای رقیق وبی مزه پساب اشپزخانه وامثال ان تفاله
slopping
غذای رقیق وبی مزه پساب اشپزخانه وامثال ان تفاله
He warned he would go on a termless hunger strike.
او
[مرد]
هشدار داد که اعتصاب غذای بی مدتی خواهد کرد.
puffs
دود ویا بخار قسمت پف کرده جامه زنانه غذای پف دار
puff
دود ویا بخار قسمت پف کرده جامه زنانه غذای پف دار
puffing
دود ویا بخار قسمت پف کرده جامه زنانه غذای پف دار
munchies
[Colloquial]
غذای برای ریز ریز خوردن
[مانند تخمه یا پسته]
hunger strikes
اعتصاب غذای زندانیان وغیره اعتصاب غذا
hunger strike
اعتصاب غذای زندانیان وغیره اعتصاب غذا
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com