English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
prejudice agaiast a person غرض نسبت بکسی از روی تعصب
Search result with all words
p in favour of a person تمایل بی جهت نسبت بکسی طرفداری تعصب امیزازکسی
Other Matches
favoritism استثناء قائل شدن نسبت بکسی
to think highliy of any one نسبت بکسی خوش بین بودن
leverage نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
lift fan توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
ohm's law جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
liftjet توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
attributable قابل نسبت دادن نسبت دادنی
prorata برحسب نسبت معین بهمان نسبت
indfferent بی تعصب
prepossession تعصب
peninsularity تعصب
zealotry تعصب
narrow minddedness تعصب
partisanship تعصب
dispassionate بی تعصب
unprejudiced بی تعصب
preconception تعصب
preconceptions تعصب
open-minded بی تعصب
bigotry تعصب
fanaticism تعصب
prejudices تعصب
fixed idea تعصب
prejudice تعصب
nationallism مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
religiosity تعصب مذهبی
bias طرفداری تعصب
zeal گرمی تعصب
racial prejudice تعصب نژادی
biases طرفداری تعصب
dogmatism تعصب مذهبی
intolerancy تعصب ناتوانی
intolerance تعصب ناتوانی
passion تعصب شدید
partiality تعصب غرض
party spirit تعصب حزبی
fanatically از روی تعصب
jingoism وطن پرستی با تعصب
in a partisan spirit طرفدارانه ازروی تعصب
chauvinism تعصب در وطن پرستی
Please be unbiased(fair,objective). تعصب بخرج ندهید
porenotion تعصب بلا تصور
priggism تعصب سخت مذهبی
chauvinism میهن پرستی از روی تعصب
pragmatism تعصب دراثبات عقیده خود
dogmatize تعصب مذهبی نشان دادن
To be biased (prejudiced). درمورد چیزی تعصب داشتن
to spat at تف بکسی انداختن
to play one f. بکسی ناروزدن
to ride one down سواره بکسی
to play a trick on any one بکسی حیله
to give ones heart to a person دل بکسی دادن
drop by بکسی سر زدن
snap a person's head off بکسی پریدن
snap a person's nose off بکسی پریدن
to face any one down بکسی تشرزدن
to run across or against بکسی تاخت
clannish دارای تعصب قبیلهای پیوستگی ایلی
bigotry سرسختی درعقیده عمل تعصب امیز
to give one the knee بکسی تواضع کردن
to take pity on any one بکسی رحم کردن
to yearn to بکسی اشتیاق داشتن
Dont you dare tell anyone . مبادا بکسی بگویی
bequeath بکسی واگذار کردن
to do make or pay obeisance to بکسی احترام گزاردن
bequeathed بکسی واگذار کردن
bequeathing بکسی واگذار کردن
to give heed to any one بکسی اعتنایاتوجه کردن
bequeaths بکسی واگذار کردن
To spit at someone (something). بکسی (چیزی ) تف کردن
serve one a trick بکسی حیله زدن
to believe in a person بکسی ایمان اوردن
to paddle one's own canoe کار بکسی نداشتن
to read one a lesson بکسی نصیحت کردن
to give one the knee بکسی تعظیم کردن
to serve one a trick بکسی حیله زدن
retaliated عین چیزی را بکسی برگرداندن
deride بکسی خندیدن استهزاء کردن
retaliating عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliates عین چیزی را بکسی برگرداندن
derided بکسی خندیدن استهزاء کردن
deriding بکسی خندیدن استهزاء کردن
derides بکسی خندیدن استهزاء کردن
retaliate عین چیزی را بکسی برگرداندن
toa the life of a person سوء قصدنسبت بکسی کردن
heteroplasty پیوندبافته کسی بکسی دیگر
to put a slur on any one لکه بدنامی بکسی چسباندن
to ply any one with drink باصرارنوشابه بکسی تعارف کردن
to run upon any one بکسی برخورد یا تصادف کردن
to pelt some one with stones باسنگ بکسی حمله کردن
to pelt some one with stones سنگ بکسی پرت کردن
to give one the straight tip محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
toincrease any one's salary اضافه حقوق بکسی دادن
pull through در سختی بکسی کمک کردن
to serve notice on a person رسما بکسی اخطار کردن
To give somebody a few days grace . بکسی چند روز مهلت دادن
to bechon to a person to come اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
to serve a legal p on any one ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
To look fondly at someone . با نظر خریداری بکسی نگاه کردن
to do make or pay obeisance to بکسی تواضع یا باسر سلام کردن
to snap one's nose or head off بکسی پریدن واوقات تلخی کردن
to have recourse to a person بکسی توسل جستن یامتوسل شدن
to swear tre sonagainstany one سوگند برای خیانت بکسی خوردن
Zeal without knowledge is a runaway horse . <proverb> جانفشانى و تعصب جاهلانه ,همچون اسبى افسار گسیخته است .
to show one out راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
It is for your own ears. پیش خودت بماند ( بکسی چیزی نگه )
to palm off a thing on aperson چیزیرا با تردستی بکسی رساندن یابراوتحمیل کردن
patent امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patents امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to run in to a person دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
patenting امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patented امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
mumpsimus ایین دیرینه بی معنی که ازروی تعصب بدان بچسبند نادان متعصب
incommunicableness چیزی که نتوان بکسی گفت یابا اودرمیان گذارد
imposition of hands هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
incommunicability چگونگی چیزی که نتوان بکسی گفت یا با اودرمیان گذارد
indian giver کسی که چیزی بکسی میدهد وبعد انرا پس میگیرد
pious fraud حیلهای که به دستاویزمذهبی برای مقاصد پیک مذهبی بکسی بزنند
to stand in one's light جلو روشنائی کسی را گرفتن مجال ترقی بکسی ندادن
luck penny پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
luck money پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
blue flag پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
to lay violent handsonany one اعمال زورنسبت بکسی کردن دست زوربرکسی دراز کردن
to follow any ones example سرمشق کسیراپیروی کردن بکسی تاسی کردن
ratios نسبت
In the ration lf one to ten . به نسبت یک به ده
in the ratio of به نسبت
In what proportion ? به چه نسبت ؟
quotients نسبت
in regard of نسبت به
proportional به نسبت
kinship نسبت
in regard to نسبت به
in relation to نسبت به
in respect of به نسبت
in proprotion to نسبت به
rate نسبت
relation نسبت
in connexion with نسبت به
to تا نسبت به
towards نسبت به
in respect of نسبت به
rates نسبت
the rat of to نسبت دو به سه
proportion نسبت
uncross نسبت
relational نسبت
cognation نسبت
with respect to نسبت به
than نسبت به
bearing نسبت
apropos of نسبت به
as compared to نسبت به
respects نسبت
respect نسبت
t ratio نسبت تی
proportions نسبت
rapport نسبت
formats نسبت
format نسبت
ratio نسبت
quotient نسبت
cash ratio نسبت نقدینگی
current ratio نسبت جاری
cost benefit ratio نسبت فایده
correlation ratio نسبت همبستگی
impluse ratio نسبت ضربه
imputation نسبت دادن
bear on نسبت داشتن
control ratio نسبت فرمان
contact ratio نسبت تماس
concentration ratio نسبت تمرکز
bypass ratio نسبت کنارگذاری
compression ratio نسبت تراکم
impluse ratio نسبت ایمپولز
error ratio نسبت خطا
gyromagnetic ratio نسبت ژیرومغناطیسی
imputable نسبت دادنی
glide ratio نسبت سریدن
fineness ratio نسبت فرافت
feedback ratio نسبت پس خوراند
feedback ratio نسبت فیدبک
factor proportion نسبت عوامل
hit ratio نسبت اصابت
impedance ratio نسبت امپدانس
distribution ratio نسبت توزیع
image ratio نسبت تصویر
deposit ratio نسبت سپرده
in d. of با بی اعتنایی نسبت به
he is faithful to me نسبت به من باوفاست
void ratio نسبت منفذها
sensitivity ratio نسبت حساسیت
self relative نسبت بخود
scalling factor نسبت اشل
weight ratio نسبت وزن
saving ratio نسبت پس انداز
two's complement متمم نسبت به دو
transmissivity نسبت فرافرستی
roundness نسبت گردی
relativization نسبت دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com