English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (10 milliseconds)
English Persian
voids فضاهای خالی
cofferdam فضاهای خالی
Search result with all words
blank 1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
blankest 1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
expansion slots شکاف ها یا فضاهای خالی درون کامپیوتر اصلی برای اتصال تخته مدارهای کوچک به تخته مدار اصلی بکار می روند
Other Matches
interplanetary spaces فضاهای میان سیارگان
cross country خارج از جاده وشارع اصلی در فضاهای بازدهات صحرایی
vacancies محل خالی جای خالی
vacancy محل خالی جای خالی
packing برنامهای که داده را در فضاهای ذخیره سازی کوچک قرار میدهد
routines برنامهای که داده را به صورت فضاهای کوچک بسته بندی میکند
routinely برنامهای که داده را به صورت فضاهای کوچک بسته بندی میکند
routine برنامهای که داده را به صورت فضاهای کوچک بسته بندی میکند
packing قرار دادن حجم زیاده داده در فضاهای ذخیره سازی کوچک
manspace جای خالی در خودرو یا کشتی یا هواپیما جای نفری خالی
intercharacter spacing خصوصیت کلمه پرداز که حاوی فضاهای متغیر بین کلمات است تا خط در وسط قرار گیرد
format 1-مشابه 4354 2-مشخص کردن فضاهای دیسک که برای داده و کنترل در نظر گرفته شده است
photoresist روش تبدیل تصاویر فتوگرافیک پس از تغییر فضاهای مقاوم نسبت به نور. در مسافت PCB به کار می رود
formats 1-مشابه 4354 2-مشخص کردن فضاهای دیسک که برای داده و کنترل در نظر گرفته شده است
eraser در یک برنامه گرافیک تابعی که به فضاهای تصویر اجازه پاک شدن میدهد و یا اینکه با رنگ شب صفحه یکسان شود
erasers در یک برنامه گرافیک تابعی که به فضاهای تصویر اجازه پاک شدن میدهد و یا اینکه با رنگ شب صفحه یکسان شود
scattered design طرح افشان [طرحی مخلوط و پرکار از انواع نگاره ها که بسیار پر کار بوده و تمام فضاهای متن فرش را می پوشاند.]
window پنجرهای در سیستم گرافیکی که متن ها در فضاهای کوچک صفحه قرار گرفته اند پیش از آنکه به محل نهایی اختصاص داده شوند
wands دستگاه ورودی خواندن برچسبهای رمزی شمش نوری به وسیله حس کردن الگوهای نوری فضاهای تیره و روشن
wand دستگاه ورودی خواندن برچسبهای رمزی شمش نوری به وسیله حس کردن الگوهای نوری فضاهای تیره و روشن
empties خالی
sunken خالی
vacuous خالی
inane خالی
blank خالی
barren خالی
toom : خالی
devoid خالی
windy خالی
vacuous خالی
stilted <adj.> تو خالی
phantom <adj.> تو خالی
frothy <adj.> تو خالی
destitute خالی
tenantless خالی
bare خالی
emptier خالی
emptiest خالی
empty خالی
emptied خالی
unoccupied خالی
blank cell سل خالی
vacant خالی
void خالی
hollow dam سد تو خالی
devoid خالی از
underweight سر خالی
arid خالی
forspent خالی
light-weight سر خالی
indigent خالی
evacuating خالی کردن
turn out <idiom> خالی کردن
evacuates خالی کردن
evacuated خالی کردن
depleting خالی کردن
vacate خالی کردن
vacated خالی کردن
vacates خالی کردن
vacating خالی کردن
deplete خالی کردن
depleted خالی کردن
depletes خالی کردن
evacuate خالی کردن
leer خالی تهی
assoil خالی کردن
mere محض خالی
merest محض خالی
cenotaph مقبره خالی
cenotaphs مقبره خالی
soft carriage return خط فاصله خالی
indiscriminate خالی ازتبعیض
leers خالی تهی
leering خالی تهی
leered خالی تهی
clear out خالی کردن
clear-out خالی کردن
to clear out خالی کردن
to cleanovt خالی کردن
vacantness محل خالی
vacant space محل خالی
vacant space جای خالی
vacant possession ملک خالی
unload خالی کردن
unloaded خالی کردن
unloads خالی کردن
vent خالی کردن
vented خالی کردن
venting خالی کردن
vents خالی کردن
prosaic خالی از لطف
bleak <adj.> خالی از سکنه
knock out خالی کردن
vacancy خالی بودن
dappled خال خالی
vacancies خالی بودن
blasted [uninhabitable] <adj.> خالی از سکنه
vacuity فضای خالی
isthmus تنگه خالی
to give vent to one's wrath دق دل را خالی کردن
to load off خالی کردن
to play a gun on خالی کردن
deserted <adj.> خالی از سکنه
disengaged فارغ خالی
gap محل خالی
to work off خالی کردن
cop-outs شانه خالی
gaps محل خالی
cop-out شانه خالی
emptiness خالی بودن
string رشته خالی
lacuna فضای خالی
isthmuses تنگه خالی
barren <adj.> خالی از سکنه
void volume حجم خالی
ungraceful خالی ازلطف
desolate <adj.> خالی از سکنه
free space فضای خالی
ignore حرف خالی
ignored حرف خالی
ignores حرف خالی
ignoring حرف خالی
free form defects خالی از خطا
drained خالی کردن اب
draining خالی کردن اب
drains خالی کردن اب
free from backlash خالی از لقی
light-handed <adj.> دست خالی
empty string رشته خالی
drain خالی کردن اب
empty-handed <adj.> دست خالی
disembogue خالی شدن
spaces فضای خالی
emptily بطور خالی
discharges خالی کردن
let off خالی کردن
empty خالی از سکنه
lonely خالی از سکنه
blank جای خالی
gap جای خالی
space جای خالی
vacancy جای خالی
dodge جا خالی دادن
let out خالی کردن
duck جا خالی دادن
parry جا خالی دادن
to offload خالی کردن
fair minded خالی از اغراض
crude <adj.> خالی از ظرافت
empty running کارکرد خالی
off risks خالی از خطر
discharge خالی کردن
free from slip خالی از لغزش
blank file جای خالی در صف
battery discharger باتری خالی کن
unmistakable خالی از اشتباه
discharger for battery باتری خالی کن
purged خالی کردن
void فضای خالی
purges خالی کردن
purge خالی کردن
blank space جای خالی
barebone استخوان خالی
bare board برد خالی
gameless خالی ازشکار
space فضای خالی
give way جا خالی کردن
azoic خالی ازحیات
arid خالی بیمزه
cavity فضای خالی
cavities فضای خالی
bread alone نان خالی
bad break فضای خالی
to open one's mind دل خود را خالی کردن
relieve one's feeling دل خود را خالی کردن
under bare poles با دکل خالی بی بادبان
more praise than pudding ستایش خشک و خالی
blank character کاراکتر جای خالی
hollow concrete floor سقف تو خالی بتنی
to vent oneself دل خود را خالی کردن
shrinks شانه خالی کردن از
to let off خالی کردن بخشودن
lacuna فاصله جای خالی
dispeople خالی ازسکنه کردن
exhaustible قابل خالی کردن
elutriate اهسته خالی کردن
his palce is still open جای او هنوز خالی
to touch off درکردن خالی کردن
weasel شانه خالی کردن
weasels شانه خالی کردن
joyless خالی از کیف غمگینی
shrinking شانه خالی کردن از
shrink شانه خالی کردن از
hollow buttress پشت بند تو خالی
to break bulk خالی کردن بار
the house is occupied خانه خالی نیست
lade با ملاقه خالی کردن
bleneh شانه خالی کردن
flecker خال خالی کردن
diffusion خالی کردن بار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com