English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English Persian
clubbabble قابل عضویت درباشگاه یامجمع
Other Matches
taxi squad گروه بازیگران قراردادی درباشگاه حرفهای
membership عضویت
memberships عضویت
fellowships عضویت
fellowship عضویت
membership of the parliament عضویت پارلمان
membership group گروه عضویت
membership character ویژگی عضویت
group membership عضویت گروهی
maintenance of membership حمایت از عضویت
secedes از عضویت خارج شدن
membership of legislative assembly عضویت مجلس مقننه
enters داخل عضویت شدن
seceded از عضویت خارج شدن
secede از عضویت خارج شدن
adhesion انضمام قبول عضویت
enter داخل عضویت شدن
seceding از عضویت خارج شدن
card-carrying دارای کارت عضویت
entered داخل عضویت شدن
ipso facto عضویت خود بخودی
enrolling عضویت دادن درفهرست واردکردن
enrolled عضویت دادن درفهرست واردکردن
enrol عضویت دادن درفهرست واردکردن
enrolls عضویت دادن درفهرست واردکردن
enroll عضویت دادن درفهرست واردکردن
enrols عضویت دادن درفهرست واردکردن
closed shop قانون عضویت اجباری دراتحادیههای کارگری
closed shops قانون عضویت اجباری دراتحادیههای کارگری
yellow dog contract قراردادی که براساس ان کارگر حق عضویت در اتحادیه کارگری را ندارد
panel صورت اساسی افراد واجدشرایط برای عضویت هیات منصفه
panels صورت اساسی افراد واجدشرایط برای عضویت هیات منصفه
nobleman شخصی که از طبقه اعیان و شایسته عضویت درمجلس اعیان باشد
noblemen شخصی که از طبقه اعیان و شایسته عضویت درمجلس اعیان باشد
presbyteries داداگاه روحانی که کشیش وغیر کشیش در ان عضویت دارند
presbytery داداگاه روحانی که کشیش وغیر کشیش در ان عضویت دارند
maintenance of membership هرکس حق اشتغال به کار دارد لیکن اگر عضو اتحادیهای باشدباید در صورت عضویت ان تازمان تعیین شده باقی بماندوالا شغلش را از دست خواهدداد
recoverable item وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
friendly front end طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
archival quality مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
escrow سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
card کارت تبریک کارت عضویت
cards کارت تبریک کارت عضویت
union shop یکی از اصول سیستم سندیکایی که به موجب ان کارگرانی که عضو اتحادیه نیستند می توانند استخدام شوند ولی پس از استخدام باید به عضویت اتحادیه درایند
exigible قابل مطالبه قابل پرداخت
elastic قابل کش امدن قابل انعطاف
changeable قابل تعویض قابل تبدیل
presumable قابل استنباط قابل استفاده
observable قابل مشاهده قابل گفتن
adducible قابل اضهار قابل ارائه
exigible قابل تقاضا قابل ادعا
sensible قابل درک قابل رویت
tenable قابل مدافعه قابل تصرف
bilable قابل رهایی قابل ضمانت
transferable قابل واگذاری قابل انتقال
presentable قابل معرفی قابل ارائه
presentable قابل نمایش قابل تقدیم
flexile قابل تغییر قابل تطبیق
combustible قابل سوزش قابل تراکم
thankworthy قابل تشکر قابل شکر
achievable قابل وصول قابل تفریق
capacity حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
capacities حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
visual display unit ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
visual display terminal ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
inconvertible غیر قابل تغییر غیر قابل تسعیر
indemonstrable غیر قابل اثبات غیر قابل شرح
floatable قابل کلک رانی قابل کرجی رانی
indiscoverable غیر قابل درک غیر قابل تشخیص
irrefrangible غیر قابل شکستن غیر قابل غضب
adobe type manager استاندارد برای نوشتارهایی که اندازه شان قابل تغییر است که توسط System Apple و Windows Microsoft برای تقریبا تمام اندازه ها و قابل چاپ روی تمام چاپگرها ایجاد شده است
inexplicably بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
vendable قابل فروش جنس قابل فروش
vendible قابل فروش جنس قابل فروش
cleavable قابل شکافته شدن قابل ورقه ورقه شدن
air transportable sonar سونار مخصوص هواپیما سونار قابل حمل با هواپیما سونار قابل حمل هوایی
incapable نا قابل
ablest قابل
soluble قابل حل
qualified قابل
good قابل
solvable قابل حل
sensible قابل حس
thorough paced قابل
apt قابل
capable قابل
dissoluble قابل حل
acceptor قابل
able قابل
abler قابل
livable قابل زیستن
deducible قابل کسر
livable قابل زندگی
livable قابل معاشرت
superimposable قابل تحمیل
liveable قابل زیستن
knowable قابل دانستن
liveable قابل معاشرت
superimposable قابل تزاید
superposable قابل انطباق
pitiable قابل ترحم
decipherable قابل استخراج
liable قابل اطمینان
superimposable قابل اضافه
submersible قابل شناوری
accountable قابل توضیح
recoverable قابل وصول
procurable قابل حصول
obtainable قابل حصول
plausible قابل استماع
amenable قابل جوابگویی
descendible قابل نزول
liveable قابل زندگی
declinable قابل تصریف
translatable قابل ترجمه
decomposable قابل تجزیه
translatable قابل تعبیر
observable قابل مراعات
changeable قابل تغییر
acceptable قابل پذیرش
supportable قابل تحمل
correctable قابل تصحیح
crescive قابل رشد
tractile قابل کشش
thinkable قابل فکر
tractile قابل اتساع
criticizable قابل انتقاد
thankworthy قابل سپاسگزاری
conveyable قابل رساندن
emendable قابل تصحیح
traceable قابل تعقیب
to take effect قابل اجراشدن
to come into effect قابل اجراشدن
titratable قابل عیارگیری
elastic قابل ارتجاع
machinable قابل تراش
newsworthy قابل انتشار
opens قابل بحث
opened قابل بحث
conveyable قابل انتقال
macroscopic قابل رویت
swimmable قابل شناوری
supposable قابل فرض
considerable قابل توجه
traceable قابل ردیابی
transformative قابل تغییر
employable قابل استخدام
cultivable قابل کشت
divisible قابل تقسیم
open قابل بحث
extendable قابل تعمیم
terminable <adj.> قابل فسخ
temptable قابل اغوا
extendable قابل تمدید
crystallizable قابل تبلور
to come into operation قابل اجراشدن
kenspeckle قابل شناسایی
serviceable قابل استفاده
expendable قابل خرج
discoverable قابل کشف
realizable قابل تحقق
realizable قابل درک
sociable قابل معاشرت
discriminable قابل تمیز
adaptable قابل توافق
tolerable قابل قبول
tolerable قابل تحمل
discussable قابل بحث
flammable قابل اشتعال
discussible قابل بحث
inflammable قابل اشتعال
dislikable قابل تنفر
discountable قابل کسر
remarkable قابل توجه
diffusible قابل انتشار
vaporizable قابل تبخیر
justiciable قابل دادرسی
judicable قابل قضاوت
variative قابل تغییر
transmutative قابل تغییر
dilatable قابل اتساع
vibratile قابل اهتزاز
diminishable قابل کاستن
dirigible قابل هدایت
writable قابل درج
arable قابل کشتکاری
venial قابل عفو
excitable قابل تحریک
applicable قابل اطلاق
substantial قابل توجه
dubitable قابل تردید
warrantable قابل گواهی
irrecusable غیر قابل رد
willable قابل اراده
willable قابل اعمال
exportable قابل صدور
willable قابل ارث
winnable قابل فتح
effable قابل تغییر
wirable قابل مخابره
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com