Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (4 milliseconds)
English
Persian
united nations high commissioner
مامور عالی ملل متحد برای اوارگان
Other Matches
commissioner
مامور عالی رتبه دولت
Esteemed commissioner!
مامور عالی رتبه محترم!
commissioners
مامور عالی رتبه دولت
international refugee organization
سازمان بین المللی اوارگان
vetoing
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
veto
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoed
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoes
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
ablegate
مامور مخصوص پاپ درکشورهای بیگانه برای دادن نشان و خلعت
rading party
قسمت مامور تک در عملیات کمین دسته مامور شبیخون
gauging rod
میل سنجش) میلی است که مامور رسومات برای اندازه گرفتن عمق نوشاب
league of nations
تاسیس جهانی مشهور که بین دو جنگ جهانی فعالیت داشت و درواقع مقدمهای بود برای تشکیل سازمان ملل متحد
advanced level
پایه مهارت عالی در سطح عالی
delegate
مامور فرستاده مامور کردن
delegates
مامور فرستاده مامور کردن
delegated
مامور فرستاده مامور کردن
delegating
مامور فرستاده مامور کردن
on an even keel
<idiom>
به ترتیب عالی یا محیطی عالی
possession money
حق الحفظ دستمزدی که در برای اجرای حکم تملیک یا صیانت ملک تملیک شده از طریق اجرای حکم به مامور اجراداده میشود
court rug
فرش تالاری یا درباری
[این نوع فرش از نفیس ترین و گران ترین فرش ها می باشد و دارای نقش ها و طرح های عالی با نخ ممتاز بوده و فقط بصورت سفارشی برای محل های خاص بافته می شود.]
married
متحد
federates
متحد
federating
متحد
confederate
متحد
confederates
متحد
allied
متحد
in league
متحد
federated
متحد
associating
متحد
federate
متحد
ones
متحد
united
متحد
unified
متحد
conjunct
متحد
one
متحد
associates
متحد
associated
متحد
associate
متحد
federal
متحد
corporate
متحد
ally
متحد کردن
feudist
متحد دشمن
band
متحد کردن
to make common cause
متحد شدن
concentric
متحد المرکز
allying
متحد کردن
federating
متحد کردن
unifier
متحد کننده
uniform
متحد الشکل
uniforms
متحد الشکل
bands
متحد کردن
unitive
متحد کننده
bands
متحد شدن
unified command
فرماندهی متحد
unified
متحد شده
close-knit
صمیمی و متحد
band
متحد شدن
realign
متحد شدن
unifies
متحد کردن
unify
متحد کردن
realigning
متحد شدن
unifying
متحد کردن
running mates
متحد انتخاباتی
realigns
متحد شدن
running mate
متحد انتخاباتی
federated
متحد کردن
nexus
گروه متحد
unite
متحد کردن
accrete
متحد کردن
realigned
متحد شدن
uniting
متحد کردن
federate
متحد کردن
unites
متحد کردن
federates
متحد کردن
herded
متحد کردن گروه
charter of the united nations
منشور ملل متحد
herd
متحد کردن گروه
realign
مجددا متحد شدن
consociate
متحد کردن پیوستن
realigns
مجددا متحد شدن
unified
یکپارچه فرماندهی متحد
u.n.
سازمان ملل متحد
realigned
مجددا متحد شدن
United Nations
سازمان ملل متحد
federalization
تشکیل کشورهای متحد
trigraph
سه حرف متحد التلفظ
herding
متحد کردن گروه
herds
متحد کردن گروه
join
گراییدن متحد کردن
joins
گراییدن متحد کردن
reassociate
دوباره متحد کردن
league
اتحاد متحد کردن
united nations organization
سازمان ملل متحد
realigning
مجددا متحد شدن
leagues
اتحاد متحد کردن
joined
گراییدن متحد کردن
federative
مبنی بر سازمان کشورهای متحد
federate
تشکیل کشورهای متحد دادن
to unionize
[American E]
متحد کردن
[مثال کارگران]
federating
تشکیل کشورهای متحد دادن
federated
تشکیل کشورهای متحد دادن
to unionise
[British E]
متحد کردن
[مثال کارگران]
federates
تشکیل کشورهای متحد دادن
general assmbly of the united nations
مجمع عمومی سازمان ملل متحد
federates
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
league
مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
federating
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
unionizing
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionises
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionised
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
federate
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
unionising
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionization
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionize
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionized
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
security council
شورای امنیت سازمان ملل متحد
unionizes
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
annulus
فضای بین دوایر متحد المرکز
federated
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
leagues
مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
peace force
نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد
hominy grits
ذرت پوست کنده با دانههای متحد الشکل
trust territory
ناحیه تحت قیمومت شورای امنیت سازمان ملل متحد
homage
اعلام رسمی بیعت از طرف متحد یا متفقی نسبت به پادشاه
united court of customs
appeals patent and دادگاه متحد استیناف و امورگمرکی و ثبت اختراعات
dumbarton oaks conference
شوروی و چین ضمن مذاکراتی شالوده سازمان ملل متحد را ریختند
functionaries
مامور
functionary
مامور
commissionaire
مامور
commissionaires
مامور
pursuivant
مامور
appointed
مامور
official
مامور
missionary
مامور
agent
مامور
missionaries
مامور
commissioners
مامور
officers
مامور
functionery
مامور
commissioner
مامور
bedel
مامور
agents
مامور
officer
مامور
ranksman
مامور صف
bedell
مامور
kiosk
فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
kiosks
فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
officer
مامور متصدی
executor
مامور اجرا
censored
مامور سانسور
communicant
مامور ابلاغ
custom assersor
مامور گمرک
executors
مامور اجرا
customs officer
مامور گمرک
executioner
مامور اعدام
executioners
مامور اعدام
customs appraisor
مامور گمرک
secret agent
مامور مخفی
secret agents
مامور مخفی
bureaucrats
مامور اداری
diplomatic officer
مامور سیاسی
defector in place
مامور مخفی
mole
مامور مخفی
sergeants
مامور اجرا
revenuer
مامور مالیاتی
diplomatic agent
مامور سیاسی
bumbailiff
مامور اجرا
inquisitors
مامور تحقیق
bailiffs
مامور اجرا
inquisitor
مامور تحقیق
investigators
مامور تحقیق
bailiff
مامور اجرا
sergeant
مامور اجرا
hangmen
مامور اعدام
sergeant at arms
مامور اجرا
lictor
مامور اجرا
send on duty
مامور کردن
purchasing officer
مامور خرید
hangman
مامور اعدام
bureaucrat
مامور اداری
waggoner
مامور واگن
policeman
مامور پلیس
policemen
مامور پلیس
investigator
مامور تحقیق
communicants
مامور ابلاغ
High Commissioner
مامور عالیرتبه
consular officer
مامور کنسولی
emissary
مامور مخفی
on sentry
مامور نگهبانی
envoi
مامور نماینده
file clerk
مامور بایگانی
scouts
مامور اکتشاف
scouted
مامور اکتشاف
scout
مامور اکتشاف
executive bailiff
مامور اجرا
tollman
مامور نواقل
paymaster
مامور پرداخت
police officer
مامور پلیس
he was ordered to europe
او مامور اروپا شد
police officers
مامور پلیس
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com