English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (18 milliseconds)
English Persian
united nations high commissioner مامور عالی ملل متحد برای اوارگان
Other Matches
commissioner مامور عالی رتبه دولت
Esteemed commissioner! مامور عالی رتبه محترم!
commissioners مامور عالی رتبه دولت
international refugee organization سازمان بین المللی اوارگان
vetoing حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
veto حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoed حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoes حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
ablegate مامور مخصوص پاپ درکشورهای بیگانه برای دادن نشان و خلعت
rading party قسمت مامور تک در عملیات کمین دسته مامور شبیخون
gauging rod میل سنجش) میلی است که مامور رسومات برای اندازه گرفتن عمق نوشاب
league of nations تاسیس جهانی مشهور که بین دو جنگ جهانی فعالیت داشت و درواقع مقدمهای بود برای تشکیل سازمان ملل متحد
advanced level پایه مهارت عالی در سطح عالی
delegate مامور فرستاده مامور کردن
delegates مامور فرستاده مامور کردن
delegated مامور فرستاده مامور کردن
delegating مامور فرستاده مامور کردن
on an even keel <idiom> به ترتیب عالی یا محیطی عالی
possession money حق الحفظ دستمزدی که در برای اجرای حکم تملیک یا صیانت ملک تملیک شده از طریق اجرای حکم به مامور اجراداده میشود
court rug فرش تالاری یا درباری [این نوع فرش از نفیس ترین و گران ترین فرش ها می باشد و دارای نقش ها و طرح های عالی با نخ ممتاز بوده و فقط بصورت سفارشی برای محل های خاص بافته می شود.]
married متحد
federates متحد
federating متحد
confederate متحد
confederates متحد
allied متحد
in league متحد
federated متحد
associating متحد
federate متحد
ones متحد
united متحد
unified متحد
conjunct متحد
one متحد
associates متحد
associated متحد
associate متحد
federal متحد
corporate متحد
ally متحد کردن
feudist متحد دشمن
band متحد کردن
to make common cause متحد شدن
concentric متحد المرکز
allying متحد کردن
federating متحد کردن
unifier متحد کننده
uniform متحد الشکل
uniforms متحد الشکل
bands متحد کردن
unitive متحد کننده
bands متحد شدن
unified command فرماندهی متحد
unified متحد شده
close-knit صمیمی و متحد
band متحد شدن
realign متحد شدن
unifies متحد کردن
unify متحد کردن
realigning متحد شدن
unifying متحد کردن
running mates متحد انتخاباتی
realigns متحد شدن
running mate متحد انتخاباتی
federated متحد کردن
nexus گروه متحد
unite متحد کردن
accrete متحد کردن
realigned متحد شدن
uniting متحد کردن
federate متحد کردن
unites متحد کردن
federates متحد کردن
herded متحد کردن گروه
charter of the united nations منشور ملل متحد
herd متحد کردن گروه
realign مجددا متحد شدن
consociate متحد کردن پیوستن
realigns مجددا متحد شدن
unified یکپارچه فرماندهی متحد
u.n. سازمان ملل متحد
realigned مجددا متحد شدن
United Nations سازمان ملل متحد
federalization تشکیل کشورهای متحد
trigraph سه حرف متحد التلفظ
herding متحد کردن گروه
herds متحد کردن گروه
join گراییدن متحد کردن
joins گراییدن متحد کردن
reassociate دوباره متحد کردن
league اتحاد متحد کردن
united nations organization سازمان ملل متحد
realigning مجددا متحد شدن
leagues اتحاد متحد کردن
joined گراییدن متحد کردن
federative مبنی بر سازمان کشورهای متحد
federate تشکیل کشورهای متحد دادن
to unionize [American E] متحد کردن [مثال کارگران]
federating تشکیل کشورهای متحد دادن
federated تشکیل کشورهای متحد دادن
to unionise [British E] متحد کردن [مثال کارگران]
federates تشکیل کشورهای متحد دادن
general assmbly of the united nations مجمع عمومی سازمان ملل متحد
federates متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
league مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
federating متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
unionizing متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionises متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionised متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
federate متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
unionising متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionization متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionize متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionized متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
security council شورای امنیت سازمان ملل متحد
unionizes متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
annulus فضای بین دوایر متحد المرکز
federated متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
leagues مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
peace force نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد
hominy grits ذرت پوست کنده با دانههای متحد الشکل
trust territory ناحیه تحت قیمومت شورای امنیت سازمان ملل متحد
homage اعلام رسمی بیعت از طرف متحد یا متفقی نسبت به پادشاه
united court of customs appeals patent and دادگاه متحد استیناف و امورگمرکی و ثبت اختراعات
dumbarton oaks conference شوروی و چین ضمن مذاکراتی شالوده سازمان ملل متحد را ریختند
functionaries مامور
functionary مامور
commissionaire مامور
commissionaires مامور
pursuivant مامور
appointed مامور
official مامور
missionary مامور
agent مامور
missionaries مامور
commissioners مامور
officers مامور
functionery مامور
commissioner مامور
bedel مامور
agents مامور
officer مامور
ranksman مامور صف
bedell مامور
kiosk فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
kiosks فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
officer مامور متصدی
executor مامور اجرا
censored مامور سانسور
communicant مامور ابلاغ
custom assersor مامور گمرک
executors مامور اجرا
customs officer مامور گمرک
executioner مامور اعدام
executioners مامور اعدام
customs appraisor مامور گمرک
secret agent مامور مخفی
secret agents مامور مخفی
bureaucrats مامور اداری
diplomatic officer مامور سیاسی
defector in place مامور مخفی
mole مامور مخفی
sergeants مامور اجرا
revenuer مامور مالیاتی
diplomatic agent مامور سیاسی
bumbailiff مامور اجرا
inquisitors مامور تحقیق
bailiffs مامور اجرا
inquisitor مامور تحقیق
investigators مامور تحقیق
bailiff مامور اجرا
sergeant مامور اجرا
hangmen مامور اعدام
sergeant at arms مامور اجرا
lictor مامور اجرا
send on duty مامور کردن
purchasing officer مامور خرید
hangman مامور اعدام
bureaucrat مامور اداری
waggoner مامور واگن
policeman مامور پلیس
policemen مامور پلیس
investigator مامور تحقیق
communicants مامور ابلاغ
High Commissioner مامور عالیرتبه
consular officer مامور کنسولی
emissary مامور مخفی
on sentry مامور نگهبانی
envoi مامور نماینده
file clerk مامور بایگانی
scouts مامور اکتشاف
scouted مامور اکتشاف
scout مامور اکتشاف
executive bailiff مامور اجرا
tollman مامور نواقل
paymaster مامور پرداخت
police officer مامور پلیس
he was ordered to europe او مامور اروپا شد
police officers مامور پلیس
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com