Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English
Persian
rattening
محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
Other Matches
yellow dog contract
قراردادی که براساس ان کارگر حق عضویت در اتحادیه کارگری را ندارد
trade unions
اتحادیه کارگری
trades unions
اتحادیه کارگری
union
<adj.>
اتحادیه کارگری
labor unions
اتحادیه کارگری
trade union
اتحادیه کارگری
labor union
اتحادیه کارگری
nonunion
کسیکه عضو اتحادیه کارگری نیست
piecer
درنخ ریسی کسیکه کارش بهم پیوستن نخهای گسیخته است
union shop
مغازه یاکارگاهی که اعضای خارج از اتحادیه کارگری رامیپذیرد مشروط باینکه بعداعضو شوند
industrial union
اتحادیهای که هر نوع کارگر بدون توجه به کارش میتواند در ان عضو باشد
labor relations
روابط کارگر و کارفرما روابط کارگری
lock out
تحریم کردن مستخدمین رااز مزایای استخدامی محروم کردن
To tantalize someone . To keep someoneguessing .
دل کسی را آب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
disbarment
محروم کردن از حق وکالت دادگستری ممنوع الوکاله کردن
picketings
اعضای اتحادیه کارگری که درحال اعتصاب خارج از محل کار خود جمع می شوند تادیگران را نیز به اعتصاب وادارند و نیز خریداران را ازخرید منصرف کنند
he has a rushing business
کارش خوب گرفته است کارش خیلی رونق دارد
melodramatist
کسیکه کارش درست کردن melodrama باشد
dispossess
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessed
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessing
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossesses
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
chimney sweeps
کسی که کارش پاک کردن لولهی بخاری و شومینه است
paintress
زنی که کارش رنگ کردن سفالینه و مانند انها است
chimney sweep
کسی که کارش پاک کردن لولهی بخاری و شومینه است
to get in somebody's way
مانع کردن کسی
[چیزی]
که بتواند کارش را انجام دهد
crammer
کسیکه کارش اماده کردن شاگردان برای امتحان بطورسطحی است
interdict
قدغن کردن محروم کردن
evacuating
ترک کردن محروم کردن
depriving
محروم کردن معزول کردن
foreclosed
محروم کردن سلب کردن
curtail
محروم کردن قطع کردن
curtailed
محروم کردن قطع کردن
curtailing
محروم کردن قطع کردن
divests
محروم کردن عاری کردن
curtails
محروم کردن قطع کردن
geld
بی تخمدان کردن محروم کردن
divested
محروم کردن عاری کردن
divesting
محروم کردن عاری کردن
deprives
محروم کردن معزول کردن
evacuate
ترک کردن محروم کردن
forecloses
محروم کردن سلب کردن
foreclose
محروم کردن سلب کردن
evacuates
ترک کردن محروم کردن
foreclosing
محروم کردن سلب کردن
divest
محروم کردن عاری کردن
disappoints
ناکام کردن محروم کردن
deprive
محروم کردن معزول کردن
disappoint
ناکام کردن محروم کردن
cut off
قطع کردن محروم کردن
evacuated
ترک کردن محروم کردن
abdicating
محروم کردن
abdicates
محروم کردن
abdicated
محروم کردن
dis-
محروم کردن
bereave
محروم کردن
cut off
محروم کردن
deprives
محروم کردن
to cut off
محروم کردن
depriving
محروم کردن
abdicate
محروم کردن
strip
محروم کردن از
deprive
محروم کردن
excludes
محروم کردن
exclude
محروم کردن
devest
محروم کردن
denationalising
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalize
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalises
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalised
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizes
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizing
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalized
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
dispossessing
محروم کردن دورکردن
dispossessing
از تصرف محروم کردن
cut off with a shilling
از ارث محروم کردن
dispossessed
از تصرف محروم کردن
dispossesses
از تصرف محروم کردن
dispossesses
محروم کردن دورکردن
disinherit
از ارث محروم کردن
dispossess
از تصرف محروم کردن
dispossess
محروم کردن دورکردن
disinheriting
از ارث محروم کردن
unvoice
محروم از صدا کردن
unsight
از دیدن محروم کردن
dispossessed
محروم کردن دورکردن
disinherits
از ارث محروم کردن
assists
پیوستن به حمایت کردن از
assist
پیوستن به حمایت کردن از
assisted
پیوستن به حمایت کردن از
catenate
پیوستن متصل کردن
joined
شرکت کردن در پیوستن
joins
شرکت کردن در پیوستن
join
شرکت کردن در پیوستن
assisting
پیوستن به حمایت کردن از
consociate
متحد کردن پیوستن
disestablishes
کلیسا را از ازادی محروم کردن
ostracised
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracizes
از حقوق اجتماعی محروم کردن
deprive the heirs of inheritance
وراث را از ارث محروم کردن
unsex
از خواص جنسی محروم کردن
disestablish
کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablished
کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablishing
کلیسا را از ازادی محروم کردن
ostracising
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disbar
از شغل وکالت محروم کردن
ostracize
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracizing
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disfranchise
از حق رای یا انتخاب محروم کردن
disendow
از عطیه محروم کردن نبخشیدن
ostracized
از حقوق اجتماعی محروم کردن
unseating
محروم کردن نماینده از کرسی
To cut somebody out of a wI'll.
کسی را از ارث محروم کردن
unseated
محروم کردن نماینده از کرسی
unseats
محروم کردن نماینده از کرسی
attaint
مقصر دانستن محروم کردن
unseat
محروم کردن نماینده از کرسی
ostracism
محروم کردن از حقوق اجتماعی
mayhen
ازوسیله دفاع محروم کردن
ostracises
از حقوق اجتماعی محروم کردن
binds
محصور کردن بهم پیوستن
bind
محصور کردن بهم پیوستن
ostracising
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizes
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracized
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
declass
کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
ostracizing
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracised
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracises
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracize
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
unionises
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionizes
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionize
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionizing
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionised
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionising
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionization
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionized
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
attachable
قابل بهم پیوستن یا ضمیمه کردن
disincorporate
ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
integration
یکی کردن و بهم پیوستن پیوستگی اجزاء
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
knife boy
خانه شاگردی که کارش پاک کردن کاردهای سفره است خانه شاگرد
take on
گرفتن کارگر هیاهو کردن
profit-sharing
سهیم کردن کارگر در سودکارخانه
profit sharing
سهیم کردن کارگر در سودکارخانه
concrete
: سفت کردن باشفته اندودن یا ساختن بهم پیوستن
thefts
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
theft
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
e f t a (european free trade association
اتحادیه تجارت ازاد اروپا اتحادیه متشکل از کشورهای انگلستان
western european union
اتحادیه اروپای غربی اتحادیه متشکل از انگلستان بلژیک فرانسه
unionism
اصول تشکیلات اتحادیه اتحادیه گرایی
letter of recall
نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
admix
مخلوط شدن بهم پیوستن مخلوط کردن امیختن
union shop
یکی از اصول سیستم سندیکایی که به موجب ان کارگرانی که عضو اتحادیه نیستند می توانند استخدام شوند ولی پس از استخدام باید به عضویت اتحادیه درایند
cartel
اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
cartels
اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
gandey dancer
کارگر فصلی کارگر سیار
blue-collar
کارگری
laboring
کارگری
proletarian
کارگری
blue collar
کارگری
labor movement
نهضت کارگری
labor unions
سندیکای کارگری
labor organization
سازمان کارگری
dictatorship of proletariat
خودکامگی کارگری
union
<adj.>
سندیکای کارگری
labor
نیروی کارگری
labor union
سندیکای کارگری
labor movement
جنبش کارگری
he is on his legs
کارش دایراست
jurisdictional dispute
مرکز حل اختلافات کارگری
labor turnover
نقل و انتقال کارگری
he prospered in his business
کارش بالا گرفت
He is completely absorbed by his business.
کاملاجذب کارش است
He is attentive to his work .
متوجه کارش است
world federation of trade unions
فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری
nonunion
غیر وابسته بسندیکای کارگری
He is unpredicateble. He acts haphazardly.
کارش حساب وکتابی ندارد
He eventually landed in prison .
عاقبت کارش بزندان کشید
Let the secretary get on with it .
بگذارید منشی کارش را بکند
he drives a roaring trade
کارش خوب گرفته است
docker
کارگری که کشتی رابارگیری و تخلیه میکند
closed shop
قانون عضویت اجباری دراتحادیههای کارگری
dockers
کارگری که کشتی رابارگیری و تخلیه میکند
closed shops
قانون عضویت اجباری دراتحادیههای کارگری
fastest
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
fasts
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
fasted
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
get off one's butt
<idiom>
سرش شلوغه کارش شروع شده
fast
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
syndicalism
سیستم اتحادیهای برای تشکیلات کارگری سندیکالیسم
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
wine cooper
کسیکه کارش جادادن یافروختن باده است
I have no fault to find with his work .
از کارش هیچ عیبی نمی توان گرفت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com