English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 93 (8 milliseconds)
English Persian
it is our usual p to معمول ما این است که
Search result with all words
practice معمول به عادت
in معمول
in- معمول
institution رسم معمول عرف
coalition مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
coalitions مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
extra اضافه شده یا آنچه بیشتر از معمول باشد
extra- اضافه شده یا آنچه بیشتر از معمول باشد
extras اضافه شده یا آنچه بیشتر از معمول باشد
addressing استفاده از کلمه آدرس کوتاهتر از معمول تا عمل کشف آدرس سریع تر انجام شود
short تخته جانبی که از حد معمول کوتاهتر است
shorter تخته جانبی که از حد معمول کوتاهتر است
shortest تخته جانبی که از حد معمول کوتاهتر است
characteristic مقدار نمای یک عدد اعشاری که از حد معمول بزرگتر است
characteristically مقدار نمای یک عدد اعشاری که از حد معمول بزرگتر است
gondola نوعی قایق که در کانالهای شهر ونیز ایتالیا معمول است
gondolas نوعی قایق که در کانالهای شهر ونیز ایتالیا معمول است
retrograde دوران در خلاف جهت معمول
gangling بلند تراز حد معمول
usual معمول
fashionably مطابق معمول
normal هنجار معمول
oversleep بیش از حد معمول خوابیدن
oversleeping بیش از حد معمول خوابیدن
oversleeps بیش از حد معمول خوابیدن
overslept بیش از حد معمول خوابیدن
negligence اهمال تفریط معیار ان در CL رفتارو دقتی است که یک فرد بافهم و شعور عادی در امورخود معمول می دارد
going معمول
introduction معمول سازی ابداع
introductions معمول سازی ابداع
wide angle دارای زاویه دید بیش از معمول
wide-angle دارای زاویه دید بیش از معمول
undersized کوچکتر از معمول
vogue رسم معمول
style معمول کردن مد کردن
styled معمول کردن مد کردن
styles معمول کردن مد کردن
styling معمول کردن مد کردن
unorthodox دارای عقیده ناصحیح یا غیر معمول
usage معمول
usages معمول
Advanced Technology Attachment حالت معمول از واسط SCSI که تحت نام IDE هم شناخته شده است
as usual مطابق معمول
by usage یا معمول سابق
consuetudinary عادی معمول
cupola practice روش معمول کوره کوپل
cylix ابخوری پایه دار ودسته که درقدیم معمول بوده است
dry year سالی که میزان بارندگی در ان از حد معمول کمتر است
eccentrically بطورغیر معمول
enchorial معمول متعارفی
executive course زمین گلف کوتاهتر و اسانتراز معمول
executive length course زمین گلف کوتاهتر و اسانتراز معمول
fair wear and tear خسارت در حد معمولی فرسودگی در حد معمول
fashionableness توافق بارسم وایین معمول مطابقت باسبک روز
habitualness معمول بودن معتادیت
in vogue معمول
intercolonial معمول در میان مستعمرات
international practice طریقه معمول به بین المللی
it is unusually large ازاندازه معمول بزرگتراست
it is usual with him معمول اوست
mancipation یکجورایین انتقال یاواگذاری که درازادکردن بردگان وکودکان معمول بود
off the map غیر معمول
out of the common غیر معمول
out of the ordinary غیر معمول
price current صورت نرخهای معمول
production run اجرای یک برنامه اصلاح شده که بطور معمول اهدافش راباتمام می رساند
quite the thing مطابق بارسم معمول
refresher حق الوکاله اضافی که هنگام جریان دعوی زمانیکه مدت دادرسی از حد معمول تجاوزکند به وکیل داده میشود
semidouble دارای گلبرگهای بیشتر از معمول
such dresses are the vogue اینجورلباسهامتداول معمول است
tacit collusion حالتی که قیمت کالاهای دو کمپانی رقیب دران واحد بالا رود حتی درحالتی که چنین تبانی یی عملا" صورت نگرفته باشددادگاه ممکن است با توجه به قرینه بالا رفتن قیمت اقدامات بازدارنده را با قائل شدن به وجود ان معمول دارد
to be in f. معمول بودن
to set in معمول شدن
underdistance روش تمرینی دونده درمسافتی کمتر از معمول مسابقه برای ازدیاد سرعت
upper memory کیلو بایت از حافظه قرار گرفته بین حدود کیلوبایت و مگابایت . حافظه بیشتر بعد از حافظه معمول کیلوبایت است و قبل از حدود مگابایت
wet year سالی که میزان بارندگی از حد معمول سالیانه بیشتراست
off season ارزان تر از معمول
substandard زیر معیار یا مقیاس معمول یا قانونی
usu مخفف معمول
After the usual courtesies. پس از تعارفات معمول
To overstep the mark. To go too far. از حد معمول گذراندن
as usual <idiom> طبق معمول
slow down <idiom> از حد معمول آرامتر
in character <idiom> مثل معمول
usual conditions شرایط معمول
The capacity of a battery is typically expressed in milliamp-hours. ظرفیت باتری به طور معمول در میلی آمپر در ساعت بیان می شود.
bourgeois <adj.> از ویژگی های این طبقه متوسط، به طور معمول با اشاره به ارزشهای مادی ادراک شده و یا نگرش مرسوم
non-directional design طرح فراگیر [این نوع طرح در نقاط مختلف بافت دارای جذابیت خاص خود بوده و حالت تکراری فرش های معمول را ندارد.]
pictorial rug قالیچه های تصویری [قالیچه های پرتره] [در اینگونه فرش ها نگاره های معمول فرش ها استفاده نمی شود و در آن از تصاویر انسان، حیوان، طبیعت، بناها و حوادث تاریخی بهره می گیرند. به آن نقش غلط نیز می گویند.]
salachak فرش محرابی یموتی [این نوع بافت حالت معمول مستطیل شکل فرش را ندارد و قسمت بالای فرش شکل قوسی یا مثلثی دارد.]
bow-pew [نوعی نیمکت معمول در قرن هجدهم انگلیس و آمریکا]
cross-in-square [کلیسای معمول در رم شرقی با چهار گوشه و میدان و چهار طاق گهواره ای]
Partial phrase not found.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com