Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English
Persian
systemmatize
منظم یامرتب کردن
Other Matches
eurythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurhythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
regularises
منظم کردن
to set to rights
منظم کردن
regularising
منظم کردن
arrays
منظم کردن
to set in order
منظم کردن
regularize
منظم کردن
order
منظم کردن
regularized
منظم کردن
array
منظم کردن
regularised
منظم کردن
regularizing
منظم کردن
shipshape
منظم کردن
regularizes
منظم کردن
regulater
منظم کردن
tidied
پاکیزه منظم کردن
shipshape
مرتب کردن منظم
tidies
پاکیزه منظم کردن
tidiest
پاکیزه منظم کردن
tidy
پاکیزه منظم کردن
ranked
اراستن منظم کردن
tidier
پاکیزه منظم کردن
rank
اراستن منظم کردن
ranks
اراستن منظم کردن
pick up
کندن منظم کردن
tidying
پاکیزه منظم کردن
to kern a letter
فاصله دخشه ای را با کاهش منظم کردن
grades
شیب منظم دادن تسطیح کردن
grade
شیب منظم دادن تسطیح کردن
stack
جمع اوری و منظم کردن وسایل
stacks
جمع اوری و منظم کردن وسایل
stacked
جمع اوری و منظم کردن وسایل
make the grade
<idiom>
منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
fcc
CommunicationCommision Federalسازمان امریکایی مسئول منظم کردن ارتباطات
to marshal one's creditors
صورت بستانکاران خود را ازلحاظ تقدم و تاخر منظم کردن
qualify
منظم کردن کنترل کردن
qualifies
منظم کردن کنترل کردن
grader
ماشینی که برای درجه بندی کردن مواد و محصول بکارمیرودو بانها شیب منظم میدهد
privacy act of
قانونی که در کنگره آمریکا برای منظم کردن ذخیره داده در پایگاه های داده آژانس فدرالی به تصویب رسید
first string
منظم
regular
<adj.>
منظم
uncluttered
<adj.>
منظم
systematic
منظم
orderlies
منظم
well-ordered
<adj.>
منظم
orderly
منظم
symmetric
منظم
methodical
منظم
businesslike
منظم
business like
منظم
pitched
منظم
kelter
منظم
in kelter
منظم
regulars
منظم
proper
<adj.>
منظم
tidy
<adj.>
منظم
fair
<adj.>
منظم
neat
<adj.>
منظم
ordered
منظم
decent
<adj.>
منظم
steady
<adj.>
منظم
trim
<adj.>
منظم
presentable
<adj.>
منظم
straight
<adj.>
منظم
in good order
<adj.>
منظم
orderly
<adv.>
بطور منظم
regular set
مجموعه منظم
regular expression
مبین منظم
regular polymer
بسپار منظم
tidily
<adv.>
بصورت منظم
lattice
توری منظم
lattices
توری منظم
orderly
<adv.>
بصورت منظم
neatly
<adv.>
بصورت منظم
duly
<adv.>
بصورت منظم
well conditioned
مرتب و منظم
squares
منظم حسابی
squaring
منظم حسابی
square
منظم حسابی
systematic irrigation
ابیاری منظم
systematic error
خطای منظم
well ordered
مرتب و منظم
standing army
ارتش منظم
tidily
<adv.>
بطور منظم
squared
منظم حسابی
regular army
ارتش منظم
duly
<adv.>
بطور منظم
neatly
<adv.>
بطور منظم
regular grammar
دستور زبان منظم
taut loom
چله سفت و منظم
systematic desensitization
حساسیت زدایی منظم
processions
درصفوف منظم پیشرفتن
irregular
نا منظم غیر رسمی
regular
پرسنل کادر منظم
systematic
منظم نظم پذیر
regulars
پرسنل کادر منظم
irregulars
عده غیر منظم
procession
بصورت صفوف منظم
unconventional warfare
جنگ غیر منظم
tidily
بطور اراسته و منظم
unconventional
جنگ غیر منظم
liner trade
کشتیرانی منظم تجاری
put on
<idiom>
منظم یا تولید یک بازی و...
procession
درصفوف منظم پیشرفتن
lattice network
شبکه توری منظم
processions
بصورت صفوف منظم
My heartbeat is even .
ضربان قلبم منظم است
blended fund
سرمایههای بهم منظم شده
pogrom
قتل عام منظم روسی
clockwork
چرخهای ساعت منظم وخودکار
systematic random sampling
نمونه گیری تصادفی منظم
day in and day out
<idiom>
بطور منظم ،تمام مدت
regular solid
کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
pogroms
قتل عام منظم روسی
argument
علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
to knock about
سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
isochronous
واقع شونده در فواصل منظم ومساوی
arguments
علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
keep regular hours
ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
isochronal
همزمان واقع شونده در فواصل منظم و مساوی
spider wire entanglement
نردههای زیگزاگی غیر منظم سیم خاردار
Regular training strengthens the heart and lungs.
ورزش به طور منظم قلب و ریه ها را تقویت میکند.
laceria
[نقش های منظم در کنار یکدیگر]
[معماری اسلامی]
You cannot make a crab walk straight .
<proverb>
نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
Floret
[rosette]
[طرح گل رزی با حالتی منظم و هندسی که جلوه ای از یک شکوفه را مجسم می سازد.]
guerillas
جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerrilla
جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerrillas
جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
trapezium
چهار پهلو چهار ضلعی غیر منظم
unformed
بدون شکل منظم هندسی بدون سازمان
underground
مخفی شبکه مخفی جنگ غیر منظم
beats
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beat
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
simplex method
روش سیمپلکس در برنامه ریزی خطی روش سیستماتیک و منظم برای حل مسائل برنامه ریزی خطی
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
to wipe out
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
married under a contract unlimited perio
زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
crosser
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilizing
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preaches
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
withstood
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
crosses
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
cross
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crossest
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilized
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
checked
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
sterilize
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilising
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com