Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 120 (8 milliseconds)
English
Persian
modulated wave
موج تحمیل شده
Search result with all words
surcharge
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
induce
فراهم کردن تحمیل کردن
induced
فراهم کردن تحمیل کردن
induces
فراهم کردن تحمیل کردن
inducing
فراهم کردن تحمیل کردن
lobbied
تحمیل گری کردن
lobbied
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbies
تحمیل گری کردن
lobbies
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobby
تحمیل گری کردن
lobby
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
imposition
تحمیل
put
قراردادن تحمیل کردن بر
puts
قراردادن تحمیل کردن بر
putting
قراردادن تحمیل کردن بر
task
تهمت زدن تحمیل کردن
tasks
تهمت زدن تحمیل کردن
possibly
تحمیل
tax
تحمیل تقاضای سنگین
taxed
تحمیل تقاضای سنگین
taxes
تحمیل تقاضای سنگین
inflict
تحمیل کردن
inflicted
تحمیل کردن
inflicting
تحمیل کردن
inflicts
تحمیل کردن
imposing
تحمیل کننده
burden
بارکردن تحمیل کردن
burden
تحمیل کردن
burdens
بارکردن تحمیل کردن
burdens
تحمیل کردن
force
بازور جلو رفتن تحمیل
force
تحمیل کردن
forces
بازور جلو رفتن تحمیل
forces
تحمیل کردن
forcing
بازور جلو رفتن تحمیل
forcing
تحمیل کردن
constrain
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
exacting
تحمیل کننده
saddle
تحمیل کردن
saddled
تحمیل کردن
saddles
تحمیل کردن
protrusion
تحمیل
protrusions
تحمیل
levied
تحمیل نام نویسی
levies
تحمیل نام نویسی
levy
تحمیل نام نویسی
levying
تحمیل نام نویسی
exact
تحمیل کردن بر درست
exacted
تحمیل کردن بر درست
exacts
تحمیل کردن بر درست
dictate
تحمیل کردن
dictated
تحمیل کردن
dictates
تحمیل کردن
dictating
تحمیل کردن
impose
تحمیل کردن
impose
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
imposes
تحمیل کردن
imposes
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
put upon
تحمیل کردن بر
put-upon
تحمیل کردن بر
protrude
تحمیل کردن
protruded
تحمیل کردن
protrudes
تحمیل کردن
protruding
تحمیل کردن
modulation
تحمیل
self imposed
برخود تحمیل شده
self-imposed
برخود تحمیل شده
coercion
تحمیل
pushier
تحمیل کنننده
pushiest
تحمیل کنننده
pushy
تحمیل کنننده
amplitude modulation
تحمیل دامنهای
buncher space
فضای تحمیل سرعتی
cark
تحمیل کردن
demodulation
کشف تحمیل زدایی
demodulation
تحمیل زدایی
demodulator
تحمیل زدا
density modulation
تحمیل تکاثفی
drift space
فضای تبدیل تحمیل
drift tunnel
تونل تبدیل تحمیل
exactable
قابل تحمیل
exaction
تحمیل
exactor
تحمیل کننده
imponent
تحمیل کننده
f m cyclotron
سیکلوترون تحمیل بسامدی
frequency modulated cyclotron
سیکلوترون تحمیل بسامدی
synchrocyclotron
سیکلوترون تحمیل بسامدی
fm , f.m.
تحمیل بسامدی
frequency modulation
تحمیل بسامدی
hazing
تحمیل کار سخت یا زیاد
he paid through the nose
زیاد به او تحمیل کردند گوشش را بریدند
horn in
تحمیل کردن
imposable
قابل تحمیل
incurrence
تحمیل
inflictable
تحمیل کردنی
infliction
تحمیل
leviable
قابل تحمیل
Other Matches
dictate
تحمیل کردن
modulator
مرحله تحمیل گر
negative modulation
تحمیل منفی
positive modulation
تحمیل مثبت
procrustean
تحمیل کننده
modulator electrode
الکترد تحمیل گر
superimposable
قابل تحمیل
superimposition
تحمیل زائد
unmodulated
تحمیل ناشده
velocity modulation
تحمیل سرعتی
velocity modulated tube
لامپ تحمیل سرعتی
spark gap modulator
تحمیل گر دهانه جرقهای
q demodulator
تحمیل زدای کیو
put on
: تحمیل کردن گذاردن
self sustained
تحمیل شده بنفس
to lay on
بستن مالیات تحمیل کردن
self charging
تحمیل شونده بنفس خود خودکار
self enforcing
دارای قدرت تحمیل اراده خودبر دیگران
to put on
شرط بندی کردن تحمیل کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com