English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English Persian
tousle مچاله کردن نزاع
Other Matches
rumple مچاله کردن
crumpled مچاله کردن
crumple مچاله کردن
crumpling مچاله کردن
rumpling مچاله کردن
crush مچاله کردن
crumples مچاله کردن
rumpled مچاله کردن
crushes مچاله کردن
rumples مچاله کردن
crushed مچاله کردن
scrunching بهم فشردن مچاله کردن
scrunched بهم فشردن مچاله کردن
gauffer چین دار یا مچاله کردن
scrunches بهم فشردن مچاله کردن
scrunch بهم فشردن مچاله کردن
tussles نزاع کردن
jar نزاع کردن
dispute نزاع کردن
jarred نزاع کردن
to pull caps نزاع کردن
fight نزاع کردن
jars نزاع کردن
fights نزاع کردن
tussling نزاع کردن
quarrel نزاع کردن
disputed نزاع کردن
wrangling نزاع کردن
wrangles نزاع کردن
wrangled نزاع کردن
flite نزاع کردن
quarrels نزاع کردن
wrangle نزاع کردن
to fall out نزاع کردن
tussle نزاع کردن
quarrelling نزاع کردن
disputing نزاع کردن
quarreling نزاع کردن
tussled نزاع کردن
disputes نزاع کردن
quarreled نزاع کردن
quarrelled نزاع کردن
brawling نزاع وجدال کردن
scrapping نزاع اوراق کردن
scrapped نزاع اوراق کردن
scrap نزاع اوراق کردن
brawl نزاع وجدال کردن
scraps نزاع اوراق کردن
brawls نزاع وجدال کردن
brawled نزاع وجدال کردن
To go for each other. بیکدیگر پریدن ( نزاع کردن )
To come to blows . دست به یقه شدن ( نزاع کردن )
crumple مچاله
crumpled مچاله
crumples مچاله
crumpling مچاله
snuggles مچاله شدن
snuggle مچاله شدن
snuggling مچاله شدن
snuggled مچاله شدن
papier mache کاغذ مچاله
tousy پریشان مچاله
strive جدوجهد کردن نزاع کردن
strived جدوجهد کردن نزاع کردن
striven جدوجهد کردن نزاع کردن
strives جدوجهد کردن نزاع کردن
striving جدوجهد کردن نزاع کردن
bumped بار مچاله شده
She scrunched the handkerchief into a ball. او [زن] دستمال جیب خود را به یک توپ مچاله کرد.
scuffled نزاع
dissension نزاع
scuffles نزاع
quarreled نزاع
wrangling نزاع
scuffling نزاع
jarring نزاع
waned نزاع
quarrelled نزاع
brangle نزاع
scuffle نزاع
quarrelling نزاع
rowed نزاع
rows نزاع
tussle نزاع
disputing نزاع
row نزاع
quarrels نزاع
contretemps نزاع
tussles نزاع
quarrel نزاع
wars نزاع
fussed نزاع
tussling نزاع
wrangle نزاع
waning نزاع
wrangled نزاع
wane نزاع
fussing نزاع
wanes نزاع
fusses نزاع
tussled نزاع
war نزاع
wrangles نزاع
fuss نزاع
quarreling نزاع
affray نزاع
battling نزاع
dustup نزاع
faction نزاع
sparred نزاع
disputes نزاع
dispute نزاع
factions نزاع
disputed نزاع
battled نزاع
battle نزاع
strife نزاع
hotwar نزاع
falling out نزاع
spars نزاع
falling-out نزاع
battles نزاع
fighting نزاع
spar نزاع
strifeless بی نزاع
embroilment نزاع
frays نبرد نزاع
disputes منازعه نزاع
disputes مشاجره نزاع
barrator اهل نزاع
embroils به نزاع انداختن
contention مشاجره نزاع
embroil به نزاع انداختن
embroiled به نزاع انداختن
contentions مشاجره نزاع
embroiling به نزاع انداختن
disputed منازعه نزاع
disputing مشاجره نزاع
disputing منازعه نزاع
squeals دعوا نزاع
dissentious نزاع جو موردنزاع
fray نبرد نزاع
contentiousness نزاع طلبی
militancy نزاع طلبی
discord دعوا نزاع
wars محاربه نزاع
frayed نبرد نزاع
the root of dispute مایه نزاع
dispute منازعه نزاع
war محاربه نزاع
squeal دعوا نزاع
disputed مشاجره نزاع
squealed دعوا نزاع
dispute مشاجره نزاع
quarrelsomely نزاع طلبانه
contested area منطقه مورد نزاع
extirpate the source of dispute قلع ماده نزاع
quarrelsomeness نزاع طلبی جنگجوئی
they had words باهم نزاع کردند
they dispute about nothing درسرهیچ نزاع می کنند
warfare نزاع زدو خورد
jar دعوا و نزاع طنین انداختن
quarelsomeness نزاع طلبی فتنه جوئی
jarred دعوا و نزاع طنین انداختن
jars دعوا و نزاع طنین انداختن
militants اهل نزاع وکشمکش جنگ طلب
militant اهل نزاع وکشمکش جنگ طلب
battle royal نزاع سخت کشمکش خصومت امیز
pacific settlement تسویه نزاع یا مسئلهای به صورت مسالمت امیز
wrangling داد و بیداد [مشاجره] [نزاع] [اصطلاح تحقیر آمیز]
prize fighting درمحلهای عمومی برای جایزه که طرفین نزاع و شرط بندی کنندگان قابل تعقیب هستند
hunting design طرح شکارگاهی [این طرح از زمان صفویه رواج یافته و در آن صحنه های مختلف شکار توسط انسان و یا نزاع حیوانات مختلف نشان داده می شود. منشاء اولیه آن کاشان ذکر شده است.]
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com