Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English
Persian
tousle
مچاله کردن نزاع
Other Matches
crumples
مچاله کردن
crushes
مچاله کردن
crumple
مچاله کردن
crush
مچاله کردن
rumpling
مچاله کردن
crushed
مچاله کردن
rumples
مچاله کردن
rumpled
مچاله کردن
rumple
مچاله کردن
crumpled
مچاله کردن
crumpling
مچاله کردن
scrunching
بهم فشردن مچاله کردن
scrunch
بهم فشردن مچاله کردن
gauffer
چین دار یا مچاله کردن
scrunches
بهم فشردن مچاله کردن
scrunched
بهم فشردن مچاله کردن
wrangled
نزاع کردن
quarrels
نزاع کردن
quarrelled
نزاع کردن
disputing
نزاع کردن
quarreling
نزاع کردن
quarreled
نزاع کردن
jar
نزاع کردن
wrangle
نزاع کردن
to fall out
نزاع کردن
jars
نزاع کردن
wrangles
نزاع کردن
flite
نزاع کردن
dispute
نزاع کردن
wrangling
نزاع کردن
disputed
نزاع کردن
fight
نزاع کردن
fights
نزاع کردن
jarred
نزاع کردن
to pull caps
نزاع کردن
tussle
نزاع کردن
quarrelling
نزاع کردن
tussles
نزاع کردن
tussled
نزاع کردن
tussling
نزاع کردن
quarrel
نزاع کردن
disputes
نزاع کردن
scraps
نزاع اوراق کردن
scrapping
نزاع اوراق کردن
brawl
نزاع وجدال کردن
scrap
نزاع اوراق کردن
brawls
نزاع وجدال کردن
brawled
نزاع وجدال کردن
brawling
نزاع وجدال کردن
scrapped
نزاع اوراق کردن
To go for each other.
بیکدیگر پریدن ( نزاع کردن )
To come to blows .
دست به یقه شدن ( نزاع کردن )
crumpled
مچاله
crumpling
مچاله
crumple
مچاله
crumples
مچاله
snuggled
مچاله شدن
tousy
پریشان مچاله
snuggles
مچاله شدن
papier mache
کاغذ مچاله
snuggle
مچاله شدن
snuggling
مچاله شدن
strive
جدوجهد کردن نزاع کردن
strived
جدوجهد کردن نزاع کردن
striven
جدوجهد کردن نزاع کردن
strives
جدوجهد کردن نزاع کردن
striving
جدوجهد کردن نزاع کردن
bumped
بار مچاله شده
She scrunched the handkerchief into a ball.
او
[زن]
دستمال جیب خود را به یک توپ مچاله کرد.
wrangles
نزاع
rows
نزاع
dispute
نزاع
scuffled
نزاع
disputing
نزاع
dissension
نزاع
wars
نزاع
wrangled
نزاع
wrangle
نزاع
waning
نزاع
wanes
نزاع
waned
نزاع
wane
نزاع
factions
نزاع
faction
نزاع
scuffling
نزاع
scuffles
نزاع
hotwar
نزاع
scuffle
نزاع
disputed
نزاع
strife
نزاع
disputes
نزاع
fighting
نزاع
jarring
نزاع
spar
نزاع
sparred
نزاع
tussle
نزاع
quarrels
نزاع
brangle
نزاع
fussed
نزاع
battled
نزاع
battle
نزاع
battling
نزاع
affray
نزاع
wrangling
نزاع
war
نزاع
quarrelling
نزاع
quarrelled
نزاع
fuss
نزاع
fusses
نزاع
fussing
نزاع
strifeless
بی نزاع
tussled
نزاع
tussles
نزاع
tussling
نزاع
battles
نزاع
quarrel
نزاع
quarreled
نزاع
quarreling
نزاع
row
نزاع
spars
نزاع
falling out
نزاع
embroilment
نزاع
rowed
نزاع
falling-out
نزاع
dustup
نزاع
contretemps
نزاع
contentiousness
نزاع طلبی
embroiled
به نزاع انداختن
embroiling
به نزاع انداختن
embroils
به نزاع انداختن
militancy
نزاع طلبی
barrator
اهل نزاع
the root of dispute
مایه نزاع
quarrelsomely
نزاع طلبانه
disputing
منازعه نزاع
contentions
مشاجره نزاع
contention
مشاجره نزاع
disputes
منازعه نزاع
dissentious
نزاع جو موردنزاع
fray
نبرد نزاع
wars
محاربه نزاع
embroil
به نزاع انداختن
frayed
نبرد نزاع
disputes
مشاجره نزاع
disputed
منازعه نزاع
discord
دعوا نزاع
dispute
منازعه نزاع
disputing
مشاجره نزاع
dispute
مشاجره نزاع
squeals
دعوا نزاع
war
محاربه نزاع
disputed
مشاجره نزاع
squeal
دعوا نزاع
frays
نبرد نزاع
squealed
دعوا نزاع
quarrelsomeness
نزاع طلبی جنگجوئی
contested area
منطقه مورد نزاع
extirpate the source of dispute
قلع ماده نزاع
they dispute about nothing
درسرهیچ نزاع می کنند
they had words
باهم نزاع کردند
warfare
نزاع زدو خورد
jarred
دعوا و نزاع طنین انداختن
jar
دعوا و نزاع طنین انداختن
jars
دعوا و نزاع طنین انداختن
quarelsomeness
نزاع طلبی فتنه جوئی
militant
اهل نزاع وکشمکش جنگ طلب
militants
اهل نزاع وکشمکش جنگ طلب
battle royal
نزاع سخت کشمکش خصومت امیز
pacific settlement
تسویه نزاع یا مسئلهای به صورت مسالمت امیز
wrangling
داد و بیداد
[مشاجره]
[نزاع]
[اصطلاح تحقیر آمیز]
prize fighting
درمحلهای عمومی برای جایزه که طرفین نزاع و شرط بندی کنندگان قابل تعقیب هستند
hunting design
طرح شکارگاهی
[این طرح از زمان صفویه رواج یافته و در آن صحنه های مختلف شکار توسط انسان و یا نزاع حیوانات مختلف نشان داده می شود. منشاء اولیه آن کاشان ذکر شده است.]
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com