English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (26 milliseconds)
English Persian
to lose face نام نیک یا اعتبارخودرا ازدست دادن
Other Matches
give-aways ازدست دادن
loss ازدست دادن
to let ship ازدست دادن
to give away ازدست دادن
give-away ازدست دادن
give away ازدست دادن
to chuck away ازدست دادن
to game away one's money درقمارپول ازدست دادن
etiolation ازدست دادن رنگ
to miss the buy فرصت را ازدست دادن
tumbles ازدست دادن تعادل
tumble ازدست دادن تعادل
tumbled ازدست دادن تعادل
miss the boat <idiom> ازدست دادن فرصت
miss out on <idiom> ازدست دادن فرصت
to lose the t. of a discourse رشته سخن را ازدست دادن
to lose one's reason عقل خود را ازدست دادن
let off steam <idiom> ازدست دادن انرژی اضافه
to guzzle away one's money پول خودرادرمیگساری ازدست دادن
lose ground فرصت خود را ازدست دادن
toss out <idiom> مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
lose track of <idiom> ازدست دادن تماس باکسی یاچیزی
to barter away بطریق معاوضه ازدست دادن باکالای دیگرمعاوضه کردن
hinting در فن چاپ دیجیتال یا رقمی کاهش وزن یا میزان طرح حرف بطوریکه فونتهای کوچک از نظر اندازه بدون ازدست دادن جزئیات خود روی چاپگرهای dpi003 قابل چاپ باشند
disposable ازدست دادنی
forfoitable ازدست دادنی
get the sack <idiom> ازدست کار
to take time by the forelock را ازدست ندادن
lapsable ازدست رفتنی
revendication استردادزمین ازدست رفته
I am tired of him . ازدست اوخسته شده ام
effete نیروی خود را ازدست داده
spent نیروی خود را ازدست داده
deflorate تصرف شده بکارت ازدست داده
he lost his reason عقل یا هوش خودرا ازدست داد
i parted from تمام ان دارایی یا مال را ازدست دادم
elapsation ازدست رفتن حق به واسطه مرور زمان
creeps رها شدن ناخواسته تیر ازدست تیرانداز
creep رها شدن ناخواسته تیر ازدست تیرانداز
She was crying over her misfortunes. ازدست بدبختی هایش ناله وفریاد داشت
to catch out a batsman گوی رادرهواگرفتن وبدین وسیله نوبت را ازدست چوگان زن بیرون کرد
curie point دمای بحرانی منحصر به فردبرای هر ماده که بالاتر از ان مواد فرومانیتیک خاصیت مغناطیسی دائم یاموقت خودرا ازدست میدهند
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
compensate پاداش دادن عوض دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
compensated پاداش دادن عوض دادن
instructing دستور دادن اموزش دادن
compensates پاداش دادن عوض دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
informing اطلاع دادن گزارش دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
expanding توسعه دادن بسط دادن
expands توسعه دادن بسط دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
inform اطلاع دادن گزارش دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
empower اختیار دادن وکالت دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
massaged ماساژ دادن تغییر دادن
empowers اختیار دادن وکالت دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
empowered اختیار دادن وکالت دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
expand توسعه دادن بسط دادن
directs دستور دادن دستورالعمل دادن
directed دستور دادن دستورالعمل دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
assign نسبت دادن تخصیص دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
empowering اختیار دادن وکالت دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
slashes چاک دادن شکاف دادن
order سفارش دادن دستور دادن
slashed چاک دادن شکاف دادن
slash چاک دادن شکاف دادن
informs اطلاع دادن گزارش دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
cures شفا دادن بهبودی دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
prefer ترجیح دادن برتری دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
plating اب دادن روکش فلز دادن
cured شفا دادن بهبودی دادن
house منزل دادن پناه دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
relates گزارش دادن شرح دادن
housed منزل دادن پناه دادن
houses منزل دادن پناه دادن
organises سازمان دادن ارایش دادن
embellishing ارایش دادن زینت دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
embellished ارایش دادن زینت دادن
embellish ارایش دادن زینت دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
to switch on اتصال دادن جریان دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com