Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (16 milliseconds)
English
Persian
to near something
نزدیک آمدن به چیزی
to approach something
نزدیک آمدن به چیزی
Search result with all words
to go up to somebody
[something]
نزدیک آمدن به کسی
[چیزی]
to go towards
[British E]
/ toward
[American E]
somebody
نزدیک آمدن به کسی
[چیزی]
to approach somebody
[something]
نزدیک آمدن به کسی
[چیزی]
Other Matches
precede
پیش از چیزی آمدن
precedes
پیش از چیزی آمدن
to dislike somebody
[something]
بدش آمدن از کسی
[چیزی]
to be into somebody
[something]
<idiom>
از کسی
[چیزی]
خوششان آمدن
to approach something
نزدیک شدن به چیزی
to near something
نزدیک شدن به چیزی
appressed
کاملا نزدیک و مجاور چیزی
to go towards
[British E]
/ toward
[American E]
somebody
نزدیک شدن به کسی
[چیزی]
to approach somebody
[something]
نزدیک شدن به کسی
[چیزی]
to go up to somebody
[something]
نزدیک شدن به کسی
[چیزی]
get off
<idiom>
پایین آمدن یا بیرون آمدن از (اتوبوس ،قطار)
to edge one's way
[towards something]
[به چیزی]
آهسته و با احتیاط نزدیک شدن
adjacent
آنچه مقابل یا نزدیک چیزی است
The climate of Europe desnt suit me.
حال آمدن ( بهوش آمدن )
find touch
بیرون فرستادن توپ نزدیک خط دروازه برای تجمع نزدیک
insides
ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
inside
ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
close
نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
closest
نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
closer
نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
closes
نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
inshore
نزدیک کرانه نزدیک ساحل
point bland
بسیار نزدیک در مسافت نزدیک
approach
نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
approached
نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
approaches
نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
mid wicket
توپزن نزدیک توپ انداز توپگیر طرفین میله نزدیک توپ انداز
To be overpowered.
از پا در آمدن
To stretch . to be elastic .
کش آمدن
lapse
به سر آمدن
to be valid
به شمار آمدن
to water
[of eyes]
اشک آمدن
come on strong
<idiom>
فائق آمدن
To come into existence .
بوجود آمدن
to shoot one's mouth off
<idiom>
لاف آمدن
To overpower. To overcome . To vanquish. To win.
غالب آمدن
To be on (come to )the booil.
جوش آمدن
to turn out badly
بد از آب در آمدن
[داستانی]
to go wrong
بد از آب در آمدن
[داستانی]
To back down .
کوتاه آمدن
to get back on one's feet
به حال آمدن
up
<adv.>
به بالا
[آمدن]
to come to a boil
به جوش آمدن
show-off
<idiom>
قپی آمدن
to proceed
پیش آمدن
approach lane
مسیر نزدیک شدن به ساحل خطوط نزدیک شدن به ساحل
stop out
دیر به خانه آمدن
[شب]
To stop being intransigent.
از خر شیطان پایین آمدن
to come to
<idiom>
به هوش آمدن
[پس از غش یا بیهوشی]
to come round
[around]
<idiom>
به هوش آمدن
[پس از غش یا بیهوشی]
To lodge a complaint .
درمقام شکایت بر آمدن
To be punctual . To be on time .
سر وقت آمدن ( بودن )
to look well
تندرست به نظر آمدن
With the onset of summer.
.با آمدن (فرارسیدن )تابستان
resurfaced
دوباره به سطح آمدن
to unfold
از آب در آمدن
[اصطلاح مجازی]
resurface
دوباره به سطح آمدن
to rain cats and dogs
سنگ ازآسمان آمدن
sweep off one's feet
<idiom>
بر احساسات فائق آمدن
To get the better of someone . To defeat someone .
بر کسی غالب آمدن
resurfaces
دوباره به سطح آمدن
To stop being adamant (unyielding).
از خر شیطان پائین آمدن
to become conscious
به هوش آمدن
[پس از غش یا بیهوشی]
belly flop
با شکم فرود آمدن
to come to oneself
<idiom>
به هوش آمدن
[پس از غش یا بیهوشی]
belly flops
با شکم فرود آمدن
get over something
<idiom>
فائق آمدن برمشکلات
to come dressed in your wedding finery
با لباس عروسی آمدن
call for someone
<idiom>
آمدن وبردن کسی
run over
<idiom>
فائق آمدن برچیزی
born with a silver spoon in one's mouth
<idiom>
باثروت به دنیا آمدن
bite the bullet
<idiom>
فائق آمدن بر مشکلات
best gold
تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
to come round
[British E]
[دوباره]
به هوش آمدن
[پزشکی]
to hatch out
[egg]
بیرون آمدن جوجه
[از تخم]
to come around
[American E]
[دوباره]
به هوش آمدن
[پزشکی]
To come out of oness shell.
از جلد ( لاک ) خود در آمدن
to recover consciousness
[دوباره]
به هوش آمدن
[پزشکی]
to come straight to the point
<idiom>
مستقیما
[رک ]
به نکته اصلی آمدن
to regain consciousness
[دوباره]
به هوش آمدن
[پزشکی]
dime a dozen
<idiom>
آسان بدست آمدن ،عادی
To be born with a silver spoon in ones mouth .
درناز ونعمت بدنیا آمدن
To switch on the old charm. To act coquettishly . To be coy
قر و غمزه آمدن
[دلربائی کردن]
to keep ones he above water
از زیر بدهی بیرون آمدن
To climb down.
پایین آمدن ( از کوه ،نردبان وغیره )
To dismount from a horse(bicycle).
از اسب ( دوچرخه وغیره ) پایین آمدن
To have design on someone . To malign someone .
برای کسی مایه آمدن ( گرفتن )
Out of frying pan into the fire.
<proverb>
از ماهیتابه در آمدن وبه آتش در افتادن .
to look at
نگاه کردن به
[نگریستن به]
[به نظر آمدن]
waltz off with
<idiom>
فائق آمدن ،براحتی برنده شدن
To make eyes.
چشم و ابرو آمدن (نازو غمزه ).
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
de minimis exception
به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
to look like a million dollars
[bucks]
[American E]
<idiom>
واقعا محشر به نظر آمدن
[اصطلاح روزمره]
His coming here was quite accidental.
آمدن اوبه اینجا کاملا" اتفاقی بود
tide (someone) over
<idiom>
کمک به کسی برای فائق آمدن برشرایط مشکل
to look
[feel]
like a million dollars
بسیار زیبا
[به نظر آمدن]
بودن
[اصطلاح روزمره]
To alight from a bus(tarin,car).
پایین آمدن (پیاده شدن از اتوبوس .قطار و اتو مبیل )
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
controlling
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
control
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
to hang over anything
سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
establishes
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establish
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
to pass by any thing
از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
establishing
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
controls
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
to regard somebody
[something]
as something
کسی
[چیزی]
را بعنوان چیزی بحساب آوردن
rate
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
appreciates
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rates
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
appreciate
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciated
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
changing
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changed
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
changes
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
change
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
screw up
<idiom>
زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
fence
[around / between something]
نرده
[دور چیزی]
[بین چیزی]
to wish for something
ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
fence
[around / between something]
حصار
[دور چیزی]
[بین چیزی]
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
nearing
نزدیک
caudal
نزدیک به دم
nears
نزدیک
close by
نزدیک
at hand
نزدیک
contiguous
نزدیک
hand to hand
نزدیک
by
از نزدیک
near by
نزدیک به
fast by
نزدیک
towards
نزدیک
narrowly
از نزدیک
forthcoming
نزدیک
nearest
نزدیک
near-
نزدیک
hand-to-hand
نزدیک
near
نزدیک
neared
نزدیک
not ahunderd mails flom
نزدیک
near upon
نزدیک
on the verge of
نزدیک به
cephalo
نزدیک به سر
near at hand
نزدیک
on the eve of
نزدیک
nearer
نزدیک
close aboard
نزدیک
nigh
نزدیک
neighbouring
نزدیک
closest
نزدیک
accessible
نزدیک
foreby
نزدیک
to gain ground upon
نزدیک
hard by
نزدیک
closes
نزدیک
close
نزدیک
in sight
نزدیک
vicinal
نزدیک
close-ups
از نزدیک
close-up
از نزدیک
close up
از نزدیک
closer
نزدیک
nearby
نزدیک
forbye
از نزدیک
imminent
نزدیک
near by
نزدیک
next door to
نزدیک
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com