Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 188 (11 milliseconds)
English
Persian
all at once
همه باهم
one anda
همه باهم
Search result with all words
dump
رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
jointly
باهم
interchange
باهم عوض کردن
interchanged
باهم عوض کردن
interchanges
باهم عوض کردن
interchanging
باهم عوض کردن
dead
دوره زمانی بین دو رویداد که هیج اتفاقی نمیافتد برای اطمینان از اینکه باهم برخورد نخواهند داشت
concurrently
باهم
consortia
ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
consortium
ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
consortiums
ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
combine
باهم پیوستن
combines
باهم پیوستن
combining
باهم پیوستن
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
compatibility
توانایی دونرم افزار یا سخت افزار برای کارکردن باهم
simultaneous
باهم واقع شونده همزمان
impacted
باهم جوش خورده
impacted
باهم جمع شده
splice
باهم متصل کردن
spliced
باهم متصل کردن
splices
باهم متصل کردن
splicing
باهم متصل کردن
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
hash
گوشت وسبزههای پخته که باهم بیامیزند امیزش
cohabitation
زندگی باهم
vis a vis
باهم
vis-a-vis
باهم
sum
باهم جمع کردن
sums
باهم جمع کردن
simultaneously
باهم
add
جمع زدن باهم پیوستن
adding
جمع زدن باهم پیوستن
adds
جمع زدن باهم پیوستن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
coexist
باهم زیستن
coexisted
باهم زیستن
coexisting
باهم زیستن
coexists
باهم زیستن
coincide
باهم رویدادن
coincided
باهم رویدادن
coincides
باهم رویدادن
coinciding
باهم رویدادن
interweave
باهم امیختن
interweaves
باهم امیختن
interweaving
باهم امیختن
interwove
باهم امیختن
confuse
باهم اشتباه کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
compares
برابرکردن باهم سنجیدن
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
grade
جورکردن باهم امیختن
grades
جورکردن باهم امیختن
homogeneous
مقاربت کننده باهم جنس خود
concerted
باهم
collocation
باهم گذاری
con
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conned
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conning
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
cons
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
synchronised
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
chum
باهم زندگی کردن
chums
باهم زندگی کردن
exclusive
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که همه ورودی ها در یک سطح باشند ونادرست است اگر باهم فرق کنند
together
باهم
correlation
بستگی دوچیز باهم
symbiosis
همزیستی وتجانس دوموجود مختلف یا دوگروه مختلف باهم
cohabit
باهم زندگی کردن
cohabited
باهم زندگی کردن
cohabiting
باهم زندگی کردن
cohabits
باهم زندگی کردن
collaborate
باهم کارکردن
collaborated
باهم کارکردن
collaborates
باهم کارکردن
collaborating
باهم کارکردن
at once
باهم
autogenesis
ترکیب یا امیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم
coact
باهم نمایش دادن
coadunate
باهم روییده
coapt
باهم جور امدن
coapt
باهم متناسب شدن
coexistent
باهم زیست کننده
coextend
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
coextensive
باهم دریک زمان ویک مکان بسط یافته
col
پیشوند بمعانی باو باهم
com
پیشوند بمعانی با و باهم
concatenate
دستوری که دو داده یا متغیر را باهم ترکیب میکند
concatenate
بیشتر ازیک فایل یامجموعهای ازداده ها که باهم ترکیب می شوند تا مجموعهای را تشکیل دهند
Other Matches
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
tutti
باهم
inchorus
باهم
one with a
باهم
simoltaneous
باهم
simoltaneously
باهم
conjointly
باهم
to grow together
باهم پیوستن
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
cowork
باهم کارکردن
concomitancy
باهم بودن
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
cooperate
باهم کارکردن
kissing kind
باهم دوست
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
to be together
باهم بودن
to act jointly
باهم کارکردن
to work together
باهم کارکردن
We went together .
باهم رفتیم
to keep company
باهم بودن
to huddle together
باهم غنودن
to whip in
باهم نگاهداشتن
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
to keep friends
باهم دوست ماندن
to be together with somebody
با کسی باهم بودن
to keep company
باهم امیزش کردن
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
to hang together
باهم مربوط بودن
symmetrize
باهم قرینه کردن
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
to be good pax
باهم دوست بودن
to bill and coo
باهم غنج زدن
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
to set at variance
با هم بد کردن باهم مخالف ت
to grow into one
باهم یکی شدن
interwed
باهم پیوند کردن
intercommon
باهم شرکت کردن
to grow together
باهم یکی شدن
cross fertilize
باهم پیوند زدن
they had words
باهم نزاع کردند
we are kin
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
to spar at each other
باهم مشت بازی کردن
to cotton with each other
باهم ساختن یارفاقت کردن
they were made one
یعنی باهم عروسی کردند
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
to go to gether
بهم خوردن باهم جوربودن
confluent
باهم جاری شونده متلاقی
The husband and wife dont get on together.
زن وشوهر باهم نمی سازند
out of tune
<idiom>
باهم خوب وسازش نداشتن
We entered the room together .
باهم وارد اطاق شدیم
They are hardly comparable .
منا سبتی باهم ندارند
cross fire
تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
They fight like cat and dog .
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
in on
<idiom>
برای کای باهم جمع شدن
interfertile
اماده زاد و ولد دوتایی باهم
life is not all rose culour
در زندگی نوش ونیش باهم است
photo electric
وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
quirister
دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
solunar
حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
to come to an explanation
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
I often confuse the twin brothers .
من این دوقلوها رااغلب باهم عوضی می گیرم
mutton chop
دنده و نیمی از مهره که باهم سرخ کنند
They are poles apart.
یک دنیا باهم فرق دارند ( بسیار متفاوتند )
1 and 2 are poles apart.
<idiom>
۱ و ۲ یک دنیا باهم فرق دارند
[بسیار متفاوت هستند]
.
to date
باهم بیرون رفتن
[به عنوان دوست پسر و دختر]
omnim gatherum
امیختگی چندین چیز باهم توده امیخته جنگ
to go out
باهم بیرون رفتن
[به عنوان دوست پسر و دختر]
polymerize
باهم ترکیب وجمع شدن وذره بزرگتری تشکیل دادن
happy family
دستهای ازجانوران جوربجورکه دریک قفس باهم زندگی میکنند
homogamous
تولید نسل کننده بوسیله مقارت باهم جنس خود
homogamic
تولید نسل کننده بوسیله مقارت باهم جنس خود
tragi comedy
نمایشی که دران مطالب جدی ومضحک باهم امیخته باشد
throw the baby out with the bathwater
<idiom>
(تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
pace lap
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
interplead
پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
scarf weld
جایی که دو میل اهن را نیم ونیم کرده باهم جوش داده باشند
to interlock levers
اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
drawbore
کنگرههای موجود بین کام وزبانه که باهم جفت شده ومحکم میشود
tristimulus values
مقادیر نسبی یه رنگ اصلی که برای ایجاد رنگهای دیگر باهم ترکیب می شوند
diptych
دولوحی که باهم بوسیله لولایی متصل شده و برای نوشتن بکار می رفته و تاه میشده
logograph
چیستان یامعمایی متشکل ازکلماتی که باید باهم جمع شوند وکلمه دیگری ازان ساخته شود
logogram
چیستان یامعمایی متشکل ازکلماتی که باید باهم جمع شوند وکلمه دیگری ازان ساخته شود
psychomancy
رابطه با روح رابطه ارواح باهم
inweave
باهم بافتن درهم بافتن
ecotype
بخش فرعی از نوع مستقل جانور یا گیاه که افراد ان باهم اختلاط و امتزاج نموده و بخش واحد فرعی تشکیل میدهند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com