English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
He does everything on the sly . همه کارهایش را یواشکی انجام می دهد
Other Matches
heteroclite کسیکه کارهایش برخلاف قاعده همگانیست
stealthier یواشکی
stealthiest یواشکی
stealthy یواشکی
To take French leave . یواشکی مر خص شدن
slipe یواشکی رفتن
She furtively pressed my hand . یواشکی دستم را فشارداد
I slipped into the room . یواشکی وارد اطاق شد
She pilfered pens and paper from work. او [زن] یواشکی قلم و کاغذ از سر کار دزدید.
to snarf from the fridge یواشکی تکه های کمی غذا از یخچال کش رفتن
to pilfer from the fridge یواشکی تکه های کمی غذا از یخچال کش رفتن
Eavesdrop فالگوش ایستادن، استراق سمع کردن، یواشکی حرفهای دیگران را شنیدن
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
automating نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automate نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automates نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
robots وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
gurantee عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
robot وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
retention money مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
queried 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queries 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
query 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
querying 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
mission , oriented لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
implementing انجام
implements انجام
enforcement انجام
performances انجام
sequel انجام
sequels انجام
at last سر انجام
implemented انجام
implement انجام
fulfillment انجام
achievement انجام
consummation انجام
execution انجام
transaction انجام
implementation انجام
accomplishment انجام
implementation انجام
achievements انجام
fulfilment انجام
completion انجام
commissions انجام
commissioning انجام
commission انجام
terminuse ad quem انجام
performance انجام
compietion انجام
effectuation انجام
end all انجام
unaccomplished انجام نشده
pays انجام دادن
chars انجام دادن
pay انجام دادن
paying انجام دادن
charring انجام دادن
to carry through انجام دادن
to do a thing the right way انجام دادن
completion of a contract انجام یک قرارداد
to follow out انجام دادن
to go through انجام دادن
conclusions انجام نتیجه
conclusion انجام نتیجه
furnishing انجام دادن
furnishes انجام دادن
furnish انجام دادن
to make good انجام دادن
to put through انجام دادن
to carry into execution انجام دادن
to bring to effect انجام دادن
non performance عدم انجام
parform انجام دادن
stand to انجام دادن
performable انجام دادنی
processing of the order انجام سفارش
put on انجام دادن
thrust line خط حمله خط انجام تک
sonsy نیک انجام
char انجام دادن
the d. of duty انجام وفیفه
to be fulfilled انجام گرفتن
to bring to an issve انجام دادن
do-it-yourself خود انجام
godspeed پایان انجام
action انجام کاری
performs انجام دادن
fulfil انجام دادن
fulfilled انجام دادن
fulfilling انجام دادن
fulfills انجام دادن
fulfils انجام دادن
repeats باز انجام
repeat باز انجام
accomplishable انجام دادنی
done انجام شده
implement انجام دادن
implemented انجام دادن
performed انجام دادن
actions انجام کاری
feasibility توانایی انجام
accomplish انجام دادن
accomplishes انجام دادن
accomplishing انجام دادن
accomplished انجام شده
honored انجام تعهد
honoring انجام تعهد
honors انجام تعهد
honour انجام تعهد
honoured انجام تعهد
honouring انجام تعهد
honours انجام تعهد
perform انجام دادن
implementing انجام دادن
manipulation انجام با مهارت
carry out انجام دادن
chare انجام دادن
complier انجام دهنده
do up انجام دادن
executable انجام پذیر
feasance انجام کار
finalization انجام رسانی
for doing it برای انجام ان
from a to izzard از اغاز تا انجام
from beginning to end ازابتداتا انجام
from first to last ازاغازتا انجام
fulfill انجام دادن
fulfit انجام دادن
functor انجام دهنده
performing انجام دهنده
achiever انجام دهنده
implements انجام دادن
successful نیک انجام
administer انجام دادن
out-and-out انجام شده
out and out انجام شده
effecting انجام دادن
effected انجام دادن
effect انجام دادن
effectual انجام شدنی
repetitions باز انجام
repetition باز انجام
unfulfilled انجام نشده
accomplisher انجام دهنده
go through انجام دادن
make something happen به انجام رساندن
carry into effect به انجام رساندن
put inpractice به انجام رساندن
put ineffect به انجام رساندن
implement به انجام رساندن
carry ineffect به انجام رساندن
actualize به انجام رساندن
actualise [British] به انجام رساندن
makeable <adj.> انجام پذیر
achievable <adj.> انجام شدنی
practicable <adj.> انجام شدنی
possible [doable, feasible] <adj.> انجام شدنی
manageable <adj.> انجام شدنی
make out <idiom> انجام دادن
bring inbeing به انجام رساندن
makeable <adj.> انجام شدنی
makable [spv. makeable] <adj.> انجام شدنی
feasible <adj.> انجام شدنی
doable <adj.> انجام شدنی
contrivable <adj.> انجام شدنی
make something happen انجام دادن
carry into effect انجام دادن
pending در دست انجام
accomplish انجام دادن
bring inbeing انجام دادن
carry out انجام دادن
execute انجام دادن
fulfill [American] انجام دادن
make a reality انجام دادن
put into practice انجام دادن
put into effect انجام دادن
accomplish به انجام رساندن
carry out به انجام رساندن
execute به انجام رساندن
put inpractice انجام دادن
put ineffect انجام دادن
implement انجام دادن
carry ineffect انجام دادن
actualize انجام دادن
actualise [British] انجام دادن
bring into being به انجام رساندن
put into effect به انجام رساندن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com