Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (17 milliseconds)
English
Persian
combined communication board
هیئت برقرار کننده ارتباط درستادهای مرکب
Other Matches
communicate
ارتباط برقرار کردن
telecommuting
ارتباط برقرار کردن راه دور
circuits
مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
circuit
مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
X.
استاندارد CCITT که ارتباط بین ترمینال و شبکه تنظیم بسته برقرار میکند
central
ترمینالی که ارتباط بین کامپیوتر مرکز و ترمینالهای راه دور را برقرار میکند
combined communication board
هیئت ارتباطات ستاد یکانهای مرکب
connectivity
توانایی یک وسیله برای ارتباط برقرار کردن باسایر وسیله ها و ارسال اطلاعات
contact
یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacted
یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacts
یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacting
یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
conferencing
اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
enactor
برقرار کننده
talked
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talk
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talks
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
secure sockets layer
پروتکل ارسالی رمزگذاری شده طراحی شده توسط Netscape که ارتباط امن بین جستجوگر و وب سرور روی اینترنت برقرار میکند
bus network
سیستمی که در ان تمام ایستگاهها یا دستگاههای کامپیوتری توسط بکارگیری یک کانال مشترک توزیعی یایک گذارگاه با هم دیگر ارتباط برقرار می کنند شبکه گذری شبکه خطی
board of inspection and survey
هیئت بازرسی کننده خسارات وضایعات
air transport allocations board
هیئت تعیین کننده سهمیه ترابری هوایی
boxman
عضو هیئت تعیین کننده محل افتادن توپ
user freindly
اسان برای استفاده کننده ارتباط دوستانه با استفاده کننده سیستم محاسباتی که امکانات لازم برای توانایی هاو محدودیتهای اپراتور رافراهم می سازد
signing on
فرایند ایجاد یک ارتباط مابین کامپیوتر و استفاده کننده
presidium
هیئت عامله دائمی شاغل در دوره فترت هیئت رئیسه
commitment board
هیئت بررسی وضع پرسنل شرکت کننده در رزم کمیته تشخیص سلامت فکری افرادجنگی
boardroom
اتاق هیئت رئیسه یا هیئت امنا
boarded
هیئت عامله یاامنا هیئت مدیره
boardrooms
اتاق هیئت رئیسه یا هیئت امنا
board
هیئت عامله یاامنا هیئت مدیره
panels
نقاشی بروی تخته نقوش حاشیه دارکتاب اعضای هیئت منصفه فهرست هیئت یاعدهای که برای انجام خدمتی اماده اند
panel
نقاشی بروی تخته نقوش حاشیه دارکتاب اعضای هیئت منصفه فهرست هیئت یاعدهای که برای انجام خدمتی اماده اند
teleconferencing
ارتباط تعدادی کامپیوتر یا ترمینال با هم برای ایجاد ارتباط بین یک سری کاربر
petty jury
هیئت داوری هیئت قضات
judicature
هیئت دادرسان هیئت قضاوت
data link
ارتباط مبادله اطلاعات ارتباط کامپیوتری
panelist
عضو هیئت مشاوره و مباحثه یا عضو هیئت رادیو تلویزیون
cut out
وسیله ارتباط بااعضای سازمانهای زیرزمینی رابط یا واسطه ارتباط باسازمانهای زیرزمینی
combined influence mine
مین با مکانیسم عامل مرکب مین مجهز به مدار باحساسیت مرکب
defferential assets
هیئت رسیدگی باختلافات هیئت رسیدگی به حسابها
established
برقرار
on
برقرار
confirmed
برقرار
indefeasible
برقرار
inducted
برقرار کردن
set up
برقرار کردن
inducting
برقرار کردن
inducts
برقرار کردن
to set in
برقرار شدن
induct
برقرار کردن
safety
برقرار کردن تامین
maintains
نگهداشتن برقرار داشتن
to induct into a seat
در جایی برقرار کردن
to make a connection
رابطه ای برقرار کردن
maintain
نگهداشتن برقرار داشتن
reinstating
دوباره برقرار کردن
reinstates
دوباره برقرار کردن
reinstated
دوباره برقرار کردن
reintegrate
مجددا برقرار کردن
reinstall
دوباره برقرار کردن
reinstate
دوباره برقرار کردن
to install oneself in a place
در جایی برقرار شدن
maintained
نگهداشتن برقرار داشتن
alpha pegasi
مرکب الفرس متن الفرس مرکب
combined operations
عملیات رستههای مرکب عملیات مرکب
To establish( make) contact.
تماس دایر ( برقرار ) کردن
To bring about a reconciliation.
آشتی دادن ( برقرار کردن )
instate
برقرار کردن منصوب نمودن
touches
تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
touch
تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
establishments
محل کار برقرار کردن قرارگاه
establishment
محل کار برقرار کردن قرارگاه
stabilization
برقرار کردن تعادل یاثبات گلوله در مسیر
We finally succeed in making a radio contact.
عاقبت توانستیم یک تماس رادیویی برقرار کنیم
female
سوراخی که سوزنی وارد آن میشود تا اتصال برقرار شود
initial
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initials
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialed
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialled
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialling
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialing
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
plugs
اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
revealed
نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
reveals
نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
reveal
نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
plugging
اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
pacts
قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
pact
قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
plug
اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
corrector
جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
sockets
سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
socket
[سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند]
networking
نرم افزاری که اتصال بین برنامه کاربر و شبکه برقرار میکند
configurations
هیئت
configuration
هیئت
panels
هیئت
committee
هیئت
corps
هیئت
astronomy
هیئت
committees
هیئت
attitudes
هیئت
commissions
هیئت
attitude
هیئت
confranternity
هیئت
guize
هیئت
commission
هیئت
panel
هیئت
commissioning
هیئت
sessions
لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
communication
پردازندهای که چندین واسط و مدیریت بین کامپیوتر و کنترل خط وط ارتباطی برقرار میکند.
session
لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
staff
اعضاء هیئت
legislature
هیئت مقننه
legislatures
هیئت مقننه
instituting
هیئت شورا
council ot ministers
هیئت وزراء
collegium
هیئت یا کمیته
juries
هیئت منصفه
bar
هیئت وکلاء
bars
هیئت وکلاء
format
قالب هیئت
institute
هیئت شورا
instituted
هیئت شورا
institutes
هیئت شورا
staffs
اعضاء هیئت
executive
هیئت رئیسه
executives
هیئت رئیسه
constituency
هیئت موسسان
constituencies
هیئت موسسان
staffed
اعضاء هیئت
jury
هیئت داوران
jury
هیئت منصفه
juries
هیئت داوران
configuration
هیئت پذیری
top drawer
هیئت حاکمه
board
هیئت ژوری
board
هیئت کمیسیون
governing bodies
هیئت حاکمه
boarded
هیئت ژوری
boarded
هیئت کمیسیون
governing body
هیئت حاکمه
military body
هیئت نظامی
military comission
هیئت نظامی
formats
قالب هیئت
commissions
هیئت مامورین
commission
هیئت مامورین
board of directers
هیئت مدیره
petty jury
هیئت منصفه
directorates
هیئت رئیسه
trial jury
هیئت منصفه
departments
قسمت هیئت
department
قسمت هیئت
configurations
هیئت پذیری
directorate
هیئت رئیسه
political mission
هیئت سیاسی
professoriat
هیئت استادان
commissioners
عضو هیئت
commissioner
عضو هیئت
commissioning
هیئت مامورین
legislative body or assembly
هیئت مققنه
bureau
هیئت اداری
faculty
هیئت علمی
expedition
هیئت اعزامی
diplomatic mission
هیئت سیاسی
committee
هیئت یا کمیته
expeditions
هیئت اعزامی
faculties
هیئت علمی
astronomy
علم هیئت
astronomically
مطابق هیئت
bureaus
هیئت اداری
economic commission
هیئت اقتصادی
committees
هیئت یا کمیته
board of direcotors
هیئت مدیره
astronomy
هیئت استرونومی
board of trade
هیئت بازرگانی
knightage
هیئت شوالیه ها
physique
ترکیب هیئت
deputations
هیئت نمایندگی
physiques
ترکیب هیئت
hues
هیئت منظر
hue
هیئت منظر
deputation
هیئت نمایندگی
board of directors
هیئت مدیره
jump instruction
موقعتی که پردازنده به بخش دیگر برنامه هدایت میشود در صورتی که شرط برقرار باشد
logic
بخشی از کد که توابع نامناسب مثل آسیب سیستم انجام میدهد وقتی شرایط ی برقرار باشند
else rule
قانون منط ق برنامه دریک دستور -IF Then برای اعمال IF دیگر اگر شرط -IF Then برقرار نبود
constellation
هیئت صورت فلکی
masked ball
رقص با هیئت مبدل
president of the board
[ American E]
رئیس هیئت مدیره
special jury
هیئت منصفه مخصوص
chairman of the board
[of directors/managers]
رئیس هیئت مدیره
editorial staff
هیئت مدیره یانویسنده
astronomically
از روی علم هیئت
transmutes
تغییر هیئت دادن
white hall
هیئت حاکمه انگلیس
chief executive officer
[CEO]
[American E]
رئیس هیئت مدیره
missionaries
وابسته به هیئت اعزامی
panel
هیئت تشک پالان
transmuted
تغییر هیئت دادن
transmute
تغییر هیئت دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com