Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English
Persian
mature
واجب الادا تکمیل کردن
matures
واجب الادا تکمیل کردن
Other Matches
mature
واجب الادا شدن
matures
واجب الادا شدن
necessitated
واجب کردن مجبورکردن
necessitating
واجب کردن مجبورکردن
necessitates
واجب کردن مجبورکردن
necessitate
واجب کردن مجبورکردن
completing
تکمیل کردن
round
تکمیل کردن
supplemented
تکمیل کردن
completes
تکمیل کردن
supplement
تکمیل کردن
fulfil
تکمیل کردن
augment
تکمیل کردن
augmented
تکمیل کردن
actualise
[British]
تکمیل کردن
augmenting
تکمیل کردن
completed
تکمیل کردن
complete
تکمیل کردن
roundest
تکمیل کردن
supplying
تکمیل کردن
fulfilled
تکمیل کردن
fulfilling
تکمیل کردن
fulfills
تکمیل کردن
supplied
تکمیل کردن
to top off
تکمیل کردن
to eke out
تکمیل کردن
back up
تکمیل کردن
fulfill
تکمیل کردن
finish
تکمیل کردن
finishes
تکمیل کردن
back-up
تکمیل کردن
actualize
تکمیل کردن
carry ineffect
تکمیل کردن
put into effect
تکمیل کردن
fulfils
تکمیل کردن
perfected
تکمیل کردن
perfecting
تکمیل کردن
to post up
تکمیل کردن
perfects
تکمیل کردن
augments
تکمیل کردن
supplements
تکمیل کردن
supply
تکمیل کردن
perfect
تکمیل کردن
fill out
تکمیل کردن
put ineffect
تکمیل کردن
put inpractice
تکمیل کردن
make up
تکمیل کردن
implement
تکمیل کردن
supplementing
تکمیل کردن
carry out
تکمیل کردن
carry into effect
تکمیل کردن
make something happen
تکمیل کردن
fill up
تکمیل کردن
augmentation
تکمیل کردن واگذار کردن وسایل یا نفرات اضافی یا تقویتی
complement
تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
complementing
تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
complements
تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
complemented
تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
to fill up
گرفتن تکمیل کردن
supplying
تکمیل کردن موجودی ذخیره
to fill out
تکمیل کردن توسعه دادن
supplied
تکمیل کردن موجودی ذخیره
perfected
کاملا رسیده تکمیل کردن
supply
تکمیل کردن موجودی ذخیره
supplemented
تکمیل کردن ضمیمه شدن به
perfect
کاملا رسیده تکمیل کردن
supplement
تکمیل کردن ضمیمه شدن به
perfecting
کاملا رسیده تکمیل کردن
perfects
کاملا رسیده تکمیل کردن
supplements
تکمیل کردن ضمیمه شدن به
supplementing
تکمیل کردن ضمیمه شدن به
implements
اجراء کردن تکمیل کردن
implementing
اجراء کردن تکمیل کردن
implemented
اجراء کردن تکمیل کردن
implement
اجراء کردن تکمیل کردن
to make up
درست کردن تکمیل کردن
indispensable
واجب
unalterable
<adj.>
واجب
necessitous
واجب
unalienable
<adj.>
واجب
inevitable
<adj.>
واجب
momentous
واجب
indispensable
<adj.>
واجب
inalienable
<adj.>
واجب
essentials
واجب
absolute
<adj.>
واجب
fundametal
واجب
essential
واجب
obligatory
واجب
necessary
واجب
of obligation
واجب
that must be observed
واجب الرعایه
personal duty
واجب عینی
obligatory
فرض واجب
collective duty
واجب کفایی
entitled to maintenance
واجب النفقه
individual duty
واجب عینی
optional contract
غیر واجب
behove
واجب بودن
payable
واجب الاداء
inessentials
غیر واجب
self existence
واجب الوجودی
self existent
واجب الوجود
behoove
واجب بودن
vital
واجب اساسی
inessential
غیر واجب
due
واجب الاداء مقتضی
inviolability
واجب الحرمت بودن
bounden duty
وفیفه واجب یا لازم
to be essential
[necessary]
ضروری
[واجب]
بودن
school age children
کودکان واجب التعلیم
gallows bird
جانی واجب الاعدام
vital to life
واجب برای زندگی
i alone bear the brunt of it
خدمت انها بر من واجب می اید
it is necessary for him to go
براو واجب است که برود
complementarity
تکمیل
entelechy
تکمیل
compietion
تکمیل
fulfillment
تکمیل
completes
تکمیل
completed
تکمیل
complete
تکمیل
supplementation
تکمیل
completion
تکمیل
fulfilment
تکمیل
completing
تکمیل
consummation
تکمیل
in progress of completion
در دست تکمیل
aucmented
تکمیل شده
full load
فرفیت تکمیل
completion date
تاریخ تکمیل
finishing
عملیات تکمیل
replete
تکمیل انباشته
fullest
تمام تکمیل
full
تمام تکمیل
processor
تکمیل کننده
enhancements
توسعه سخت افزاری و نرم افزاری تکمیل کردن یا به روز در اوردن یک کامپیوتر یاسیستم نرم افزاری
supplementing
تکمیل کننده اضافی
supplements
تکمیل کننده اضافی
supplemented
تکمیل کننده اضافی
filler point
نقطه تکمیل ذخایر
sentence completion test
ازمون تکمیل جمله
complementary
تکمیل کننده یکدیگر
consolidation of position
تکمیل ارایش مواضع
expletory
جایگیر تکمیل کننده
expletive
جایگیر تکمیل کننده
number completion test
ازمون تکمیل اعداد
supplement
تکمیل کننده اضافی
expletives
جایگیر تکمیل کننده
picture completion test
ازمون تکمیل تصویر
consummative
تکمیل کننده انجام دهنده
consolidating station
ایستگاه تکمیل کننده بار
concrete finishing machine
دستگاه عملیات تکمیل بتن
autocomplete
تکمیل شدن خودکار
[کامپیوتر]
healy picture completion test
ازمون تکمیل تصاویر هیلی
filler point
نقطه تکمیل ذخیره انبار
frank drawing completion test
ازمون تکمیل نقاشی فرانک
vapoware
نرم افزار در حال تکمیل
pavilion roof
شیروانی چهار کله تکمیل
design development
آماده سازی و تکمیل نقشه فرش
cheats
تکمیل چرخش روی زمین بجای هوا
cheated
تکمیل چرخش روی زمین بجای هوا
cheat
تکمیل چرخش روی زمین بجای هوا
emergency complement
جدول تعدیل نیروی انسانی برای تکمیل یکانها
germ layer
یکی از طبقات سلول ابتدایی جنین پس از تکمیل مرحله گاسترولا
intermediate
مجموعه رکوردهایی که حاوی دادههای پردازش شده هستند که در زمان دیگری برای تکمیل کار استفاده می شوند
fosdic
دستگاه ورودی که توسط اداره امار بکاربرده میشود تا اطلاعات پرسشنامههای اماری تکمیل شده را به درون کامپیوتربخواند
matt
فلز یامس پرداخت نشده وناخالص تکمیل یا پرداخت مات وبی جلا
matte
فلز یامس پرداخت نشده وناخالص تکمیل یا پرداخت مات وبی جلا
inconsummate
تکمیل نشده انجام نشده
asynchronous computer
نوعی از کامپیوتر که در ان هر عمل در نتیجه سیگنالی که از تکمیل عمل قبلی حاصل میشود و یا در اثر اعلام امادگی وسیله لازم برای عمل بعدی اغاز میشود کامپیوترناهمگام
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com