English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (12 milliseconds)
English Persian
inflict وارد اوردن زدن تلفات و خسارات
inflicted وارد اوردن زدن تلفات و خسارات
inflicting وارد اوردن زدن تلفات و خسارات
inflicts وارد اوردن زدن تلفات و خسارات
Other Matches
to take toll of any one تلفات زیادبرکسی وارد اوردن
inflict casualty تلفات وارد کردن بدشمن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
ravaged خرابی وارد اوردن
inflicting ضربت وارد اوردن
endamage خسارت وارد اوردن
inflicts ضربت وارد اوردن
ravage خرابی وارد اوردن
ravages خرابی وارد اوردن
ravaging خرابی وارد اوردن
inflict ضربت وارد اوردن
inflicted ضربت وارد اوردن
scoff اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffed اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffing اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
ingrate تعدی کردن فشار وارد اوردن بر
scoffs اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
to incur a punishment تنبیه بر خود وارد اوردن سزاوار تنبیه شدن
civil damage assessment ارزیابی خسارات غیرنظامی ارزیابی کل خسارات وارده به موسسات غیرنظامی
loss خسارات
damages خسارات
inflicts واردکردن خسارات
unliquidated damages خسارات معنوی
damage assessment تعیین خسارات
swingeing damages خسارات زیاد
particular average خسارات جزئی
inflicted واردکردن خسارات
damage control کنترل خسارات
inflicting واردکردن خسارات
damage criteria میزان خسارات
inflict واردکردن خسارات
liable for damages مسئول خسارات
damage control book راهنمای کنترل خسارات
with particular average مشمول خسارات خاص
damage control bills دستورالعمل کنترل خسارات
free of particular average معاف از خسارات جزئی
free of general average معاف از خسارات عمومی
damage control کنترل کردن خسارات
unliquidated damages خسارات غیرقابل براورد به پول
covers تامین زیان و خسارات بیمه
coverings تامین زیان و خسارات بیمه
with average شامل خسارات خصوصی وجزئی
novus actus intervenieus قطع سلسله علیت در خسارات
area damage control party گروه کنترل خسارات منطقه
cover تامین زیان و خسارات بیمه
wake up کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
board of inspection and survey هیئت بازرسی کننده خسارات وضایعات
The losses run into hundreds of thousands. خسارات بالغ به صدها هزار می شوند.
victims تلفات
loss تلفات
casualties تلفات
casualty تلفات
victim تلفات
fatality تلفات
mortality تلفات
fatalities تلفات
losses تلفات
total loss تلفات کل
governmentalize تحت کنترل حکومت در اوردن بصورت دولتی در اوردن
barratry خسارات ناشی از جرم عمدی ناخدا یا ملوان کشتی
i had scarely arrived تازه وارد شده بودم که هنوز وارد نشده بودم که ...
to press against any thing بر چیزی فشار اوردن بچیزی زور اوردن
loss تلفات ضایعات
suffered تلفات دیدن
low loss cable کابل با تلفات کم
the losses of the army تلفات ارتش
kill factor ضریب تلفات
battle casualty تلفات جنگی
mortality factor ضریب تلفات
casualty radius شعاع تلفات
corona losses تلفات کورونا
lethal area منطقه تلفات
low loss coil بوبین با تلفات کم
casualty تلفات و ضایعات
suffers تلفات دیدن
insulation power factor زاویه ی تلفات
casualties تلفات و ضایعات
mass casualties تلفات زیاد
suffer تلفات دیدن
treble our casualties سه برابر تلفات ما
total losses کل تلفات ابی
tip loss تلفات نوک
magnetic hystersis loss تلفات هیسترزیس
low loss construction ساختمان کم تلفات
weapon selector مقیاس یا جدول تعیین خسارات اتمی یا میزان دوزدریافتی هدفها
jargonize بزبان غیر مصطلح یا امیخته در اوردن یا ترجمه کردن بقالب اصطلاحات خاص علمی یافنی مخصوص در اوردن
absorption losses تلفات ناشی از جذب
mass casualties تلفات و ضایعات شدید
low loss capacitor خازن با تلفات دی الکتریک کم
no load loss تلف یا تلفات بی باری
low loss ceramics سرامیک با تلفات دی الکتریکی کم
casualty radius شعاع تولید تلفات
loss replacement جایگزینی تلفات و ضایعات
loss appraisal قبول تلفات در جنگ
interphase transformer loss تلفات پیچک صنعتی
kill probability احتمال واردکردن تلفات
vulnerability در معرض تلفات بودن
eddy current losses تلفات جریان گردابی
toll تعداد تلفات جنگی ضایعه
tolling تعداد تلفات جنگی ضایعه
tolls تعداد تلفات جنگی ضایعه
the army lost heavily ارتش تلفات سنگین داد
gear friction losses تلفات اصطکاکی جعبه دنده
escaped water تلفات اب هنگام بهره برداری
casualty agent عامل ایجاد تلفات و ضایعات
loss تلفات جنگی ضایعات رزمی
ejectment باز پس گرفتن زمین غصبی ازغاصب بعلاوه کلیه خسارات وارده به مالک اصلی
dielectric loss factor meter دستگاه اندازه گیری ضریب تلفات
kill تلفات منفجر کردن از بین بردن
kills تلفات منفجر کردن از بین بردن
gurantee period مدت زمانیکه قبل از تحویل نهائی پیمانکار ساختمانی موفف است خسارات ساختمان رارفع نماید
allowance for anticipated سهمیه مجاز تلفات پیش بینی شده اماد
grasp بچنگ اوردن گیر اوردن
grasped بچنگ اوردن گیر اوردن
grasps بچنگ اوردن گیر اوردن
Vistory was dearly bought . پیروزی بقیمت گرانی بدست آمد ( تلفات جانی فراوان )
spray attack پخش مواد شیمیایی وبیولوژیکی از راه هوا برای تولید تلفات
control and reporting center تیم کنترل و ارزیابی نتایج خسارات وارده به منطقه مرکز کنترل و گزارش هوایی
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
casualty board تابلوی نمودار ضایعات یکان تابلوی تلفات
casualty attack تک غافلگیری که به منظورتولید تلفات انجام میشود تک غافلگیری ش م ر
loss angle زاویه تلف زاویه تلفات
kill area منطقه خطر منطقه تلفات
hep وارد
intrant وارد
conscious وارد
infare وارد
familiar وارد در
comer وارد
to make an entry of وارد
relevant وارد
pertinenet وارد به
newcomer تازه وارد
importing وارد کردن
imported وارد کردن
carechumen تازه وارد
arrived in paris وارد شدم
immigrant تازه وارد
importers وارد کننده
importer وارد کننده
conversant وارد متبحر
immigrants تازه وارد
enter وارد شدن
proficient وارد به فن با لیاقت
import وارد کردن
entered وارد شدن
newcomers تازه وارد
initiates وارد کردن
inducting وارد کردن
lic وارد بودن
initiate وارد کردن
initiated وارد کردن
check-ins وارد شدن
check-in وارد شدن
inducted وارد کردن
induct وارد کردن
check in وارد شدن
make an entry وارد کردن
new comer تازه وارد
inflictable وارد اوردنی
incoming وارد شونده
inducts وارد کردن
the post has come پست وارد شد
get in وارد شدن
enters وارد شدن
arrived وارد شدن
bring in وارد کردن
knowledgeable وارد بکار
importable وارد کردنی
impotable وارد کردنی
impoter وارد کننده
inbound وارد شونده
incomer شخص وارد
ingoing وارد شونده
intervener وارد ثالث
initiating وارد کردن
arrives وارد شدن
entrant وارد شونده
entrants وارد شونده
versant اشنا وارد
arrive وارد شدن
inputting وارد کردن
arriving وارد شدن
log in وارد شدن به سیستم
To enter the field . وارد معرکه شدن
naturalize جزوزبانی وارد شدن
get a word in edgewise <idiom> وارد شدن درمکالمه
impotable مجازبرای وارد شدن
naturalizes جزوزبانی وارد شدن
naturalizing جزوزبانی وارد شدن
inflict casualty خسارت وارد کردن
I slipped into the room . یواشکی وارد اطاق شد
log on وارد شدن به سیستم
reimport دوباره وارد کردن
put into port وارد بندر شدن
ward leonard control کنترل وارد لئونارد
weather wise وارد بجریانات روز
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com