English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
sportsmanship ورزش دوستی مردانگی
Other Matches
cartwheel [gymnastics exercise] چرخ فلک [ورزش ژیمناستیک] [ورزش]
manliness مردانگی
valiancy مردانگی
valiance مردانگی
manfulness مردانگی
man fulness مردانگی
to play the man مردانگی کردن
manhood ادمیت ه مردانگی
be a man مردانگی داشته باشید
unmanning فاقد مردانگی کردن
unmans فاقد مردانگی کردن
unman فاقد مردانگی کردن
He is only half a man . مردانگی ندارد (فاقد قدرت وشجاعت )
hermaprodite کسی که هم دارای حالات زنانگی وهم حالات مردانگی باشد
reman دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
brotherliness دوستی
uxoriousness زن دوستی
togetherness دوستی
fellowships دوستی
sodality دوستی
peace دوستی
fellowship دوستی
philogyny زن دوستی
friendship دوستی
friendships دوستی
lastering friendship دوستی پا بر جا یا ثابت
altruism نوع دوستی
algophilia درد دوستی
philanthropy بشر دوستی
humanitarianism بشر دوستی
brotherly ازروی دوستی
excessive love دوستی زیاد
taphophilia گور دوستی
motherly love دوستی مادرانه
negrophilism دوستی بازنگیان
negrophilism سیاه دوستی
professed love دوستی زبانی
ophilia مار دوستی
paternal love دوستی پدرانه
philoprogenitiveness بچه دوستی
protestation of frienship ادعای دوستی
ties of friendship قیودیاعلاقه دوستی
ritualism تشریفات دوستی
self love خود دوستی
love feast عید دوستی
under cover of frind ship بعنوان دوستی
the utmost love منتهای دوستی
fraternization دوستی کردن
wanderlust اوارگی دوستی
fraternal love دوستی برادری
electrophilic addition افزایش الکترون دوستی
algolagnia درد دوستی جنسی
philosophically ازراه حکمت دوستی
electrophilic attack حمله الکترون دوستی
liquorish حاکی ازنوشابه دوستی
Some friendship ! This is a fine way to treat a friend ! معنی دوستی را هم فهمیدیم
humanitarianism فلسفه همنوع دوستی
ties of friendship انچه دوستی اقتضامیکند
humanitarianism مسلک بشر دوستی
kiss of death دوستی خاله خرسه
to make friends with anyone با کسی اشنایی یا دوستی
patriotically از روی میهن دوستی
gregariously از روی جمعیت دوستی
breach of friendship بهم زدن دوستی
bibliomania جنون کتاب دوستی
The bonds of friendship (affection). رشته دوستی والفت
endearing از روی دوستی و محبت
cozy up to (someone) <idiom> باکسی دوستی برقرارکردن
fawn افهار دوستی کردن
fawned افهار دوستی کردن
fawns افهار دوستی کردن
theocentricity توجه بخدا خدا دوستی
they are sworn frends با هم پیمان دوستی بسته اند
He came under the guise of friend ship . درقالب دوستی ظاهر ( وارد ) شد
theocentrism توجه بخدا خدا دوستی
humanism نوع دوستی ادبیات وفرهنگ
He did it out of friendship. ازروی دوستی اینکار راکرد
electrophilic aromatic substitution استخلاف الکترون دوستی اروماتیکی
i reckon اطمینان به دوستی کسی داشتن
nucleophilic aromatic substitution استخلاف هسته دوستی اروماتیکی
i reckon روی دوستی کسی حساب کردن
wanderlust علاقه مند به سیاحت سفر دوستی
haunts دوستی روحی که زیاد بمحلی امدوشدکند
to interrupt a friendship رشته دوستی را با کسی پاره کردن
(not) have anything to do with someone <idiom> نخواستن دوستی یا کار یا تجارت داشتن
haunt دوستی روحی که زیاد بمحلی امدوشدکند
they are sworn frends بیکدیگر سوگند دوستی خورده اند
snake in the grass <idiom> دشمنی که وانمود به دوستی میکند (دشمن دوست نما)
humanism مسلک نوع پرستی و انسان دوستی ادبیات و فرهنگ
Please accept this gift as a mark of my friendship. لطفا"این هدیه رابعلامت ونشانه دوستی من بپذیرید
curry favor <idiom> هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن برای دوستی ویا کمک
backstabber خیانتکار [همکاری یا دوستی که قابل اعتماد در نظر گرفته شود اما پشت سر آدم حمله می کند ]
sported ورزش
flannels ورزش
flannel ورزش
physical exercise ورزش
exercises ورزش
exercised ورزش
exercise ورزش
p.exercise ورزش
goal گل [ورزش]
sport ورزش
gymnastical ورزش
gymnastics ورزش
pastimes ورزش
callisthenics ورزش
pastime ورزش
sports ورزش
exercize ورزش
goal scorer گلزن [ورزش]
to miss the goal گل نکردن [ورزش]
to miss the goal به گل نزدن [ورزش]
workouts ورزش روزانه
workouts ورزش شدید
sportswear لباس ورزش
sweatshirt پیراهن ورزش
workout ورزش شدید
workout ورزش روزانه
practising ورزش تمرین
angling ورزش ماهیگیری
professionalism ورزش حرفهای
coach مربی ورزش
coached مربی ورزش
coaches مربی ورزش
skiing ورزش اسکی
athletics علم ورزش
ringside در کنارصحنه ورزش
amateurism ورزش اماتوری
fishing ورزش ماهیگیری
ring صحنه ورزش
ploys امر ورزش
practises ورزش تمرین
practise ورزش تمرین
trains ورزش کردن
practicing ورزش تمرین
trained ورزش کردن
train ورزش کردن
ploy امر ورزش
training ورزش کاراموزی
athleticism ورزش گرایی
canoeing ورزش با کانو
gymnastically ازراه ورزش
gymnastically ازلحاظ ورزش
athlete قهرمان ورزش
sweatshirts پیراهن ورزش
gymnastics ورزش ژیمناستیک
fine drawn نتیجه ورزش
pull over پیراهن کش ورزش
sport palace کاخ ورزش
playsuit لباس ورزش
athletes قهرمان ورزش
practice ورزش تمرین
callisthenics ورزش سبک
physical therapy ورزش درمانی
sweat pants شلوار ورزش
exerciser اسباب ورزش
head spring ورزش واکروبات با سر
open exercise ورزش در هوای ازاد
game هرنوع ورزش بامقررات
American football فوتبال آمریکایی [ورزش]
final whistle سوت پایان [ورزش]
body building ورزش زیبایی اندام
body-building ورزش زیبایی اندام
nunchaku نانچیکوهات [ورزش] [کونگ فو]
nunchuks نانچیکوهات [ورزش] [کونگ فو]
danger sticks نانچیکوهات [ورزش] [کونگ فو]
To score points. امتیاز آوردن ( ورزش )
stadia میدان ورزش مرحله
stadium میدان ورزش مرحله
stadiums میدان ورزش مرحله
exercises ورزش تمرین کردن
ball games ورزش یا بازی با توپ
ball game ورزش یا بازی با توپ
exercised ورزش تمرین کردن
exercise ورزش تمرین کردن
defence [British E] دفاع [قانون] [ورزش] [ارتش]
defense [American E] دفاع [قانون] [ورزش] [ارتش]
fans پنکه تماشاچی ورزش دوست
fanning پنکه تماشاچی ورزش دوست
fanned پنکه تماشاچی ورزش دوست
fan پنکه تماشاچی ورزش دوست
starting whistle سوت آغاز بازی [ورزش]
to ease to a victory به سادگی برنده شدن [ورزش]
to substitute out [players] عوض کردن بازیگر [ورزش]
sportsman ورزش دوست ورزشکار جوانمرد
international match مسابقه بین المللی [ورزش]
sportsmen ورزش دوست ورزشکار جوانمرد
to make a substitution عوض کردن بازیگر [ورزش]
out of bounds بیرون از زمین بازی [ورزش]
Mountaineering . Mountain - climbing . کوه نوردی ( بعنوان ورزش )
to do [turn] a cartwheel چرخ فلک زدن [در ورزش]
fan پشتیبان [طرفدار] [هوادار] [ورزش]
xystus ایوان سرپوشیده برای ورزش
i now know the v of exercise اکنون قدر ورزش را میفهمم
He is an excellent player. عالی بازی می کند ( ورزش )
colosseum امفی تئاتر میدان ورزش
to stretch one's legs برای ورزش راه رفتن
set a record رکورد بر جای گذاشتن [ورزش]
marksman نشانه گیر [ارتش و ورزش]
marksman تیرانداز ماهر [ارتش و ورزش]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com