English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English Persian
end up <idiom> پایان ،بلاخره کاری کردن
Other Matches
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things by half-measures. کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things halfway. کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things by halves. کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
eol پایان خط پرچمی که بیان کننده پایان یک خط داده میباشد
terminate پایان دادن پایان یافتن
terminates پایان دادن پایان یافتن
terminated پایان دادن پایان یافتن
fineless بی پایان کردن
wind up <idiom> به پایان رساندن ،تسویه کردن
subjoin در پایان افزودن اضافه کردن
hang out the laundry ازاد کردن چتر عقب پس ازعبور از خط پایان
folded بشکست خود اعتراف کردن بکسب یا شغل پایان دادن
fold بشکست خود اعتراف کردن بکسب یا شغل پایان دادن
folds بشکست خود اعتراف کردن بکسب یا شغل پایان دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
reconditioned نو کاری کردن
recondition نو کاری کردن
reconditions نو کاری کردن
stucco گچ کاری کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
hammer چکش کاری کردن
splays منبت کاری کردن
spackle بتونه کاری کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
adventurism اقدام به کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
stunts شیرین کاری کردن
to brush over دست کاری کردن
stunting شیرین کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
plaster گچ کاری کردن اندود
stunt شیرین کاری کردن
plasters گچ کاری کردن اندود
splay منبت کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
hammers چکش کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
granulate چکش کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
refashion دست کاری کردن
to touch up دست کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
flourishes زینت کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
rodeos سوار کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
rodeo سوار کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
enamel مینا کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
carved کنده کاری کردن
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
carve کنده کاری کردن
carvings کنده کاری کردن
flourish زینت کاری کردن
carves کنده کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
prone to do something آماده برای کردن کاری
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
lime با اهک کاری سفید کردن
walk out کاری راناگهان ترک کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
systematization اسلوبی کردن همست کاری
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
limes با اهک کاری سفید کردن
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
step in مداخله بیجا در کاری کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
To come to blows with someone . با کسی کتک کاری کردن
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to run the show در کاری اختیار داری کردن
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
to pair off جفت کردن [برای کاری یا در جشنی]
fillet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
to work by candle light شب کاری کردن دود چراغ خوردن
filet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to empower somebody to do something کسی را برای کاری مخیر کردن
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
afterthought چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
To settle the issue one way or the other. تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
oversell بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
oversold بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
specialises ویژه کاری کردن متخصص شدن
overselling بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
filleted تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
filleting تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
oversells بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to seek a position جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
specializing ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializes ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialize ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialising ویژه کاری کردن متخصص شدن
It wI'll boomerang. کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
fillets تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to grudge to do a thing بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
rat out on <idiom> مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
to beat about the bush سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
cover one's tracks <idiom> پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
afterthoughts فکر کاهل چاره اندیشی برای کاری پس از کردن ان
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
To do something prefunctorily. برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
misprision گناه فرو گذاری از فاش کردن تبه کاری دیگران
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
ending پایان
out <adv.> پایان
endings پایان
decapoda ده پایان
conclusions پایان
never ending بی پایان
never-ending بی پایان
unending بی پایان
inconclusive بی پایان
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com