English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (34 milliseconds)
English Persian
listen پذیرفتن استماع کردن
listened پذیرفتن استماع کردن
listening پذیرفتن استماع کردن
listens پذیرفتن استماع کردن
Other Matches
auditioned قدرت استماع استماع
auditions قدرت استماع استماع
auditioning قدرت استماع استماع
audition قدرت استماع استماع
listen استماع کردن
hark استماع کردن
hear استماع کردن
hear استماع کردن
hears استماع کردن
hearken استماع کردن
matriculates قبول کردن پذیرفتن
allow پذیرفتن اعطاء کردن
allowing پذیرفتن اعطاء کردن
allows پذیرفتن اعطاء کردن
matriculate قبول کردن پذیرفتن
matriculated قبول کردن پذیرفتن
matriculating قبول کردن پذیرفتن
eat humble pie <idiom> پذیرفتن اشتباه وعذرخواهی کردن
admitting بستری کردن پذیرفتن تصدیق کردن
admits بستری کردن پذیرفتن تصدیق کردن
bosoms بااغوش باز پذیرفتن دراغوش حمل کردن
bosom بااغوش باز پذیرفتن دراغوش حمل کردن
listen استماع
listening استماع
oyer استماع
listened استماع
listens استماع
hearing استماع دعوی
hearing استماع دادرسی
oyer and terminer استماع و قطع
audibility قابلیت استماع
hearings استماع دعوی
hearings استماع دادرسی
plausible قابل استماع
prima facie case دعوی قابل استماع
heard استماع کرد خبرداشت
oyer تقاضای استماع یا دادرسی
allows پذیرفتن
embrace پذیرفتن
embraced پذیرفتن
embraces پذیرفتن
allowing پذیرفتن
to take in پذیرفتن
allow پذیرفتن
hear پذیرفتن
hears پذیرفتن
embracing پذیرفتن
vouchsafes پذیرفتن
vouchsafing پذیرفتن
accepts پذیرفتن
admitting پذیرفتن
admit پذیرفتن
take by storm <idiom> پذیرفتن
accepting پذیرفتن
vouchsafed پذیرفتن
take in پذیرفتن
admits پذیرفتن
vouchsafe پذیرفتن
accept پذیرفتن
adopting به فرزندی پذیرفتن
co-opt بهمکاری پذیرفتن
stretch a point <idiom> اتفاقی پذیرفتن
risked پذیرفتن خطر
adopts به فرزندی پذیرفتن
filiate بفرزندی پذیرفتن
risking پذیرفتن خطر
snap up بیدرنگ پذیرفتن
risk پذیرفتن خطر
acceptance of goods پذیرفتن کالا
deign لطفا پذیرفتن
adopt به فرزندی پذیرفتن
co opt بهمکاری پذیرفتن
adoption به فرزندی پذیرفتن
co-opts بهمکاری پذیرفتن
to run away with باشتاب پذیرفتن
co-opting بهمکاری پذیرفتن
co-opted بهمکاری پذیرفتن
receive رسیدن پذیرفتن
deigned لطفا پذیرفتن
deigns لطفا پذیرفتن
receives رسیدن پذیرفتن
deigning لطفا پذیرفتن
risks پذیرفتن خطر
acculturate فرهنگ پذیرفتن
to snatch at باشتیاق پذیرفتن
hearken بگوش دل پذیرفتن
honor پذیرفتن برات
westernised تمدن غربی را پذیرفتن
to grant an application درخواست نامه ای را پذیرفتن
co option پذیرفتن بعنوان همکار
westernizing تمدن غربی را پذیرفتن
adopt درمیان خود پذیرفتن
co-opts بعنوان همقطار پذیرفتن
co-opted بعنوان همقطار پذیرفتن
adopts درمیان خود پذیرفتن
to snap at an invitation دعوتی را فورا پذیرفتن
co-opt بعنوان همقطار پذیرفتن
co-opting بعنوان همقطار پذیرفتن
adopting درمیان خود پذیرفتن
co opt بعنوان همقطار پذیرفتن
co optation پذیرفتن بعنوان همکار
westernises تمدن غربی را پذیرفتن
affiliates به فرزندی پذیرفتن مربوط
affiliated به فرزندی پذیرفتن مربوط
affiliate به فرزندی پذیرفتن مربوط
pig in a poke <idiom> چشم بسته پذیرفتن
adhibit ترتیب دادن پذیرفتن
to take a bet پذیرفتن گرویا شرط
to toe the line برنامه حزبی را پذیرفتن
to accept a job کاری [شغلی] را پذیرفتن
westernizes تمدن غربی را پذیرفتن
westernize تمدن غربی را پذیرفتن
affiliating به فرزندی پذیرفتن مربوط
westernising تمدن غربی را پذیرفتن
westernized تمدن غربی را پذیرفتن
to accept this token of my esteem پذیرفتن این یادبود قدرشناسی من
judaize اداب و رسوم یهودی را پذیرفتن
takes پذیرفتن موثر واقع شدن
to have [or bear] a maximum [minimum] load of something حداکثر [حداقل] باری را پذیرفتن
take پذیرفتن موثر واقع شدن
to take the fall for somebody مسئولیت خطایی را بجای کسی پذیرفتن
Take somebody at his word. حرف کسی را پذیرفتن ( قبول داشتن )
acquisitions پذیرفتن یا نگهداشتن یا جمع آوری اطلاعات
face up to <idiom> پذیرفتن چیزی پذیرفتنش آن ساده نیست
to take the fall [American English] مسئولیت چیزی [کاری یا خطایی] را پذیرفتن
to snap up بی درنگ پذیرفتن یا خریدن متعرض شدن
acquisition پذیرفتن یا نگهداشتن یا جمع آوری اطلاعات
strike out <idiom> رفتاری ازبین اشتباهات خود پذیرفتن
to overtax oneself بیش از ظرفیت خود مسئولیتی [کاری] پذیرفتن
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
accept as true گاهی پس از accept بمعنی پذیرفتن لفظ of می اورند
To accpt the consequences . to face the music . پای لرزش نشستن ( عواقب کاری را پذیرفتن )
billeted محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
to carry a motion by acclamation درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
billets محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
billeting محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
billet محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
declaring پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declares پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declare پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
prompts کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompt کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompted کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com