English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 95 (8 milliseconds)
English Persian
burst پشت سرهم
bursts پشت سرهم
successive پشت سرهم
blow by blow پشت سرهم
blow-by-blow پشت سرهم
consecutive پشت سرهم
at a stretch پشت سرهم
seriate پشت سرهم
tandom پشت سرهم
sequential <adj.> پشت سرهم
successive <adj.> پشت سرهم
consecutive <adj.> پشت سرهم
Search result with all words
arcade طاقهای پشت سرهم
assemble سرهم کردن
assembled سرهم کردن
assembles سرهم کردن
continuous ارسال داده سریع که در آن کلمات داده همزمان نیستند ولی به سرعت پشت سرهم می آیند
chain smoker کسیکه پشت سرهم سیگارمیکشد
chain-smoker کسیکه پشت سرهم سیگارمیکشد
chain-smokers کسیکه پشت سرهم سیگارمیکشد
assembly line دستگاهی که اشیاء یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندی برسد
assembly lines دستگاهی که اشیاء یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندی برسد
patch سرهم کردن
patches سرهم کردن
tinker سرهم بندی
tinkered سرهم بندی
tinkering سرهم بندی
tinkers سرهم بندی
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
revamp دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
revamped دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
revamping دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
revamps دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
fudge نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
fudged نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
fudges نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
fudging نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
paste سر هم کردن سرهم بندی کردن
pasted سر هم کردن سرهم بندی کردن
pastes سر هم کردن سرهم بندی کردن
pasting سر هم کردن سرهم بندی کردن
railroad سرهم بندی کردن
railroads سرهم بندی کردن
patching سرهم بندی
awkward سرهم بند
bungle سرهم بندی کردن
bungled سرهم بندی کردن
bungles سرهم بندی کردن
bungling سرهم بندی کردن
shake up سرهم بندی دگرگونی
shake-up سرهم بندی دگرگونی
shake-ups سرهم بندی دگرگونی
fugue قطعه موسیقی که دران چند تن پشت سرهم دنباله اواز را میگیرند
fugues قطعه موسیقی که دران چند تن پشت سرهم دنباله اواز را میگیرند
bollix سرهم بندی کردن قاطی پاتی کردن
botchery سرهم بندی
bunlge سرهم بندی کردن
burst mode وجه پشت سرهم
burst mode وضعیت پشت سرهم
end to end سرهم پیوسته
flimfalmmer سرهم بند
flimflam سرهم بندی کردن
foozle بدزدن سرهم بندی کردن
fugal وابسته به قطعهای موسیقی که دران چند تن پشت سرهم دنباله اواز را میگیرند نوعی ماشین پشم خشک کن
i wrote letter a letter چندین کاغذ پشت سرهم نوشتم
in quick succession تندپشت سرهم
jerry build سرهم بندی کردن
non procedural language زبان برنامه سازی که دستورات را پشت سرهم اجرا نمیکند و نه توابع فراخوان را
patch cord سیم سرهم بندی
patch panel تابلوی سرهم بندی
patchboard تخته سرهم بندی
patchery سرهم بندی
piece part قطعه سرهم و جدا نشدنی
randem پشت سرهم گردونهای که سه اسب پشت سر هم انرابکشند
seriate پشت سرهم اوردن
single file صف نظامی که یکی یکی پشت سرهم باشند
slub سرهم بندی کردن
slubber نخ نیم تاب سرهم بندی کردن
snow job سرهم بندی
tandem computers کامپیوترهای پشت سرهم
tinkerer سرهم بند
to huddle up a piece of work کاریرا سرهم بندی کردن کاریرا با شتاب انجام دادن
to knock together سرهم بندی کردن
to patch up خواباندن سرهم بندی کردن
vamp وصله کردن سرهم بندی کردن
what a pretty mess he made خوب سرهم بندی کرد
ersatz سرهم بندی شده
identikit سرهم بندی شده
identikits سرهم بندی شده
He is a chain smoker. پشت سرهم سیگار می کشد
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
day and night <idiom> شب وروز پشت سرهم
fiddle around <idiom> سرهم بندی
Partial phrase not found.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com