Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
wool in the grease
پشم نشسته پشم تازه چیده
Other Matches
virgin wool
پشم تازه چیده شده
placed rockfill
چیده سنگریز
fleeced
پشم چیده
shearling
چیده باشند
pinioned
بال چیده
sheared
چیده شده
cut nails
ناخنهای گرفته یا چیده
clipping
تکه چیده شده
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
The jewels were laid out beautifully.
جواهرات رابطرز زیبایی چیده بودند
to page up type
حروف چیده را صفخه بندی کردن
bangtail
دم اسب که پایین ان بطورافقی چیده شده باشد
brush revetment
سرشاخههای چیده شده کنارهم در کنار دیوار
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
crop end
بخشهای اضافی شمش که قبل از نوردکاری چیده میشود
cont line
فاصله میان رشتههای طناب یاچلیک هایی که تنگ هم چیده باشند
newlywed
تازه داماد تازه عروس
sitting
نشسته
sejant
نشسته
sedent
نشسته
sedimentary
ته نشسته
sedentary
نشسته
soapless
نشسته
sittings
نشسته
aground
به گل نشسته
sitting position
وضعیت نشسته
vega
کرکس نشسته
stranded
بگل نشسته
aground
بگل نشسته
aground
به خشکی نشسته
superannuated
باز نشسته
fretty
چرک نشسته
sprint start
استارت نشسته
crouch start
استارت نشسته
zazen
پایان استراحت نشسته
He was sitting on my left (left side)
طرف چپ من نشسته بود
Zen
استراحت بحالت نشسته
herculis
بر زانو نشسته راقص
hercules
بر زانو نشسته راقص
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
jackson haines spin
چرخیدن روی یک پا در حالت نشسته
Dust has accumulated
[settled]
on the chairs.
روی صندلی ها خاک نشسته
She was sitting in the corner of the room .
گوشه اتاق نشسته بود
She was sitting on my right.
سمت راست من نشسته بود
ambush
سربازانی که درکمین نشسته اند
ambushes
سربازانی که درکمین نشسته اند
ambushed
سربازانی که درکمین نشسته اند
valdez
پرت بالانس از حالت نشسته
saddlefast
محکم روی زین نشسته
ambushing
سربازانی که درکمین نشسته اند
You are a back seat drive.You are on the sidelines.
کنا رگود نشسته یی ومی گی لنگش کن
my neighbour at dinner
کسیکه سر ناهار پهلوی من نشسته است
kieselguhr
سنگ چخماق ته نشسته درساختن دینامیت بکارمیرود
split lean
پا باز نشسته و تماس سینه ژیمناست با زمین
fall wool
پشم پاییزه
[پشمی که در پاییز چیده می شود و مرغوبیت کمتری از پشم بهاره دارد.]
totake
شخص بست نشسته یاپناهنده را دستگیر یا ازاد کردن
scissored wool
پشم مقراضی
[پشمی که با قیچی دستی چیده شده نه با ماشین برقی لذا الیاف یک ناحیه دارای طول های متفاوت می باشند.]
wool sorting
دسته بندی الیاف
[بر اساس طول الیاف، ناحیه چیده شدن از بدن حیوان و رنگ پشم]
he stroked
درعقب کرجی نشسته پارومیزدبدان سام که پاروزنان دیگر .....میزدند
time is the great healer
<proverb>
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
The place was fully packed .
گوش تا گوش آدم نشسته بود
newest
تازه
dewiest
تازه
dewy
تازه
new fashioned
تازه
new fallen
تازه
brand new
تر و تازه
up-to-date
تازه
up to date
تازه
freshest
تازه
fresh-
تازه
dewier
تازه
red hot
تازه
newer
تازه
new-
تازه
green
تازه
new
تازه
post glacial
تازه
the new world
تازه
renewed
تازه
scion
تازه
newfashioned
تازه
newfangled
مد تازه
scions
تازه
new-laid
تازه
young
تازه
modern
تازه
inchoative
تازه
mint a mint condition
تازه تازه
recent
تازه
younger
تازه
new laid
تازه
fresh
تازه
greenest
تازه
new born
تازه
new-laid
تازه گذاشته
ordinee
شماش تازه
novices
تازه کار
nascency
تازه پیداشدگی
nascence
تازه پیداشدگی
novice
تازه کار
newmade
تازه ساخت
novitiate
تازه کار
noviciate
تازه کار
regeneration
تولد تازه
young ice
یخ تازه بسته
revised edition
چاپ تازه
regeneracy
تولد تازه
beginner
تازه کار
beginners
تازه کار
renewal
تازه سازی
renewals
تازه سازی
refreshing
تازه کننده
refreshingly
تازه کننده
refresher
تازه کننده
recuperation
نیروی تازه
jackleg
تازه کار
juvenescent
تازه جوان
recension
چاپ تازه
recuperation
رمق تازه
late
تازه گذشته
recent development
بسط تازه
new built
تازه ساز
birdegroom
تازه داماد
new come
تازه امده
new come
تازه رسیده
new comer
تازه وارد
rebirth
تولد تازه
reappraisals
ارزیابی تازه
reappraisal
ارزیابی تازه
bran new
بکلی نو یا تازه
new blown
تازه شگفته
new buit
تازه ساز
new buit
تازه ساخت
new built
تازه ساخت
fresh-
تازه کردن
refreshment
تازه سازی
new clown
تازه شکفته
carechumen
تازه وارد
fresh
تازه کردن
new employees
کارمندان تازه
new arrived
تازه رسیده
freshest
تازه کردن
new fledged
تازه پر در اورده
new jerusalem
اورشلیم تازه
green old wound
زخم تازه
neoteric
جدید تازه
neocortex
قشر تازه مخ
newish
نسبه تازه
green crop
علف تازه
brand-new
بکلی نو یا تازه
reprint
چاپ تازه
new fallen snow
برف تازه
grcen wine
شراب تازه
neoteric
نویسنده تازه
green concrete
بتن تازه
reprints
چاپ تازه
reprinting
چاپ تازه
reprinted
چاپ تازه
neo christianity
مسیحیت تازه
new laid
تازه گذاشته
bride
تازه عروس
freshen
تازه کردن
brides
تازه عروس
freshened
تازه کردن
freshening
تازه کردن
freshens
تازه کردن
to innovate in
تازه اوردن
to bring in
تازه اوردن
turn over a new leaf
<idiom>
شروعی تازه
breezy
خنک تازه
tenderfoot
تازه کار
juniors
زودتر تازه تر
junior
زودتر تازه تر
sup.latest or last
تازه گذشته
convert
تازه کیش
converted
تازه کیش
newcomers
تازه وارد
What is new? What is cooking ?
تازه چه خبر ؟
far out
تازه و غیرسنتی
recruit
تازه سرباز
recruit
کارمند تازه
converts
تازه کیش
recruited
تازه سرباز
recruited
کارمند تازه
recruiting
تازه سرباز
recruiting
کارمند تازه
recruits
تازه سرباز
recruits
کارمند تازه
newcomer
تازه وارد
verdured
تازه سرسبز
converting
تازه کیش
ultramodern
بسیار تازه
refresh
تازه کردن
settler
مهاجر تازه
refreshes
تازه کردن
rookie
تازه کار
immigrants
تازه وارد
rookies
تازه کار
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com