English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (14 milliseconds)
English Persian
truism چیزی که پر واضح است ابتذال
truisms چیزی که پر واضح است ابتذال
Other Matches
That speaks volumes. <idiom> چیزی را کاملأ واضح بیان می کند.
triviality ابتذال
triteness ابتذال
pedestrianism ابتذال
platitude ابتذال
platitudes ابتذال
vulgarity ابتذال
banality ابتذال
trivialities ابتذال
commonplaceness ابتذال کهنگی
plainer واضح
transpicuous واضح
clearer واضح
plain واضح
vivid واضح
iuntelligibly واضح
graphic واضح
kenspeckle واضح
conspicuous واضح
crystalline واضح
well known واضح
plainest واضح
distinct <adj.> واضح
plains واضح
notable <adj.> واضح
perspicuous <adj.> واضح
explicit <adj.> واضح
clearest واضح
ditinct واضح
explicit واضح
clear واضح
distinct واضح
clears واضح
palpable واضح
perspicuous واضح
orotund قوی و واضح
clear بطور واضح
clearest واضح کردن
clearer واضح کردن
self explanatory واضح اشکار
clear واضح کردن
unambiguous واضح روشن
self explaining واضح اشکار
clearer بطور واضح
clears بطور واضح
clears واضح کردن
crystal clear واضح-مبرهن
clearest بطور واضح
self-explanatory واضح اشکار
plainly بطور واضح
sharp image تصویر واضح
sharp picture تصویر واضح
overt واضح نپوشیده
open and shut ساده واضح
open-and-shut ساده واضح
luminous شب نما واضح
lucidly بطور واضح
expounds واضح کردن
expounding واضح کردن
clarifier واضح کننده
clear evidence دلیل واضح
clear proof دلیل واضح
expounded واضح کردن
expound واضح کردن
cleaners مشخص واضح
distinctly بطور واضح
clean-cut مشخص واضح
clean cut مشخص واضح
lucid واضح درخشان
clear picture تصویر واضح
obvious واضح بدیهی
self-explanatory بدیهی واضح فی نفسه
enhances بهتر یا واضح تر کردن
enhancing بهتر یا واضح تر کردن
eye dialect لهجهء واضح و هجایی
demystify واضح و مبرهن کردن
open to the public واضح درنظر عموم
It dawned upon him. برای او [مرد] واضح شد.
plain text متن واضح و اشکار
enhanced بهتر یا واضح تر کردن
enhance بهتر یا واضح تر کردن
documentary photography عکس واضح وروشن
pseudopod تجسم واضح روح
pseudopodium تجسم واضح روح
It was borne in on him. برای او [مرد] واضح شد.
self explaining بدیهی واضح فی نفسه
spell out <idiom> واضح توضیح دادن
self explanatory بدیهی واضح فی نفسه
pellucidly بطور روشن یا واضح
demystified واضح و مبرهن کردن
demystifying واضح و مبرهن کردن
demystifies واضح و مبرهن کردن
plainly بطور واضح صریحا"
diction تلفظ واضح و روشن
luculent نور افشان واضح
enunciation تلفظ واضح و روشن
unconcealed روشن هویدا واضح
speak up <idiom> بلندو واضح سخن گفتن
cts واضح وروشن جهت ارسال
clarifies واضح کردن توضیح دادن
to be clear to somebody برای کسی واضح بودن
clarify واضح کردن توضیح دادن
clarifying واضح کردن توضیح دادن
blur تصویری که لبه ها و رنگهایش واضح نیستند
specifies بیان واضح آنچه نیاز است
continuity مسیر ارتباط واضح بین دو نقط ه
Her eyes spoke volumes of despair. در چشمهای او [زن] ناامیدی کاملا واضح است.
specify بیان واضح آنچه نیاز است
blurring تصویری که لبه ها و رنگهایش واضح نیستند
blurred تصویری که لبه ها و رنگهایش واضح نیستند
How can you ask? این باید واضح باشد برای تو
specifying بیان واضح آنچه نیاز است
uncovered واضح قابل رویت غیر سری
blurs تصویری که لبه ها و رنگهایش واضح نیستند
problems واضح کردن توضیحات شکل به روش منط قی
to speak volumes [for] کاملأ واضح بیان کردن [اصطلاح مجازی]
problem واضح کردن توضیحات شکل به روش منط قی
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
This would provide an obvious solution [to the problem] . این می تواند یک راه حل واضح [به مشکل] فراهم می کند.
focusing واضح کردن تصویر تار شده روی صفحه نمایش
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
enhanced حرف واضح تر یا چاپ گرافیکی با استفاده از نقاط کوچکتر و بیشتر واحد اینچ
What she wears speaks volumes about her. به سبکی که او [زن] لباس می پوشد خیلی واضح بیان می کند چه جور آدمی است.
hyperfocal distance نزدیک ترین فاصلهای که ازانجا میتوان عکس برداری واضح وروشن نمود
enhancing حرف واضح تر یا چاپ گرافیکی با استفاده از نقاط کوچکتر و بیشتر واحد اینچ
enhances حرف واضح تر یا چاپ گرافیکی با استفاده از نقاط کوچکتر و بیشتر واحد اینچ
enhance حرف واضح تر یا چاپ گرافیکی با استفاده از نقاط کوچکتر و بیشتر واحد اینچ
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
control مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
controlling مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establishes 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishing 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establish 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to hang over anything سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
controls مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
to pass by any thing از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
appreciates بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciate بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
rate ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
to regard somebody [something] as something کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
appreciated بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
rates ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
screw up <idiom> زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
changing استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changes استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
change استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to wish for something ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
fence [around / between something] نرده [دور چیزی] [بین چیزی]
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
fence [around / between something] حصار [دور چیزی] [بین چیزی]
changed استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
Please allow for at least two weeks' notice [to do something] [for something] [prior to something] . درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری [کار] اعطاء کنید [تا ما ] [برای چیزی] [قبل از چیزی] .
recognition 1-توانایی تشخیص چیزی . 2-فرایند تشخیص چیزی- مثل حرف روی متن چاپ شده یا میلههای کد میلهای ..
to blame somebody for something کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
inserts قرار دادن چیزی در چیزی
require نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
required نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
requires نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
resists مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
resisting مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
resisted مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
resist مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
insert قرار دادن چیزی در چیزی
inserting قرار دادن چیزی در چیزی
to paint something [with something] چیزی را [با چیزی] رنگ زدن
to lean something against something چیزی را به چیزی تکیه دادن
requiring نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
transparently برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
transparent برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com