Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
new employees
کارمندان تازه
Other Matches
public employees
کارمندان بخش عمومی کارمندان دولت
personnel
کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
staff
کارمندان
staffed
کارمندان
personnel
کارمندان
staffs
کارمندان
reduced employees
کارمندان کم شده
sit-down
اعتصاب کارمندان
sit down
اعتصاب کارمندان
staff
کارمندان کارکنان
operating staff
کارمندان عملیاتی
staffed
کارمندان کارکنان
civilian employees
کارمندان غیرنظامی
staffs
کارمندان کارکنان
supervisory staff
کارمندان مباشر
newlywed
تازه داماد تازه عروس
aircrew
کارمندان و خلبانان هواپیما
white collar worker
کارمندان یقه سفید
aircrews
کارمندان و خلبانان هواپیما
technical staff
کارمندان یا اعضای فنی
reduced employees
کارمندان منفصل گردیده
commissaries
فروشگاه مخصوص کارمندان یک اداره
class n allotment
کسورات بیمه کارمندان غیرنظامی
secretariate
منشی گری کارمندان دبیرخانه
Full ( part) time employees .
کارمندان تمام (پاره ) وقت
commissary
فروشگاه مخصوص کارمندان یک اداره
collective bargaining
مذاکرات دسته جمعی کارمندان با کارفرما
to reduce an establishment
کارمندان یا هزینه بنگاهی راکم کردن
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
Stress reduces an employee's working capacity'
استرس توانایی کاری کارمندان را کاهش می دهد.
time clock
ساعتی که زمان ورودوخروج کارمندان را ثبت میکند
house organ
مجله یا نشریهای که بین کارمندان یک موسسه پخش شود
accrued benefit
پولی که شرکت به یکی از کارمندان بدهکار است بخصوص بابت بازنشستگی
inchoative
تازه
scions
تازه
new fashioned
تازه
up-to-date
تازه
newfashioned
تازه
recent
تازه
modern
تازه
new
تازه
new-laid
تازه
new fallen
تازه
new laid
تازه
newfangled
مد تازه
the new world
تازه
up to date
تازه
mint a mint condition
تازه تازه
renewed
تازه
fresh
تازه
brand new
تر و تازه
red hot
تازه
freshest
تازه
dewier
تازه
dewiest
تازه
dewy
تازه
younger
تازه
young
تازه
new born
تازه
green
تازه
greenest
تازه
new-
تازه
fresh-
تازه
scion
تازه
newer
تازه
post glacial
تازه
newest
تازه
nascency
تازه پیداشدگی
nascence
تازه پیداشدگی
neo christianity
مسیحیت تازه
refreshment
تازه سازی
jackleg
تازه کار
refresh
تازه کردن
freshen
تازه کردن
juvenescent
تازه جوان
tenderfoot
تازه کار
refreshments
تازه سازی
turn over a new leaf
<idiom>
شروعی تازه
sup.latest or last
تازه گذشته
freshens
تازه کردن
freshening
تازه کردن
freshened
تازه کردن
refreshed
تازه کردن
reappraisal
ارزیابی تازه
novices
تازه کار
novice
تازه کار
carechumen
تازه وارد
What is new? What is cooking ?
تازه چه خبر ؟
young ice
یخ تازه بسته
regeneration
تولد تازه
reprinting
چاپ تازه
far out
تازه و غیرسنتی
reappraisals
ارزیابی تازه
rebirth
تولد تازه
reprints
چاپ تازه
reprinted
چاپ تازه
reprint
چاپ تازه
brand-new
بکلی نو یا تازه
birdegroom
تازه داماد
bran new
بکلی نو یا تازه
late
تازه گذشته
green crop
علف تازه
green old wound
زخم تازه
to innovate in
تازه اوردن
new-laid
تازه گذاشته
new laid
تازه گذاشته
to bring in
تازه اوردن
refreshes
تازه کردن
beginner
تازه کار
beginners
تازه کار
verdured
تازه سرسبز
ultramodern
بسیار تازه
grcen wine
شراب تازه
green concrete
بتن تازه
refreshingly
تازه کننده
refreshing
تازه کننده
renewals
تازه سازی
renewal
تازه سازی
neocortex
قشر تازه مخ
recension
چاپ تازه
rookies
تازه کار
sucking
تازه کار
greener
تازه کار
settlor
مهاجر تازه
ordinee
شماش تازه
regeneracy
تولد تازه
novitiate
تازه کار
immigrants
تازه وارد
noviciate
تازه کار
settler
مهاجر تازه
settlers
مهاجر تازه
newmade
تازه ساخت
newcomer
تازه وارد
freshest
تازه کردن
newish
نسبه تازه
rookie
تازه کار
breezy
خنک تازه
brides
تازه عروس
recent development
بسط تازه
juniors
زودتر تازه تر
convert
تازه کیش
revised edition
چاپ تازه
converted
تازه کیش
converting
تازه کیش
recuperation
نیروی تازه
converts
تازه کیش
recuperation
رمق تازه
scarc ely
جخت تازه
newcomers
تازه وارد
freshwater
تازه کار
bride
تازه عروس
junior
زودتر تازه تر
new built
تازه ساز
new built
تازه ساخت
span new
کاملا تازه
new blown
تازه شگفته
recruit
کارمند تازه
new come
تازه امده
recruited
تازه سرباز
recruited
کارمند تازه
new arrived
تازه رسیده
recruiting
تازه سرباز
recruiting
کارمند تازه
neoteric
نویسنده تازه
recruits
کارمند تازه
neoteric
جدید تازه
new buit
تازه ساز
new buit
تازه ساخت
new clown
تازه شکفته
new jerusalem
اورشلیم تازه
new fledged
تازه پر در اورده
new fallen snow
برف تازه
recruits
تازه سرباز
fresh-
تازه کردن
immigrant
تازه وارد
refresher
تازه کننده
span new
خیلی تازه
recruit
تازه سرباز
new comer
تازه وارد
new come
تازه رسیده
fresh
تازه کردن
house-warmings
ولیمه خانه تازه
rejuvenesce
زندگی تازه دادن به
refocillate
رمق تازه یافتن
redivivus
تولد تازه یافته
jumped-up
تازه به دوران رسیده
reseated
نشیمنگاه تازه دادن
rejuvenesce
زندگی تازه یافتن
freshly
با نفس یا نیروی تازه
reseat
نشیمنگاه تازه دادن
refoot
کف تازه بجوراب انداختن
refinish
روکاری تازه کردن
reanimate
حیات تازه بخشیدن
tiro or tyro
تازه کار مبتدی
tiro
نواموز تازه کار
reformulation
فرمول بندی تازه
new discovered
تازه کشف شده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com