Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English
Persian
impacted
کارگذاشته شده میان چیزی گیر کرده
Other Matches
ether
جسم قابل ارتجاعی که فضاوحتی فواصل میان ذرات اجسام را پر کرده ووسیله انتقال روشنایی و گرمامیشود
in place
کارگذاشته
interleave
در میان چیزی جادادن
cradle scythe
داسی که درچهارچوب کارگذاشته باشند
interposition
چیزی که در میان چیزهای دیگرگذارند
inclusive
چیزی هک در میان چیز دیگر شامل شود
elevate railway
راه اهنی که روی پایه کارگذاشته اندواز تراز جاده بلندتراست
forced sale
فروش چیزی به حکم قانون و به طریقی که قانون معین کرده است
to jump on somebody
به کسی پریدن
[زود ایراد گرفتن از کاری که کرده شده یا چیزی که گفته شده]
scarf joint
جایی که دو سر تیر رانیم ونیم کرده با هم جفت کرده باشند
burgers
تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
burger
تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
swiss steak
گوشت خرد کرده مخلوط با اردوچاشنی سرخ کرده
I have a tooth abscess.
دندانم ماده کرده ( چرک کرده )
medoterranean
واقع در میان چند زمین میان زمینی
touch
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touches
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
futtock
میان چوب میان تیر
intervenient
در میان اینده واقع در میان
best gold
تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
psychophysics
علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
to hang over anything
سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
establishes
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
to pass by any thing
از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
establishing
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
establish
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
control
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
controls
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
controlling
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
gelid
یخ کرده
off the trail
پی گم کرده
unconscious
غش کرده
i am 0 rials out of pocket
کرده ام
souffle
پف کرده
infusions
دم کرده
infusion
دم کرده
souffles
پف کرده
soufflTs
پف کرده
unconsciously
غش کرده
beastby
کرده
tumid
<adj.>
پف کرده
puffy
<adj.>
پف کرده
puffed out
<adj.>
پف کرده
puff pastry
پف کرده
bouffant
پف کرده
turgid
<adj.>
پف کرده
puffed
<adj.>
پف کرده
bloat
پف کرده
to regard somebody
[something]
as something
کسی
[چیزی]
را بعنوان چیزی بحساب آوردن
appreciating
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciate
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
rates
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
appreciated
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciates
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rate
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
clarified
صاف کرده
they have done their work
را کرده اند
grown
رشد کرده
whey
شیرچرخ کرده
mistaken
اشتباه کرده
sweated
عرق کرده
deep rooted
ریشه کرده
sawn
اره کرده
rooted
ریشه کرده
billowy
باد کرده
grown-ups
رشد کرده
grown-up
رشد کرده
baggily
بطورباد کرده
get
کسب کرده
gets
کسب کرده
getting
کسب کرده
strained
صاف کرده
iced ppa
خنک کرده
hidden
پنهان کرده
bendon
نیت کرده
pulled
خشک کرده
beheld
مشاهده کرده
blubbery
ورم کرده
inveterate
ریشه کرده
carpeted
فرش کرده
ghee
کره اب کرده
ghi
کره اب کرده
refined
تمیز کرده
nodular
ورم کرده
picked
پاک کرده
self taught
تحصیل کرده
painted
رنگ کرده
he is worn with travel
سفراوراخسته کرده
farci
دلمه کرده
farcie
دلمه کرده
fecit
درست کرده
puffy
<adj.>
باد کرده
knotted
ازدحام کرده
decorated
زینت کرده
fretty
اماس کرده
fubsy
قوز کرده
fucate
رنگ کرده
farthingale
دامن پف کرده
smoothfaced
صاف کرده
deep-rooted
ریشه کرده
iced
خنک کرده
risen
طلوع کرده
testate
وصیت کرده
distent
ورم کرده
educated
تحصیل کرده
overage
کم رشد کرده
purified
پاک کرده
fled
فرار کرده
indrawn
جذب کرده
enrooted
ریشه کرده
chose
انتخاب کرده
protuberant
باد کرده
in flower
شکوفه کرده
begotten
تولید کرده
swollen
ورم کرده
swollen
اماس کرده
off the track
ازخط پی گم کرده
shots
اصابت کرده
it is very easily done
کرده میشود
warm infusion
چیز دم کرده
turgid
<adj.>
باد کرده
let it be done
کرده شود
puffed
<adj.>
آماس کرده
puffed out
<adj.>
آماس کرده
fried
سرخ کرده
puffy
<adj.>
آماس کرده
tumid
<adj.>
آماس کرده
turgid
<adj.>
آماس کرده
airless
گرفته یا دم کرده
tumescent
ورم کرده
full grown
رشدکامل کرده
tumid
<adj.>
باد کرده
puffed out
<adj.>
باد کرده
puffed
<adj.>
باد کرده
inwrought
از تو کار کرده
puffed
<adj.>
ورم کرده
intumescent
اماس کرده
intumescent
باد کرده
worked
[been successful]
<past-p.>
کار کرده
puffed out
<adj.>
ورم کرده
puffy
<adj.>
ورم کرده
tumid
<adj.>
ورم کرده
ventricular
باد کرده
turgid
<adj.>
ورم کرده
tumid
اماس کرده
full-grown
رشدکامل کرده
restrained
لگام کرده
shot
اصابت کرده
blown
ورم کرده
began
شروع کرده
bunged up
باد کرده
I have a flat
[tire]
.
من پنچر کرده ام.
tinned
قوطی کرده
wedded
ازدواج کرده
unruffled
ارام کرده
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
omphalos
میان
midrib
رگ میان
mean water
میان اب
staggers
یک در میان
stagger
یک در میان
in our midst
در میان ما
staggering
یک در میان
diameters
میان بر
centers
میان
half back
میان
centre
میان
centred
میان
crosscut
میان بر
waist
میان
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com