English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (22 milliseconds)
English Persian
give a person in charge کسی را تحویل پلیس دادن
Search result with all words
give in charge تحویل پلیس دادن
turn over to the police تحویل پلیس دادن
Other Matches
handover تحویل و تحول کردن سیستم کنترل هواپیماها تحویل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
delivers تحویل دادن
surrendered تحویل دادن
to hand over تحویل دادن
surrender تحویل دادن
rendered تحویل دادن
deliver تحویل دادن
render تحویل دادن
delivering تحویل دادن
hand over تحویل دادن
surrenders تحویل دادن
supplying تحویل دادن
renders تحویل دادن
to deliver over تحویل دادن
supplied تحویل دادن
shortchange کم تحویل دادن
supply تحویل دادن
district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
precinct [American E] ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
policing district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
police district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
delivery تحویل کالا دادن
deliveries تحویل کالا دادن
redeliver دوباره تحویل دادن
to drop something off [at someone's] چیزی را [به کسی ] تحویل دادن
supplied تحویل دادن تغذیه کردن
supply تحویل دادن تغذیه کردن
bond به انبار گمرک تحویل دادن
turn in تحویل دادن جنس به انبار
supplying تحویل دادن تغذیه کردن
to get something to somebody تحویل دادن چیزی به کسی
delivers تحویل دادن پرتاب بمب یا گلوله
deliver تحویل دادن پرتاب بمب یا گلوله
cumulative delivery diagram منحنی تحویل تراکمی نموداری که نحوه تحویل کالاها را نشان میدهد
impact shipment کالای ضربتی از نظر تحویل کالایی که از نظر تحویل زمان مخصوص دارد
cash on delivery فروش نقد پس از تحویل کالا وصول وجه در حین تحویل کالا
procurement rate نواخت تهیه و تحویل اماد نواخت تحویل اماد
bobby پلیس
gendarme پلیس
police dog سگ پلیس
polices پلیس
gendarmes پلیس
cops پلیس
policed پلیس
cop پلیس
guard dog سگ پلیس
german shepherd سگ پلیس
police پلیس
constables پلیس
K9 [canine] سگ پلیس
constable پلیس
bobbies پلیس
shore patrol پلیس ساحلی
police stations مرکز پلیس
flatfoot پلیس گشتی
police office پاسگاه پلیس
police force دادگاه پلیس
police reporter مخبر پلیس
policemen مامور پلیس
police stations ایستگاه پلیس
police force نیروی پلیس
runners افسر پلیس
police forces دادگاه پلیس
vice squad جوخه پلیس
vice squads جوخه پلیس
police station ایستگاه پلیس
police station مرکز پلیس
road guard پلیس راه
policeman مامور پلیس
frontier police پلیس مرزبانی
border guard پلیس مرزبانی
border police پلیس مرزبانی
police officer مامور پلیس
battle lights چراغ پلیس
runner افسر پلیس
Interpol پلیس بینالمللی
police officer افسر پلیس
patrolman پلیس گشتی
patrolmen پلیس گشتی
police officers مامور پلیس
police officers افسر پلیس
police power دادگاه پلیس
police power نیروی پلیس
police forces نیروی پلیس
police calls استمداد پلیس
plainclothesman پلیس مخفی
patrol wagon اتومبیل پلیس
paddywagon اتومبیل پلیس
local building inspector پلیس ساختمان
filth [British E] پلیس [اصطلاح روزمره]
raids ورود ناگهانی پلیس
round-up ورود ناگهانی پلیس
cop پلیس [اصطلاح روزمره]
constableship وفیفه یا رتبه پلیس
mountie پلیس سوار کانادا
rozzer [British E] پلیس [اصطلاح روزمره]
shore patrol پلیس نیروی دریایی
The police stopped me. پلیس جلویم را گرفت
raiding ورود ناگهانی پلیس
raided ورود ناگهانی پلیس
police raid ورود ناگهانی پلیس
bust [colloquial] ورود ناگهانی پلیس
police raid حمله ناگهانی پلیس
round-up حمله ناگهانی پلیس
bust [colloquial] حمله ناگهانی پلیس
under police surveillance تحت نظر پلیس
black Maria اتومبیل گشتی پلیس
posse comitatus دسته افراد پلیس
peeler اسباب پوست کن پلیس
black Marias اتومبیل گشتی پلیس
raid ورود ناگهانی پلیس
peelers اسباب پوست کن پلیس
The police held the crowd back. پلیس جمعیت را عقب زد
posses دسته افراد پلیس جماعت
pig [American E] پلیس [اصطلاح تحقیر آمیز]
Please call the police. لطفا پلیس را خبر کنید.
concierges پلیس محافظ درب ورودی
concierge پلیس محافظ درب ورودی
posse دسته افراد پلیس جماعت
squad car اتومبیل پلیس مجهز به فرستنده
squad cars اتومبیل پلیس مجهز به فرستنده
gestapo گشتاپو سازمان پلیس مخفی
The thief surrender himself to the police. سارق خود را تسلیم پلیس کرد
police state اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
police states اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
polices بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
The police officer took down the car number . افسر پلیس نمره اتوموبیل را برداشت
dog watch پلیس یا نگهبان عصر و غروب افتاب
polices مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
He is known to the police . هویتش نزد پلیس معلوم است
police بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
policed بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
policed مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
large scale raid حمله ناگهانی تعداد زیاد پلیس
nark مامور خفیه پلیس جاسوسی کردن
Police are out in force. نیروی پلیس با قدرت بزرگی ظاهر است.
The details of the report were verified by the police. جزییات گزارش توسط پلیس تصدیق وتأیید شد
to report to the police خود را به پلیس معرفی کردن [بخاطر خلافی]
copper [police officer] پلیس [اغلب تحقیر آمیز] [اصطلاح عامیانه]
to call 911 [American English] تلفن اضطراری کردن [به پلیس یا آتش نشانی]
to search [for] [someone] دنبال [کسی] گشتن [ برای مثال پلیس]
rookie تازه کار [بویژه در پلیس یا ارتش ] [اصطلاح شوخی]
delivery تحویل
frees تحویل
devolvement تحویل
landing, storage, delivery تحویل
prehension تحویل
freeing تحویل
freed تحویل
free تحویل
deliveries تحویل
transter تحویل
livery تحویل
utilization تحویل
liveries تحویل
processes تحویل
bailment تحویل
process تحویل
solstice تحویل
to register with the police نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن [نقل منزل]
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
forward delivery تحویل به وعده
exs تحویل از کشتی
LSD نگهداری تحویل
delivered تحویل شده
bailment تحویل جنس
delivering تحویل تسلیم
takeovers تحویل گیری
cash dispensers تحویل دارخودکار
takeover تحویل گیری
theft, pilferage, non delivery عدم تحویل
take delivery of تحویل گرفتن
fob تحویل کشتی
take over تحویل گرفتن
cargo delivery تحویل بار
forward delivery تحویل دراینده
transferring واگذاری تحویل
catcher's side سوی تحویل
transfer واگذاری تحویل
free docks تحویل در بارانداز
consigned <adj.> <past-p.> تحویل شده
delivered <adj.> <past-p.> تحویل شده
forwarded <adj.> <past-p.> تحویل شده
to take over تحویل گرفتن
deliverable قابل تحویل
deliverable state در حالت تحویل
delivered at frontier تحویل در مرز
smooth delivery تحویل بی اشکال
transfers واگذاری تحویل
recorded delivery تحویل سفارشی
bailee تحویل گیرنده
free on quay تحویل دراسکله
cash dispenser تحویل دارخودکار
transference تحویل حواله
committed <adj.> <past-p.> تحویل شده
deliverer تحویل دهنده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com