English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 171 (8 milliseconds)
English Persian
conscience-stricken گرفتار عذاب وجدان
Other Matches
bad conscience عذاب وجدان
benighted گرفتار تاریکی شدن درکوهستان گرفتار در تاریکی
saving grace وجدان
consciences وجدان
unconscionable بی وجدان
superego وجدان
conscienceless بی وجدان
breast وجدان
breasts وجدان
conscience وجدان
bad conscience وجدان بد
conscientious با وجدان
miscreant بی وجدان
wretches بی وجدان پست
conscionably از روی وجدان
seared conscience وجدان بیحس
conscientiousness پیروی وجدان
With a clear conscience. با وجدان پاک
unconscionable خلاف وجدان
wretch بی وجدان پست
a clear conscience وجدان پاک
it stings the conscience وجدان را نیش میزند
pricks of conscience سرزنش ها یا نیشهای وجدان
a guilty conscience [about] وجدان با گناه [بخاطر]
seared conscience وجدان پینه خورده
With an easy mind (conscience). با خیال (وجدان ) راحت
twinge سوزش سرزنش وجدان دردشدیدوناگهانی
twinges سوزش سرزنش وجدان دردشدیدوناگهانی
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
The crime lies heavily on his conscience. جنایت اش بار سنگینی بر وجدان اواست
torments عذاب
tormenting عذاب
tormented عذاب
torture عذاب
tortured عذاب
tortures عذاب
torturing عذاب
suffering عذاب
sufferings عذاب
suffring عذاب
torment عذاب
angel of hell فرشته عذاب
torturing عذاب دادن
racks عذاب دادن
tortures عذاب دادن
tortured عذاب دادن
rack عذاب دادن
torture عذاب دادن
lacerate عذاب دادن
lacerates عذاب دادن
lacerating عذاب دادن
to suffer torments در عذاب بودن
self torment عذاب نفس
agonise عذاب دادن
tormentors عذاب دهنده
tormentor عذاب دهنده
to be in torment در عذاب بودن
wracks عذاب دادن
wracked عذاب دادن
agonised عذاب دادن
putting عذاب دادن
agonising عذاب دادن
agonizes عذاب دادن
torment عذاب دادن
rankling عذاب دادن
rankles عذاب دادن
rankled عذاب دادن
rankle عذاب دادن
agonises عذاب دادن
use torture عذاب دادن
tormented عذاب دادن
agonized عذاب دادن
tormenting عذاب دادن
puts عذاب دادن
put عذاب دادن
racked عذاب دادن
grills عذاب دادن
grilling عذاب دادن
grill عذاب دادن
torments عذاب دادن
agonize عذاب دادن
lugged عذاب دادن بزورکشیدن
lug عذاب دادن بزورکشیدن
lugs عذاب دادن بزورکشیدن
lugging عذاب دادن بزورکشیدن
tribulations ازمایش سخت عذاب
tribulation ازمایش سخت عذاب
self condemned محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
captive گرفتار
afoul گرفتار
ill at ease گرفتار
woebegone گرفتار غم
fogbound گرفتار مه
in for گرفتار
preoccupied گرفتار
captives گرفتار
entangled گرفتار
Maundy Thursday پنجشنبه هفته عذاب ورنج عیسی
overtakes گرفتار کردن
to lay hold on گرفتار کردن
hard-pressed سخت گرفتار
hard pressed سخت گرفتار
overtaken گرفتار کردن
windbound گرفتار باد
overtake گرفتار کردن
involving گرفتار کردن
involve گرفتار کردن
involves گرفتار کردن
overladen سخت گرفتار
mousetraps گرفتار کردن
involved مبهم گرفتار
to be in love گرفتار بودن
thirl گرفتار کردن
mousetrap گرفتار کردن
enswathe گرفتار کردن
enamored گرفتار عشق
enwrap گرفتار کردن
embarrassed with debts گرفتار قرض
incumber گرفتار کردن
entangle گرفتار کردن
pensive پکر گرفتار غم
snarly گرفتار دام
stormbound گرفتار توفان
tangle گرفتار کردن
tangles گرفتار کردن
snard گرفتار کردن
run into گرفتار شدن
to flounder گیر و گرفتار شدن
go through changes <idiom> گرفتار تغییرات شدن
entoil گرفتار مخمصه کردن
snowed under گرفتار درگیرکار پرمشغله
i am awkwardly situated بد جوری گرفتار شده ام
to let in for گرفتار یا دچار کردن
i am in a sorry hopeless etc بدجوری گرفتار شده ام
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
inviscate در چسب گرفتار کردن
penance تحمل عذاب جسمی برای بخشوده شدن گناه
he was in a sorry pickel بد جوری گرفتار شده بود
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
I have entangled myself with the banks . خودم را گرفتار بانک ها کردم
immesh در دام نهادن گرفتار کردن
up the pole گرفتار در تنگنا واقع شده
To be trapped. دربند افتادن ( گرفتار شدن )
I have all kinds of problems. هزار جور گرفتار ؟ دارم
to involve somebody in something [negative] کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
gill net گیر کرده ماهی را گرفتار میسازد
lured بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lures بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
luring بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
to implicate somebody in something کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
lure بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
Blessings are not valued till they are gone. <proverb> قدر عافیت کسى داند که به مصیبتى گرفتار آید.
He that blows in the dust fills his eyes. <proverb> کسى که شرم ندارد وجدان هم ندارد.
go to sleep اصطلاحی برای توقف کامیپوتریا عدم امکان انجام عملی توسط کامپیوتر به دلیل گرفتار شدن در یک حلقه نامحدود
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
bind گرفتار واسیر کردن مقید کردن
binds گرفتار واسیر کردن مقید کردن
to run in گرفتار کردن انتخاب کردن
implicate گرفتار کردن مشمول کردن
implicated گرفتار کردن مشمول کردن
implicating گرفتار کردن مشمول کردن
implicates گرفتار کردن مشمول کردن
hallucinates گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinating گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinated گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinate گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com