English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 87 (7 milliseconds)
English Persian
Every other day . On alternate days . یکروز درمیان
Other Matches
someday یکروز
alternate یک درمیان
altern یک درمیان
alternated یک درمیان
betwixt درمیان
midst درمیان
alternates یک درمیان
amid درمیان
between درمیان
amidst درمیان
twixt درمیان
in between درمیان
tween درمیان
every other d. یک روز درمیان
Among the people . درمیان مردم
affiliating درمیان خودپذیرفتن
affiliates درمیان خودپذیرفتن
affiliated درمیان خودپذیرفتن
affiliate درمیان خودپذیرفتن
among درمیان درزمرهء
every other day یک روز درمیان
amid ships درمیان کشتی
amidships درمیان کشتی
triple space دو خط درمیان کردن
Every three days . سه روز درمیان
interlucent درمیان درخشنده
double space یک خط درمیان نوشتن
d. about یک روز درمیان
interjects درمیان انداختن
interjecting درمیان انداختن
interject درمیان انداختن
enclosing درمیان گذاشتن
encloses درمیان گذاشتن
enclose درمیان گذاشتن
interjected درمیان انداختن
cross file یک درمیان در دو جهت قراردادن
midship واقع درمیان کشتی
alternated یک درمیان امدن متناوب
alternate یک درمیان امدن متناوب
mediates درمیان واقع شدن
to stand across the road درمیان جاده ایستادن
medially چنانکه درمیان باشد
alternates یک درمیان امدن متناوب
mediate درمیان واقع شدن
mediated درمیان واقع شدن
adopts درمیان خود پذیرفتن
adopting درمیان خود پذیرفتن
across ازاین سو بان سو درمیان
adopt درمیان خود پذیرفتن
mediating درمیان واقع شدن
storage interleaving درمیان انباره جای دادن
mediates واقع درمیان غیر مستقیم
interscholastic واقع شونده درمیان اموزشگاه ها
break in درمیان صحبت کسی دویدن
pierglass اینه قدی درمیان دوپنجره
mediated واقع درمیان غیر مستقیم
mediate واقع درمیان غیر مستقیم
in :درمیان گذاشتن جمع کردن
break-in درمیان صحبت کسی دویدن
break-ins درمیان صحبت کسی دویدن
intermediate درمیان اینده مداخله کننده
mediating واقع درمیان غیر مستقیم
in- :درمیان گذاشتن جمع کردن
epenthesis الحاق حرفی درمیان کلمه
epizootic منتشر شونده درمیان جانوران
to get in a word edgeways سخنی درمیان حرف ادم پرگوپراندان
to put in درمیان اوردن نقل قول کردن
to run the gauntlet درمیان دوردیف ازمردم گرفتارشدن وازدوسوازاردیدن
ruderal روینده درمیان مواد پوسیده وفاسد
bass viol ویالن بزرگ بم که درمیان زانوهاگذاشته شود
extensiontable میزی که میتوان دوطرف انراکشیدوقسمتی درمیان ان گذاشت
endobiotic زیست کننده درمیان بافتهای میزبان خود
intra پیشوند بمعنی در داخل ودرتوی و در درون و درمیان
intercurrent مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
intervale پارچهای از زمین پست درمیان تپههای یا در کناررودها
pyrenran وابسته به کوهای PYRENEES درمیان فرانسه و اسپانی
triggerman ادمکش سریع العمل درمیان جماعت اوباش
intercurreace مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
quadrages imal وابسته به چله روزه وپرهیزکه درمیان نصارامعمول است
canoness زنی که درمیان جامعه مذهبی یادانشکدهای با سایراهل ان زندگی کند
to knit peace between nations ملت هاراباهم اشتی دادن صلح درمیان ملل منعقدکردن
gophers کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
water plate بشقابی که ته ان دو طبقه وبرای انست که اب گرم درمیان ان بریزند...نگاه دارند
bran pie فرف بزرگ پراز سبوس که اسباب بازیهایی درمیان ان پنهان می کنند
gofer کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
gofers کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com