Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 114 (7 milliseconds)
English
Persian
Harsh ( rough) manners .
رفتار خشک وخشن
Other Matches
harsh
جنس زمخت
harsh
جنس خشن
harsh
مخلوط بتن سفت
harsh
ناملایم
harsh
ناگوار زننده
harsh
خشن
harsh
درشت
harsh
تند
harsh usage
تندی
harsh usage
بدرفتاری
harsh color
رنگ تند و ناملایم و زننده
manners
اداب
he has no manners
اداب ندارد
he has no manners
ایین معاشرت نمیداند
Where are your manners ?
ادبت کجاست ؟
He has a harsh exterior but a kind heart.
ظاهرش خشن است ولی قلبش مهربان است
good manners
حسن سلوک
frigid manners
اطوارخنک یابی مزه
good manners
اداب
good manners
نیک روشی
She has engaging manners .
رفتار گیرایی دارد
his manners smackofselfishness
بوی خودپسندی از رفتارش میاید
rustic manners
اطوار روستایی یا ناهنجار
monkosh manners
اطوار راهبی
table manners
روشغذاخوردنفردی
to cultivate good manners
کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
To teach someone manners ( a lesson ).
به کسی ادب آموختن
His manners are free and easy.
خیلی خودمانی است
rough d.
الماس بی تراش
to rough it
سخت گذراندن
rough
درشت
to rough it
بسختی تن دردادن
rough
خشن
rough
دشوار
rough
زمخت کردن
rough
بهم زدن
rough
دست مالی کردن
rough
ناهنجار
rough
<adj.>
پر دست انداز
rough
زمخت ناهموار
rough
زبر
rough
سخت
rough
درشت ناهموار
rough up
<idiom>
حمله وصدمه جسمانی
rough
ناصاف
rough
پست و بلند
rough legged
دارای پاهای پردار مودرچهارقلم
rough usage
دست مالی
rough surface
رویه زبر
rough spoken
شدیداللحن
rough spoken
درشت سخن
rough sea
دریای خراب
rough log
دفترچه وقایع ناو
rough rice
شلتوک
rough rider
سوارکاریکه میتوانداسبهای سوغانی نشده راسوارشود
rough waller
چینه کش
rough wrought
اجمالادرست شده
rough wrought
طرح شده تنهادرمراحل نخستین درست شده
We had a very rough time.
نه ما خیلی سخت گذشت
rough and tumble
<idiom>
با خشونت تمام جنگیدن
rough guess
<idiom>
تخمین تقریبی
rough and tumble
بی نظم و ترتیب
very rough sea
sea heavy
rough and ready
<idiom>
زبروخشن ولی موثر
to have a rough time
بد گذراندن
to cut up rough
کینه جویی یا کج خویی کردن
ti is true in the rough
بطورکلی درست است
the rough and the smooth
اسایش وسختی
rough hew
قالب کردن
rough hew
درشت بریدن طرح کردن
rough and tumble
بیقاعده
rough-hewn
نتراشیده ونخراشیده
cut up rough
متغیر شدن
cut up rough
داد و بیداد راه انداختن
i saw the report in the rough
من پیش نویس این گزارش رادیدم
it is rough on the inside
از تو زبر است
it is rough on the inside
توی ان زبراست
over rough and smooth
در زمین ناهموار وهموار در پستی وبلندی
rough footed
دارای پاهای پردار
rough-hewn
درشت
rough-hewn
طرح شده زمخت
rough and tumble
شلم شوربا
rough and ready
خشن
rough and ready
سریع العمل
rough hewn
ناصاف
rough hewn
طرح شده زمخت
rough hewn
درشت
rough hewn
نتراشیده ونخراشیده
rough-hewn
ناصاف
rough boundary
جدار زبر
rough breathing
نام این نشان
rough hew
ناصاف بریدن
rough estimate
براورد تقریبی
rough draw
سر دستی طرح کردن
rough draw
طرح کردن
rough country
سرزمین ناهموار
rough country
تپه ماهور
rough coating
ناتمام
rough coating
اجمالا درست شده ناقص
rough coating
گل مال شده
rough coating
اندوده به شن واهک
rough cast
گل مال شده
rough coat
نخستین اندود
rough cast
ناتمام
rough breathing
که دردستوریونانی تلفظ شدن حرف اول را می رساند
rough cast
اجمالادرست شده ناقص
rough cast
اندوده به شن واهک
rough handling of a thing
گذاشت وبرداشت چیزی به تندی چنانکه خراب شودیا اززیبائی ولطافت بیفتد
rough or foul copy
چرک نویس
He is a bully . he is a rough guy .
آدم گردن کلفتی است
A rough (crude)estimate.
حساب سر انگشتی
rough cast glass
شیشه خام
to rough a horse's shoes
میخ مخصوص بنعل اسب زدن برای اینکه از سرخوردن ان جلوگیری شود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com