English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 168 (9 milliseconds)
English Persian
Her words are empty of meaning. حرفهایش خالی از معنی ومفهوم است
Other Matches
well meaning خوش نیت
meaning منظور
meaning معنا
meaning مصداق
meaning معنی دار
meaning less بی معنی
meaning مقصود
meaning مفهوم فحوا
meaning مفاد
well meaning ناشی از قصد خوب
well-meaning خوش نیت
well-meaning ناشی از قصد خوب
meaning ارش
meaning معنی
shade of meaning اختلاف جزئی در معنی
suggesting a meaning افاده معنی
to bear a meaning معنی دادن
opposite meaning معنی وارونه
lexical meaning معنی لغوی
What is the meaning of this word ? معنی این لغت چیست ؟
opposite meaning معنی متضاد
Do you know the definition (meaning) of this word? تعریف این لغت رامی دانید ؟
To give the meaning of something . to interpret something . چیزی را معنی کردن
The sentence doesnt convey the meaning. این جمله معنی رانمی رساند
clear and direct meaning of a text منطوق
empty خالی کردن تهی شدن
empty خالی از سکنه
empty پوچ
empty خالی
empty تهی شدن
empty تهی
empty هر متغیری که حاوی هیچ حرفی نیست
empty یچ بسته که هیچ اطلاعی ندارد. 2-اتصال لبه استفاده نشده روی تخته اصلی
empty فضای دریافتی برای دادههای مربوط که خالی باشد
empty رسانه ذخیره سازی خالی و فرمت شده آماده دریافت داده
empty لیست بدون عضو
empty بدون چیزی در درون
empty running کارکرد بی اثر
empty running کارکرد خالی
to come away empty-handed با دست خالی [معامله ای را] ترک کردن
empty pocket ادم بی پول یا تهی کیسه
empty-handed <adj.> دست خالی
empty-headed تهی مغز
inequilibrium empty تعادل بی بار
stable empty تعادل بی بار
empty-handed تهی دست
empty set مجموعه تهی
empty medium رسانه تهی
bases empty ضربه بدون حضور بازیگر درپایگاهها
an empty gesture رفتار [تعارف] خشک وخالی
empty string رشته خالی
empty load بی باری
empty weight وزنه بدنه هواپیما و موتور وتجهیزات ان
empty band نوار تهی
empty handed تهیدست
empty load بی بار
empty headed بی مخ
empty headed خشک مغز
empty handed بدون هدیه دست خالی
empty handed بینوا
Keep a free(an empty)seat for me. یک صندلی خالی برایم نگاهدار
To drink on an empty stomach. روی شکم خالی مشروب خوردن
Empty this glass of water. این لیوان آب راخالی کن
Empty headed Blockhead . کله پوک
to ask somebody to say a few words خواهش کردن از کسی کمی [در باره کسی یا چیزی] صحبت کند
they had words باهم نزاع کردند
in other words <idiom> به کلام دیگر
In our other words. بعبارت دیگر
in other words <adv.> به عبارت دیگر
in other words <adv.> به کلام دیگر
they had words حرفشان شد
the f. words کلمات زیرین
in so many words با عین این کلمات
of few words کم حرف
words الفاظ
in so many words عینا
choice of words جمله بندی
choice of words کلمه بندی
weigh one's words <idiom> مراقب صحبت بودن
take the words out of someone's mouth <idiom> حرف دیگری راقاپیدن
play on words <idiom> بازی با کلمات
eat one's words <idiom> حرف خود قدرت دادن
i ran the words through ان کلمات را خط زدم
imitative words واژههای تقلیدی
A dictionary tell you what words mean . فرهنگ زبان معنی کلمات را میدهد
He told me in so many words . عینا" اینطور برایم گفت
You mark my words . ببین کجاست که بهت می گویم ؟( بگفته ام گوش کن )
The two are rhyming words . این دو لغت هم قافیه هستند
code words کلمات رمزی
In the words of Ferdowsi … بقول فردوسی
imitative words مورموریاغرغر کردن
choice of words بیان
control words کلمات کنترلی
big words لاف
big words حرفهای گنده
apt words مجرای اب
apt words ابرو
acceptance by words قبول قولی
code words کلمه رمز
play on words تجنیس
war of words منازعه
take the words out of someone's mouth <idiom> سخن از زبان کسی گفت
to gloze over one's words سخنان کسی رابدانگونه تاویل کردن که عیب ان پوشیده ماند
he was provoked by my words سخنان من باو برخورد
he was provoked by my words از سخنان من رنجید
english words واژه ها یا لغات انگلیسی
to help with words and deeds <idiom> با پند دادن و عمل کمک کردن
war of words بحث وجدل
play on words جناس
play upon words جناس بکار بردن
They have had words ,I hear . شنیده ام حرفشان شده ( بحث ؟ جدل لفظی )
He is too stingy for words. دست توی جیبش نمی کند ( خسیس است )
Acrimonious words کلمات تلخ و نیشدار
words in contracts should الفاظ عقود محمول است برمعانی عرفیه
words of limitation الفاظ تعیین کننده سهم هرکس در سند
reserved words کلمات ذخیره شده
your words offended her سخنان شما به احساسات اوبرخورد
your words offended her از سخنان شمارنجید
buzz words رمز واژه
swear-words کفر
buzz words لغت بابروز
four-letter words واژهیچهار حرفی
four-letter words واژهی قبیح
swear-words ناسزا
words are but wind هواست
put into words به عبارت دراوردن
precatory words عبارتی در وصیتنامه که دران موصی تقاضایی از موصی له کرده باشد
the a.of boreign words اقتباس یاگرفتن لغات بیگانه
You took the words out of my mouth. جانا سخن از زبان ما می گویی
Hear it in his own words. از زبان خودش بشنوید
to be sparing of words مضایقه ازحرف زدن کردن کم حرفی کردن
reserved words کلمههای محافظت شده
to play upon words جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
to eat ones words سخن خودراپس گرفتن
You mark my words. این خط واینهم نشان
reserved words کلمههای رزرو
to i. from somebodies words از حرفهای کسی استنباط کردن
waste one's words زبان خود را خسته کردن
words are but wind حرف جزو
swear-words فحش
to pour out abusive words سخنان فحش امیزپی در پی اداکردن
put words in one's mouth <idiom> چیزی را از زبان کس دیگری گفتن
The exam was too easy for words . امتحان آنقدر آسان بود که چه بگویم
my words hurt his feelings سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
his words injured my feelings سخنایش بمن برخورد سخنانش احساسات مراجریحه دار کرد
This knife is too blunt for words . این چاقو ماست راهم نمی برد ( خیلی کند است )
To argue ( exchange words ) with someone . با کسی یک بدوکردن
Bluntly. Without mincing words. صاف وپوست کنده
he took my words in good part سخنان مرا بخوبی تلقی نمود از سخنان من نرنجید
To bandy words . to argue. بگو مگه کردن ( ,,یکی بدو کردن )
Mark my words . Remember what I told you . یادت باشد چه گفتم
His deeds fail to square with his words. عملش با حرفش نمی خواند
To put the words into someones mouth. حرف توی دهن کسی گذاشتن
I didnt mince my words . I put it very well . قشنگ حرفم رازدم
To speak firmly . Not to mince ones words . محکم حرف زدن ( با قا طعیت )
sweet words (voice,sleep کلمات ( صدا خواب )شیرین
To put the words in somebodys mouth. حرف دردهان کسی گذاشتن
fine words butter no parsnips <proverb> از حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شود
action speaks louder than words <proverb> دو صد گفته چون نیم کردار نیست
fine words butter no parsnips بحلوابحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
fair words butter no parsnips به حلواحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
He left fily a few choice words. چند تا حرف مفت ( ناسزا )تحویل داد
Fine words butter no parsnips. از تعارف کم کم وبر مبلغ افزای
With soft words one may persuade a serpent out of . <proverb> با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون مى کشند .
Actions speak louder than words . دو صد گفته چونیم کردار نیست
She has no sense of shame . She doesnt know the meaning of shame. خجالت سرش نمی شود
a man of words and not of deeds is like a garden full of weeds <proverb> با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com