English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
To pour clean water over some ones hand . <proverb> آب پاکى روى دست کسى ریختن .
Other Matches
to pour cold water on سرد کردن
to pour cold water on دلسرد کردن
to pour oil on troubled water خشم کسیرا با سخنان نرم فرونشاندن
to pour hot water over tea اب گرم روی چایی ریختن
Take a copper vessel, pour water in it and let it stay overnight کشتی مس
two-hand clean and jerk وزنهبرداریدوضرب
hand wash in lukewarm water شستندستهادرآبولرم
pour افشاندن جاری شدن
to pour out بیرون ریختن
pour مقدار ریزپ چیزی
pour تراوش بوسیله ریزش
pour پاشیدن
pour out <idiom> به بیرون مساطه کردن
pour جاری شدن یا ساختن
pour ریزش
pour باریدن
pour out <idiom> دردودل کردن
pour ریختن
pour ریزش بلا انقطاع ومسلسل
pour روان ساختن
to pour rays پرتو افکندن یا پاشیدن
top pour ریختن از بالا
to pour out tea چایی ریختن
bottom pour از زیر ریختن
pour it on thick <idiom> ماهرانه چاپلوسی کردن از
pour point نقطه ریزش
pour point نقطه سیلان
pour point نقطه جاری شدن
Shall I pour you a cup of tea? برایتان یک فنجان چای بریزم ؟
To confide in someone. To pour out ones heart to someone. با کسی درد دل کردن
to pour oil on the flame نمک بر زخم پاشیدن
to pour oil on the flame دعوارا سخت کردن
to pour oil on fire نمک برزخم پاشیدن
top pour ladle کفچه یا پاتیل ریخته گری
to pour oil on fire اتش رادامن زدن
to pour oil on the flame اتش خشم را دامن زدن
to pour out abusive words سخنان فحش امیزپی در پی اداکردن
pour oil on troubled waters <idiom> آب روی آتش ریختن
pass from hand to hand ترتب ایادی
to shuffle from hand to hand دست بدست کردن
Hand to hand fighting جنگ تن به تن
clean تمیزکردن
clean عفیف
clean نظیف طاهر
clean تمیز
clean ساده
clean که از زمان خواندن تغییری نکرده است
clean پاک کردن خطا از داده
clean بی نقص
clean دیسک مخصوصی که کثیفی را ازنوک خوندن / نوشتن پاک میکند
clean فضایی که دیسکهای سخت و قط عات ساخته شده اند. هوای درون تصفیه میشود تا هیچ گونه آلودگی در آن نباشد تا به قط عات آسیب برساند
clean مایع یا پارچهای که کثیفی را از صفحه VDU پاک کند
clean بدون کثیفی یا خرابی یا برنامه
clean up عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
clean تمیز کردن
clean پاک کردن
clean صفحهای
clean درست کردن
clean حرکت بدون نقص
clean شکل مناسب اتومبیل از لحاظ مقاومت هوا دو ضرب
clean کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
clean مرتب کردن
clean بدون قید و شرط
clean بی قید و شرط
clean هواپیمای فاقد هرگونه بارخارجی
clean خالص
clean بی نقض
clean-up عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
clean کپی که آماده تایپ است و تغییرات زیادی روی آن اعمال نشده است
clean پاک
To clean someone out. جیب کسی ؟ ؟ خالی کردن
to clean down پاک کردن
to clean down گردگرفتن از
come clean <idiom> راست گفتن
clean زدودن
Please get it off ! [Please clean it up !] لطفا این را پاک کنید !
clean تمیز کردن چیزی
clean پاک کردن
clean تمیز کردن
clean پاکیزه
clean زدودن
clean پاکیزه کردن
dry clean خشک شویی کردن
clean house تمیز کردن
clean-shaven ریش تراشیده
keep one's nose clean <idiom>
squeaky clean بی عیب
clean weapon جنگ افزار اتمی کم ریزش جنگ اتمی که اثار باقیه کم داشته باشد
clean up party گروه مسئول نظافت محل اقامت افراد گروه مسئول رفت و روب
clean the bases ضربه زدنی که بازیگران درپایگاهها را به پایگاه اصلی می رساند
clean slate <idiom> بدون هیچ اشتباهی
squeaky clean بسیار تمیز
squeaky clean مثل دستهی گل
clean sweep بردنهمهجوایزدریکمسابقه
spring-clean تمام وکمالتمیزکردن
Clean and tidy. پاک وپاکیزه
He has a clean character. اخلاقا" آدم سالمی است
dry clean لباس را بابخار تمیز کردن
clean handedness برائت
clean house زدودن
squeaky clean بیکاستی
clean record عدم سوسابقه حسن پیشینه
clean record نداشتن پیشینه بد
clean receipt رسید بی قید و شرط
clean animal جانورپاک یاحلال
clean and press حرکت پرس وزنه برداری
clean and jerk حرکت دوضرب وزنه برداری
clean aircraft هواپیمای اماده بلند شدن هواپیمای بدون مخازن خارجی
This isn't clean. این تمیز نیست.
clean house پاکیزه کردن
clean hands پاکی
as clean as a new pin <idiom> مثل دسته گل
clean house پاک کردن
clean bill برات ساده
clean collection وصولی ساده
clean payment پرداخت بی قید و شرط
clean limbed پاکیزه
clean limbed اراسته
clean hands بی الایشی
clean handedness پاکی
clean handed بیگناه
clean handed مبرا
clean handed پاک
clean fingered رشوه نگرفته
dry-clean لکه گیری کردن
to clean arives رودخانه ایی را لاروبی کردن
clean cut روشن
clean cut صریح
clean cut مشخص واضح
clean-cut روشن
dry-clean بابنزین پاک کردن
clean-cut مشخص واضح
clean-cut صریح
The surely clean you out in this nightclub . دراین کارباره آدم را لخت می کنند ( می چاپند )
clean bill of exchange بارنامه بی نقص
clean bill of health <idiom> گواهی سلامتی
clean bill of health گواهی نامه بهداشت کشتی
clean bill of lading بارنامه بی نقص
clean bill of lading بارنامه بدون قیدوشرط
clean bill of lading بارنامه تمیز
new broom sweeps clean <idiom> شخص تازهای موجب تغییرات زیادی شود
clean bill of lading بارنامه ساده
fair or clean copy پاکنویس
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
Erase ( clean ) the blackboard. تخته سیاه راپاک کنید
clean bill of lading بارنامه بی نقض
Give the room a good clean. اتاق را حسابی جمع وجور کردن
A healthy recreation . Good clean fun. تفریحات سالم
To turn tail . To show a clean pair of heels . فرار را بر قرار ترجیح دادن
to hand down بارث گذاشتن
to hand over تحویل دادن
on the other hand <adv.> ازطرف دیگر
to hand over واگذارکردن
at first hand در وهله نخست
to hand down بدوره بعدانتقال دادن
on the other hand <adv.> از سوی دیگر
to hand out از پنجره اویزان کردن
hand over تفویض کردن
right hand دست راست
hand over به قبض دادن
hand شرکت
hand دخالت کمک
hand out خراب کردن سرویس اسکواش
under hand درنهان به پنهانی
hand طرف
hand پهلو
hand پیمان
hand دادن
better hand تقدم
in hand <idiom> زیرنظر
hand خط
hand out حریف دریافت کننده سرویس
hand دست
hand عقربه
hand دسته دستخط
hand over فرستادن
second hand <idiom> دست دوم
try one's hand <idiom> بیتجربه بودن
hand over تحویل دادن
hand over تسلیم کردن
under the hand of به امضای
better hand پیشی
on the other hand <adv.> درمقابل
take a hand at شرکت کردن در
in hand در جریان
in hand گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
hand saw اره قد کن
hand saw اره دستی
to come to hand بدست امدن
to come to hand رسیدن
to get ones hand in دست یافتن به
to get ones hand in تسلط پیداکردن در
near at hand در دسترس
in hand در دست اقدام
To be an old hand at something. درکاری سابقه وتجربه داشتن
She has become rather off hand. سایه اش سنگین شده
four in hand گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
for ones own hand بابت خود شخص
for ones own hand به خاطر خود شخص
little hand عقربه کوچک [ساعت]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com