Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
To read someone s mind (thoughts).
فکر کسی را خواندن
Other Matches
A penny for your thoughts . Whats exactly on your mind ?
به چی؟ فکر می کنی ؟چرا در فکری ؟
thoughts
افکار خیال
thoughts
فکر
second thoughts
اندیشه
thoughts
اندیشه
thoughts
گمان
second thoughts
بعدی
thoughts
عقیده
thoughts
نظر
on second thoughts
پس ازفکربیشتری
on second thoughts
پس ازتامل بیشتری
thoughts
چیزفکری
thoughts
استدلال تفکر
thoughts
سر مطلب
thoughts
قصد
a penny for your thoughts
<idiom>
[طریقه ای پرسش در مورد اینکه طرف مقابل به چی فکر می کند؟]
My thoughts and prayers go out to you.
<idiom>
با تو همدردی می کنم و برایت دعا می کنم.
inmost thoughts
اندیشههای درونی
inmost thoughts
افکارباطن
intrusive thoughts
اندیشه هایی که بی اراده شخص بخاطرش می اید افکار فضول
penny for one's thoughts
<idiom>
فکرت را به من بگو
I'll call him tomorrow - no, on second thoughts, I'll try now.
من فردا با او
[مرد]
تماس خواهم گرفت - پس ازفکربیشتری، من همین حالا سعی میکنم.
She interrupted the train of my thoughts.
رشته افکارم را پاره کرد
To give way to gloomy thoughts .
فکرهای بد بخود راه دادن
Read out the letter. Read the letter aloud.
نامه را بلند بخوان
Read me right ...
من را درست درک بکن ...
read only
فقط خواندنی
read only
تنها خواندنی
read out
بازخوانی
read in
ارسالی داده از منبع خارجی به کامپیوتر اصلی
to read off
از روی چیزی خواندن بلندخواندن
to read out
بلند خواندن
to read too much into
تفسیر ناموجه کردن
to read over something
چیزی را کاملا خواندن
well-read
با اطلاع
to read through something
چیزی را کاملا خواندن
well read
با اطلاع
read
قرائت کردن
read
خطایی که در هنگام عمل خواندن رخ میدهد چون داده ذخیره شده آسیب دیده است
read
مدت زمان بین وقتی که داده آدرس به رسانه ذخیره سازی فرستاده میشود و داده برمی گردد و با حالت اولیه مقایسه میشود تا خطایی رخ نداده باشد
read
سیستم اطمینان از اینکه داده به درستی دریافت شده است و داده ارسالی برمی گردد و با حالت اولیه مقایسه میشود تا خطایی رخ نداده باشد
read
عملیات خواندن که در آن داده ذخیره شده پس از بازیابی پک میشود
read
رسانه ذخیره سازی که قابل خواندن و نوشتن است
read
استنباط کردن
read
تعبیر کردن
read
خواندن
read
بازخواندن
to read through something
چیزی را از اول تا آخر خواندن
to read over something
چیزی را از اول تا آخر خواندن
well-read
اهل مطالعه و تحقیق
read
وسیله حافظه که در هنگام تولید داده روی آن نوشته شده بود و محتوای آن فقط قابل خواندن است
read
بازیابی داده از رسانه ذخیره سازی
read
اسکن کردن متن چاپ شده
read
1-نگاه کردن به حروف چاپ شده و فهمیدن آنها. 2-
read
گیرندهای که میتواند داده از سطح رسانه ذخیره سازی مغناطیسی مثل فالاپی دیسک بخواند یا بنویسد
read
ترتیب رویدادها برای ذخیره و بازیابی داده
read
وسیله یا مداری که داده ذخیره شده آن قابل تغییر نیست
read
کانال حمل داده که در دو جهت حرکت میکند
read
تعداد بایتها که خواننده در زمان مشخص می خواند
well read
اهل مطالعه و تحقیق
read
بیت مشخصات فایل که وقتی تنظیم شود. مانع نوشتن داده جدید روی فایل یا ویرایش محتوای آن میشود
read
گیرندهای که سیگنالهای ذخیره شده روی رسانه ذخیره سازی مغناطیسی را می خواند و به حالت الکتریکی اصلی تبدیل میکند
read head
هد خواندن راس خواندن
scatter read
دستیابی وخواندن داده ذخیره شده در محلهای مختلف
read ink
ink nonreflective
read only memory
حافظه فقط خواندنی
read head
نوک خواننده
i had a quiet read
فرصت پیدا کردم
I read through the letter.
من این نامه را کاملا میخوانم.
nondestructive read
خواندن غیرمخرب
read mostly memory
حافظه بیشتر خواندنی
i had a quiet read
که باارامش چیز بخوانم
i read him to sleep
برایش خواندم تا خوابش برد انقدر خواندم تا خوابش برد
read head
نوک خواندن
read only storage
انباره فقط خواندنی
write once read many
یکبار نویس
write once read many
چند بار بازیاب
write once read many
چند باربخوان
He can neither read nor write.
نه می تواند بخواند نه بنویسد
read between the lines
<idiom>
پیدا کردن مفهوم ضمنی
to read wrong
اشتباه
[ی]
خواندن
to sight-read something
از روی ورقه
[نت موسیقی]
آلت موسیقی بازی کردن
to read one a lesson
بکسی نصیحت کردن
to read one a lesson
کسیرا اندرزدادن
read pulse
تپش خواندن
read strobe
بارقه خواندن
read time
زمان اماده شدن اطلاعات زمان در دسترس قرار گرفتن اطلاعات کامپیوتری
read/write
خواندن- نوشتن
scatter read
پراکنده خوانی
Read the story
فرم تریو
to read a book
کتابی را دوباره وسه باره خواندن یامرورکردن
to read between the lines
معنی پوشیده نوشته یا سخنی را دریافتن
to read one a lecture
کسیرا سرزنش کردن
lip read
لب خواندن
destructive read out
بازخوانی مخرب
digital read out
نمایش داده ها توسط الات دقیق بصورت دیجیتالی و نه توسط حرکت عقربه روی صفحه مدرج
sight read
بدون مطالعه قبلی خواندن
sight read
بدون امادگی قبلی اجراکردن
sight read
فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight-read
بدون مطالعه قبلی خواندن
sight-read
بدون امادگی قبلی اجراکردن
he can read the sky
ستاره شناس است
he cannot read or write
خواندن ونوشتن نمیداند سوادندارد
he could read the future
خواندن ونوشتن نمیداند سوادندارد
reed or read
شیر دادن
sight-read
فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
backward read
یک نوع مشخصه موجود دربعضی از سیستمهای نوارمغناطیسی که در ان واحدهای نوار مغناطیسی باحرکت در جهت معکوس می توانند داده ها را به حافظه کامپیوتر منتقل کنند
lip-read
کلمات را بوسیله حرکات لب فهمیدن
lip-read
لب خواندن
deep read
بسیار خوانده
he read other than distinctly
شمرده نخواند
lip read
کلمات را بوسیله حرکات لب فهمیدن
destructive read
خواندن مخرب
he read other than distinctly
همه جورخوانده جز شمرده
deep read
با اطلاع
the bill was read for the first time
شور اول لایحه تمام شد
programmable read only memory
حافظه برنامه پذیر فقط خواندنی حافظه تنها خواندنی برنامه پذیر حافظه فقط خواندنی قابل برنامه ریزی
I assume that you did read this article.
من فرض میکنم که شما این مقاله را خوانده اید.
commonly read paper
روزنامه کثیر الانتشار
read/write head
هدخواندن- نوشتن
read/write memory
حافظه خواندنی / نوشتنی
read/write head
نوک خواندن / نوشتن
read/write file
فایل خواندنی / نوشتنی
fusible read only memory
MORP که از ماتریسی از اتصالات موجود تشکیل شده که به طور انتخابی به برنامه وصل می شوند
read write head
نوک خواندن و نوشتن
control read only memory
حافظه فقط خواندنی کنترلی
read write cycle
چرخه خواندن و نوشتن
direct read after write
خواندن مستقیم پس از نوشتن
read restore cycle
چرخه خواندن و ترمیم
Every one is supposed to know to read and write .
فرض بر اینست که هر کس خواندن ونوشتن را می داند
read the riot act
<idiom>
به کسی هشدار دادن
read write privilege
امتیاز خواندن- نوشتن
I premise that you did read this article.
من فرض میکنم که شما این مقاله را خوانده اید.
to read people's hands
کف بینی کردن
erasable programmable read only memory
eprom
electrically erasable read only memory
حافظه الکترونیکی پاک شدنی فقط خواندنی
read-only memory (ROM) module
خواندنحافظه
scatter read gather write
خواندن توزیعی و نوشتن تجمعی
the heart's letter is read in the eyes
<proverb>
رنگ رخساره نشان می دهد از سر ضمیر
mind
تصمیم داشتن
to be in one's right mind
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
Have you gone out of your mind ?
مگر بکله ات زده ؟
to be of the mind that ...
این عقیده
[نظر]
را دارند که ...
they are all of one mind
هستند
Are you out of your mind?
مگر عقلت کم است ( از دست دادی ) ؟
Mind you.
<idiom>
خوب گوش بده ،توجه کن
mind
در نظر داشتن
mind
نگهداری کردن رسیدگی کردن به
they are all of one mind
همه یکدل
mind
موافبت کردن ملتفت بودن
to mind
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
never mind
<idiom>
نگران نباش
mind
اعتناء کردن به حذر کردن از
mind one's P's and Q's
<idiom>
خیلی دقیق به رفتاروگفتار
mind
رای
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
mind
نیت
mind
نظر
mind
مغز فهم
mind
خیال
mind
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind
تذکر دادن مراقب بودن
have in mind
<idiom>
فهمیدن
you must be out of your mind
مگر مغز تو دیگر درست کار نمی کند؟
[اصطلاح روزمره]
mind your p's and qs
در گفتار و کردار خود بهوش باشید
never mind
چه برسد به
it came to my mind
بخاطرم خطورکرد
i am not of his mind
نیستم
never mind
اهمیت ندهید
he is in his right mind
عقلش بجا است
never mind
در بندش نباشید
mind
فکر
mind
ذهن
i am not of his mind
با او هم عقیده
mind
خاطر
to have in mind
در نظر داشتن
bring to mind
<idiom>
چیزی را به یادآوردن
Has he gone nust ? Is he out of his mind ?
مگر مغزش عیب دارد؟
change (one's) mind
<idiom>
مغز کسی را شستشو دادن
cross one's mind
<idiom>
فکرکردن
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
one-track mind
<idiom>
تنها به یک چیز فکر کردن
presence of mind
حضور ذهن
You must be out of your mind (senses).
حتما" دیوانه شدی
conscious mind
آگاهی
He hasnt a mind of his own.
ازخودش رأیی ندارد (بی اراده)
It was engraved on my mind .
درزهنم نقش گرفت ( بست )
It slipped my mind.
آن را فراموش کردم.
I spoke my mind.
آنچه دردل داشتم بزبان آوردم
conscious mind
حس اگاهی
She has a twisted mind .
آدم کج خیالی است ( سوء ظن دارد )
conscious mind
هوشیاری
conscious mind
اطلاع
Nothing is further from my mind than marriage .
اصلا" فکر ازدواج نیستم
conscious mind
هشیاری
closed mind
ذهن بسته
Allow me to chew it over in my mind .
اجازه بدهید دراین باره فکر کنم
It is uppermost in my mind .
درمد نظرم هست ( درمد نظردارم )
presence of mind
متانت
slip one's mind
<idiom>
فراموش شده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com