Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
What followed was the usual recital of the wife and children he had to support.
سپس داستان منتج شد به بهانه مرسوم زن و بچه ها که او
[مرد]
باید از آنها حمایت بکند.
Other Matches
The husband and wife got into an argument . The husband and wife had an acrimonious exchange .
زن و شوهر بگو مگوشان شد
[بگو مگو کردند]
recital
[of something]
شرح کامل محتویات
[شرح مفصل ]
چیزی
recital
قسمتی از سند که اعمال و اسناد ومباحث و مطالبی را که به تنظیم ان منجر شده است راشرح میدهد
recital
شرح محتویات سند
recital
تک نوازی رسیتال
recital
از بر خوانی
a recital of all the facts
شمارشی از همه حقایق
to give a long recital of something
دادن یک شرح مفصل و طولانی از چیزی
His presentation was actually just a recital of names, places, and dates.
مطالب ارایه شده او
[مرد]
در واقع فقط شمارشی از نام، مکان، و تاریخ بود.
The ceremony concluded with the recital of an apropos poem.
مراسم با تلاوت شعر شایسته به پایان رسید.
usual
متداول
it is usual with him
معمول اوست
usual
عادی مرسوم
usual
معمول
usual
همیشگی
it is our usual p to
معمول ما این است که
it is usual with him
عادت دارد
as usual
<idiom>
طبق معمول
as usual
مانند همیشه
as usual
مطابق معمول
better than usual
بهترازهمیشه یاهروقت
He's back to his usual self.
او
[مرد ]
دوباره برگشت به رفتار قدیمی خودش.
In the ( same ) usual place.
در همان جای همیشگه
usual terms
شرایطمعمولی
After the usual courtesies.
پس از تعارفات معمول
It was the usual scene.
صحنه
[موقعیت]
معمولی بود.
usual conditions
شرایط معمول
children
کودکها
children
بچه ها
children
طفل ها
None of the boys ( children ) came .
هیچ کدام از بچه هانیامدند
disadvantaged children
کودکان محروم
disturbed children
کودکان پریشان
suitable for children
د رخور بچه ها
twin children
دو بچه دوقولو یا همزاد
institutionalized children
کودکان پناهگاهی
suitable for children
مناسب برای بچه ها
children's home
محلنگهداریبچههاییکهپدرومادر خوبوشایستهایندارند
slide
[for children]
سورتمه
[سرسره ]
[در برف]
Keep an eye on the children.
چشمت به بچه ها با شد ( مراقب آنهاباش )
If you count the children too.
اگر بچه ها راهم حساب کنید ( بشمارید )
to watch children
مواظب بچه ها بودن
exceptional children
کودکان استثنایی
Some children are afraid of the dark.
بعضی بچه ها از تاریکی می ترسند.
A mothers love for her children.
عشق مادر نسبت به فرزندانش
children's apperception test
سی ا تی
school age children
کودکان واجب التعلیم
children's apperception test
ازمون اندریافت کودکان
Mentally retarded children.
کودکان عقب افتاده ( از لحاظ رشد فکری )
Some parent spoil their children .
برخی پدر ومادرها بچه هایشان را لوس بار می آورند
Our children have all left home now, but
[except]
[bar]
one.
همه بچه های ما خانه را ترک کردند به غیر از یکی.
Children start school at the age of 7.
بچه از سن 7 سالگی؟ مدرسه راشروع می کند
Line up the children in order of height.
بچه ها رابترتیب قد بخط کنید
We are thirty people not counting the children .
بدون شمرن بچه ها سی نفر هستیم
to take to wife
بزنی گرفتن
to take a wife
زن اختیارکردن
to take a wife
زن گرفتن
to take a wife
عیال اختیارکردن
to take to wife
بحباله نکاح دراوردن
to take to wife
ازدواج کردن با
wife
عیال
in right of his wife
بواسطه
i took her to wife
او را به زنی گرفتم
He always gives in to his wife.
همیشه تسلیم زنش است
in right of his wife
حقی که زنش دارابود
wife
خانواده
wife
اهل
wife
همسر
wife
خانم
wife
زوجه
wife
زن
wife
معقوده
Guilt for poorly behaved children usually lies with the parents.
بد رفتاری کودکان معمولا اشتباه از پدر و مادر است.
aplural wife
بیش از یک زن
aplural wife
زن بیش از یکی
He beats up his wife.
زنش راکتک می زند
temporary wife
زوجه موقت
husband and wife
زن وشوهر
wife's equity
حق قانونی زن
She is a perfect wife .
یک همسر کامل است
He turned away from his wife .
از همسرش رو گردان شد
to give to wife
شوهردادن
temporary wife
منقطعه
to give to wife
بزنی دادن
wife's equity
عبارت است از مقدار مناسب و معقولی ازاثاث البیت و ..... که زن میتواند برای خود و اطفالش نگهدارد و شوهر حق تصرف در ان یا انتقال دادنش راندارد
He has divorced his wife.
از زنش جدا شده ( او را طلاق داده است )
She has been a good wife to him.
همسر خوبی برایش بوده
man and wife
زن وشوهر
She made a good wife.
اوزن خوبی ازآب درآمد
His wife impeded ( obstrucceted ) him .
زنش مانع کاراوبود
The husband and wife dont get on together.
زن وشوهر باهم نمی سازند
privacy between husband and wife
خلوت بین زن و شوهر
All the world and his wife were at this party .
هر کی را بگویی دراین میهمانی بود
Who is worse shod than the shoemakers wife?.
<proverb>
کهنه تر از کفش زن کفاش ,کفشى هست ؟.
He was utterly devastated when his wife left him.
وقتی که زنش او
[مرد]
را ترک کرد روحش خرد و افسرده شد.
marriage portion due to the wife in resp
مهرالمتعه
He has suffered a great deal at the hands of his wife .
از دست زنش خیلی کشیده
Mentioning his ex-wife's name was like waving a red flag in front of a bull.
تا اسم زن قبلی او
[مرد]
را آوردم خونش به جوش آمد.
in support of
در پشتیبانی
support
کمک
support
نگهداری کردن
support
پشتیبانی کردن تایید کردن پایه
l support
نگهداشتن بصورت زاویه
support
پشتیبان زیر برد زیر بری
in support of
در پشتیبانی از
support
حمایت
support
تقویت تایید
support r
پشتیبان
support
پشتیبانی
support
تکیه گاه
self support
استقلال مالی
support r
حامی
self support
اتکاء بخود تکفل مخارج خود
self support
حمایت از خود
support
حمایت کردن
right of support
حرمت ملک
support
تایید کردن
support
تحمل کردن
support
متکفل بودن
support
نگاهداری
support r
نگهدار
support
پایه
support
تکیه بدن ژیمناست روی دستها
support
تکفل کردن
support
حق مالکیت
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
support
تایید کردن نگهداری
support
تقویت
support
تکیه گاه پایه
support
نگهدارنده
support
CI مخصوص که با cpu کار میکند و یک تابع جمع یا عملیات استاندارد را به سرعت انجام میدهد و سرعت پردازش را افزایش میدهد
support
کمک کردن یا کمک به اجرا
support
مقر
support
پشتگرمی
Thank you for your support
با تشکر برای حمایت شما.
support
پشتیبانی کردن
Thank you for your support
با تشکر برای پشتیبانی شما.
support
پشتیبان
support
تکیه گاه تصدیق کردن
to demonstrate in support of something
بطرفداری از چیزی تظاهرات کردن
support program
برنامه پشتیبانی
forearm support
شونهگیر
support pression
فشار تکیه گاه
support point
نقطه امن
tactical support
پشتیبانی رزمی
support programs
برنامههای پشتیبانی
support roller
رینگ وطوقه دوار
swan support
بالانس قو
support resistance
واکنش یا مقاومت تکیه گاه
support roller
بلبرینگ
support roller
تکیه گاه
support movement
تغییر مکان تکیه گاه
technical support
پشتیبانی فنی
paper support
ورقه
support structure
ساختارپشتیانیکننده
support leg
پایهکمکی
flex support
حافظسیمروکشدار
support bracket
قلابمحافظ
sphere support
حافظگوی
rackboard support
پشتیبانمکانبر
paper support
پشتیبان
income support
پولیکهافرادکمدرآمدازدولتمیگیرند
card support
حافظورق
filament support
محافظافروز
to give support to
نگاه داشتن
to give support to
نگاهداری کردن
to give support to
تحمل کردن
to give support to
تاب اوردن
adjustable support
پایه متحرک
barrier support
نگهدارندهمانع
basket support
پشتیبانسبد
net support
پشتیبانتور
direct support
تکیه گاه بی واسطه
fixed support
بردگاه گیردار
air support
پشتیبانی هوایی
free support
تکیه گاه ازاد
general support
ماموریت عمل کلی
general support
پشتیبانی عمومی
general support
یکان پشتیبانی عمومی
afloat support
لجستیکی به طورشناور یا خارج از بندر
afloat support
پشتیبانی
afloat support
پشتیبانی لجستیکی در روی آب
hinged support
تکیه گاه مفصلی
indirect support
تکیه گاه بی واسطه
intraservice support
پشتیبانیهای قسمتها ازهمدیگر
lateral support
تکیه گاه جانبی
lateral support
تکیه گاه کناری
fixed support
تکیه گاه گیردار
ankle support
مچ بند
antisubmarine support
پشتیبانی از عملیات ضدزیردریایی پشتیبانی ضدزیردریایی
direct support
پشتیبانی مستقیم
direct support
کمک مستقیم
direct support
پشتیبانی مستقیم کردن
arbor support
یاطاقان بیرونی
combat support
پشتیبانی رزمی
elastic support
تکیه گاه ارتجاعی
electrode support
پایه الکترد
emotional support
حمایت عاطفی
fire support
پشتیبانی اتش
close support
پشتیبانی نزدیک
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com