English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 133 (7 milliseconds)
English Persian
accumulation of snow توده برف
Other Matches
blood snow [watermelon snow] [red snow] برف سرخ [برف با خون]
The snow doesn't stay on the ground. [The snow doesn't stick.] [American English] , [The snow doesn't settle.] [British English] برف روی زمین نمی ماند.
accumulation [مجموعه ای از ویژگی های معماری مشتق شده از دوره های مختلف تاریخی با ترتیب زمانی مشخص]
accumulation جمع اوری
accumulation تجمع
accumulation تراکم
accumulation انباشت
accumulation توده
accumulation ذخیره انباشتگی
capital accumulation تراکم سرمایه
accumulation of capital انباشت سرمایه
accumulation point نقطه تجمع
accumulation time زمان تحت تعمیر بودن وسیله
capital accumulation انباشت سرمایه
accumulation of capital تراکم سرمایه
theory of accumulation نظریه انباشته
annual accumulation of sediment ته نشست سالانه
rate of capital accumulation نرخ تراکم سرمایه
annual accumulation of sediment سال اورد ته نشست
desired rate of capital accumulation نرخ تراکم سرمایه مطلوب
There was a heavy fall of snow (snow-fall). برف سنگینی بارید
to d. with snow پوشاندن
snow under بیش ازحدتوانایی در کاری مستغرق شدن
snow course برف راهه
snow under مستغرق ساختن
snow برفک روی صفحه تلویزیون [اصطلاح روزمره]
to d. with snow ازبرف
snow under <idiom> قبول چیزی که نمیتوان از آن مراقبت کرد
snow under شکست فاحش خوردن
snow برفک
snow پوشاندن کامل صفحه رادار باتولید پارازیت
snow برف امدن
snow واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
snow برف باریدن
snow برف
snow white سفید یکدست
snow white مثل برف سفید اسم خاص
snow line خطی که حدبرف همیشگی رامعین میکند
surmounted with snow پوشیده از برف
snow shower بارشبرف
snow-capped دارای قله پوشیده از برف
corn snow تگرگ
snow tire لاستیک مخصوص حرکت روی برف تایر زمستانی
snow machine ماشین ایجاد کننده برف مصنوعی
snow plough برف روب
snow plough برف پران
snow plough برف پاک کن
snow shoe کفش
snow shoe برفی
snow shovel پارو
snow storm کولا ک برف
snow survey برفسنجی
snow tire تایریخ شکن
continuous snow بارشبرفدائمی
intermittent snow بارشمتناوببرف
snow guard محافظبرف
snow goose غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
snow geese غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
snow tractor تراکتور برف
snow thrower برف خور
to shovel snow با بیل برف کندن
to crust [snow] تشکیل دادن به پوسته سخت [برف]
packed snow برف فشرده شده
snow inlet دریچه ریزش برف
Snow thaws. برف آب می شود
snow job <idiom> لاف زدن
snow job <idiom> لاف استادی زدن
snow-white سفید برفی
snow-white برفام
snow-white سفید
cloggy snow برف چسبناک
snow drift برف انبار
snow blink تکههای ابر سفید در اسمان یا صفحه رادار
snow boot پوتین برف یا اسکی
snow bound دچار برف
snow bound بازمانده از زفتن بواسطه برف
snow capped دارای قله پوشیده از برف برف پوشیده
snow cave اتاق برفی
snow charge بار برف
snow clad برف پوشیده
snow clad پر برف
snow clad برف پوش
snow blindness برف کوری
snow blindness برف کور
granular snow برف سفت با دانههای درشت
snow grouse بعدا پرسیده شود
snow devil بهمن
snow slip بهمن
new fallen snow برف تازه
corn snow برفی که دانه بندی درشت دارد
snow berry گل برف
snow berry گل مروارید
snow blind برف کور
snow blind برف کوری
corn snow برف شکری
snow flake دانه برف
snow flake یکجور گل حسرت
snow gage برفسنج
snow gauge برف سنج
snow goggles عینک توفان
snow goggles عینک افتابگیر
snow gun ماشین ایجادکننده برف مصنوعی
corn snow برف تگرگی
snow job سرهم بندی
snow job ماست مالی
snow leopard یوز پلنگ
snow flake برف ریزه
snow flake برف دانه
snow line خط برف
snow covers برف پشته
snow ball با گلوله برف زدن
snow ball گلوله برف
snow drift توده برف
snow lily بنفشه گل سفیدوحشی
snow farming اماده کردن پیست اسکی
snow fence دیواره برفگیر
snow fence حفاظ برف
The snow is more than a meter deep. برف یک متر بلندیش است.
to stamp the snow off your boots با کوبیدن پا برف را از چکمه ها پاک کردن
I've shoveled snow all the morning. من تمام صبح برف پارو کردم.
snowplough [ snow-clearer] برف روب [آلت برف پاک کن ]
effective snow melt برف ذوب شده موثر در جریان رودخانه
snow ball tree گل بدماغ
We had a light fall of snow. برف سبکی بارید
snow blower [rotary snowplough] برف خور
measurement of snowfall: snow gauge اندازهگیریمقداربارشباران
The snow crunched [scrunched] underfoot. برف زیر پاهایم [پاهایمان] خرد شد.
ablation [melting of snow or ice] گداز [آب شدن] [سطح کوه یخ یا برف]
half a metre deep in snow نیم متر زیر برف
The driver coaxed his bus through the snow. راننده با دقت اتوبوس را از توی برف راند .
heavy drifting snow at ground level بارشبرفسنگیندرسطحزمین
slight drifting snow at ground level بارشبرفاندکدرسطحزمین
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com