English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 229 (10 milliseconds)
English Persian
break شکستن
break خردکردن
break نقض کردن
break شکاف
break وقفه
break طلوع مهلت
break شکست
break شکستگی
break ازهم باز کردن
break راحت باش
break گسیختگی
break زنگ تفریح
break فتن
break جداکردن دو بوکسور ازیورتمه به چهارنعل حرکت از دروازه شروع اسبدوانی
break شکستن موج
break ایجاد فضای تنفس با حرکتهای پیاده شطرنج
break حرکت سگ جهت اوردن شکار بازکردن بدنه اسلحه دویدن قبل ازصدای تپانچه
break نقطه فرودپرنده
break پاره کردن
break قطع کردن
break تفکیک
break تجزیه
break مجزاسازی
break کلید مخصوص در صفحه کلید IBM که اجرای یک برنامه را وقتی قط ع میکند که این کلید با کلید کنترل
break انتخاب شود
break از حالت رمز خارج کردن یک کد مشکل
break خای نپذیرفتن وفایف یک توافق
break عمل یا کلید انتخاب شده برای توقف اجرای یک برنامه
break فرمان BREAK
Other Matches
break up (with someone) <idiom> قهر کردن
break even سربه سر
break even بی سود و زیان
break down <idiom> ازکار افتادن
to break in رام کردن
to break up شخم کردن
to break up منحل کردن خردکردن
to break up بهم زدن
break off قطع کردن
break off موقوف کردن
break off فرمان قطع تک در عملیات پشتیبانی نزدیک هوایی
break off قطع تماس با دشمن
break off رهایی ازدرگیری
break out شیوع یافتن
break out تاول زدن جوش زدن
break out شیوع
break even سربسرشدن
break even صافی درامدن
break even بی سود و زیان شدن
break down سقوط ناگهانی
break down درهم شکننده فروریختن
break down درهم شکستن
break down ازاثر انداختن
break down تجزیه کردن طبقه بندی کردن
break down تقسیم بندی کردن
break down اسیب دیدن
break down تجزیه
break down تفکیک
break down شکستگی
break down شکست فروریختگی پنچری
break down توقف انجام کار به علت خطای مکانیکی
break out نوعی حمله برای خارج کردن گوی از منطقه دفاعی
to break out فاش یا افشاندن
to break one's f. قول دادن
to break off خاتمه دادن
to break off موقوف کردن
to break off جداکردن
to break off کندن
to break in گرفتن
to break in شاخ شکستن سوغان
to break down ازپا انداختن
to break down خراب کردن
to break apart جداکردن
to break apart شکستن
to break a way موانع را ازراه خودبرداشتن
off break کسب امتیاز معینی در ضربه به سمت راست
over break خاکبرداری اضافی و کندن وجابجا شدن اضافی خاک یاقطعات سنگی که دراثر موارمنفجره بدون اینکه بخواهیم کنده شود
to break a دونیم کردن
break up value قیمتی که برای رهایی از کالای متروکه یا ازمد افتاده تعیین میشود
break up value قیمت رهایی
break down <idiom> تجزیه وتحلیل
to break out بیرون ریختن
to break out شایع شدن
break through عبورازمانع
break through رسوخ مظفرانه پیشرفت غیرمنتظره
break through رخنه
break through شکاف
break through نفوذ
break through نفوذکردن در مواضع دشمن
break up تفکیک کردن
break up تجزیه
break up انحلال
break up حد فاصل علایم مشخصه هدف
break up مرز علایم مشخصه هدف
break up منحل کردن
to break out درگرفتن
to break a شکستن
to break into something از محفظه ای [با زور وارد شدن و] دزدی کردن
break in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
to break in به زور و غیر قانونی وارد شدن
break-in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break in رام کردن
to break up از هم جدا شدن [پوسته زمین] [زمین شناسی]
break away جدائی
break away گسیختگی
get a break <idiom> فرصت داشتن
break in درمیان صحبت کسی دویدن
break away قطع رابطه کردن
break in upon قطع کردن صحبت کسی
break out در گرفتن
break-in درمیان صحبت کسی دویدن
break-in رام کردن
break-up امیختگی
to break contact اتصال راقطع کردن
to break company جدایی کردن
to break in flinders ریزریزکردن
to break a colf رام کردن یک گوساله
to break contact جریان راگسستن
to break off one's engagement نامزدی خود را نقض کردن
to break forth in to joy از خوشی فریاد کردن
to break ones fast افطارکردن
stone break کاسرالحجر
to break ones fast ناشتایی خوردن
stone break یکجور گیاه که در سنگ میروید
to break bulk خالی کردن بار
to break aset خراب یا ناقص کردن یک دستگاه
to break news فاش کردن اخبار
to break in pieces خردکردن
to break a seal مهری رابرداشتن
to break a rebellion خوابا نیدن یک اشوب
to break one of a habit عادتی را ازسرکسی انداختن
To break ranks. صف را شکستن
to break one's fast افطار کردن
to break a law قانون شکنی
to break one's promise شکستن عهدوقول
to break a jest شوخی کردن
to break a jest مزه انداختن
to break a firm ورشکست شدن یک شرکت
to break in flinders خردکردن
tough break <idiom> بدبیاری آوردن
to break into a building با زور [و غیر قانونی] وارد ساختمانی شدن
to break open شکستن
To break a promise. عهد وقولی را شکستن
Break. Recess. زنگ تفریح
To break a spell. طلسمی راباطل کردن
tea break زنگتفریح
to take a mandatory break وقت استراحت اجبا ری گذاشتن
break the bank <idiom> بانک زدن (ازراه شرط بندی به پول زیاد رسیدن)
break the ice <idiom> سرصحبت رادرمکان رسمی بازکردن
to break into a run شروع کردن به دویدن
to break one's leg شکستن ساق پا
bird's-break ابزار رخ منقاری
to break the sleep از خواب بیخواب کردن
break the news <idiom> اول ازهمه خبر را رساندن
break line خطیقه
coffee break تنفس
to break rank بی نظم شدن
to break rank بهم خوردن
to break rank بهم زدن
to break rank صف
to break rank صف شکستن
to break to pieces شکستن
to break open سوراخ کردن
to break ones fast خوردن
to break the ice رو کسی باز شدن
to break the ice دیگران شکل ابتدائی رانداشتن
to break the prison گریختن از زندان
coffee break تعطیل چند دقیقهای کار برای استراحت و صرف قهوه
break-dancing گونهای رقص جدید که همراه است با عملیات آکروباتیک و چرخشهای تند
to break with one's friend با دوست خود بهم زدن
to break wind بادول کردن
to break wind تیزدادن
to break [off] an engagement نامزدی را نقض کردن
to break to pieces خرد کردن
to break ones fast روزه
break the law نقض قانون کردن
to break loose ول شدن
break loose در رفتن
break loose ول شدن
break key کلید توقف
break into the market در بازار رسوخ کردن
break into a shop دکانی را زدن
break into a laugh زیر خنده زدن
break in pieces خرد کردن
break ground عقب نشینی
break ground لنگر از زمین کنده شد
to break loose در رفتن
break of relations قطع روابط کردن
to break step غلط پا برداشتن
break step غلط پا برداشتن
break shot نخستین ضربه برای پراکندن گویهای بیلیارد
break proof ازمایش شکست
break point نقطه توقف
break one's wrist پیچاندن مچ برای زدن توپ
break one's fall افتادن از وسیله ژیمناستیک
break one's duck کسب نخستین امتیاز
break off position نقطه قطع درگیری
break off position نقطه رهایی
break even point نقطه عطف
break even point نقطه سربسر سطحی از تولیدکه در ان سطح کل درامدبنگاه با کل هزینه ان برابربوده و سود بنگاه صفر است
break even analysis تجزیه و تحلیل نقطه سربسر
bad break قطع نامناسب
bad break مشکلی که گاهی در نرم افزار کلمه پرداز با اعمال خودکار فاصله ایجاد میشود
bad break که اشتباهاگ در محلی از کلمه وارد شده باشد
bad break فضای خالی
break-ups امیختگی
tie-break بهم خوردن وضع مساوی
tie-break تای برک
tie break بهم خوردن وضع مساوی
tie break تای برک
break-ins رام کردن
border break ادامه محوطه نقشه تا حاشیه ان
border break ادامه دادن اطلاعات نقشه تا حاشیه ان
break down voltage ولتاژ شکست
break down roll پیش نورد
break down of negotiation تفکیک مذاکرات
break cover خروج روباه یا خرگوش ازپناهگاه
break clause عبارتی درقرارداد که در ان نحوه نقض قرارداد شرح داده شده است
break clause ماده نقض
break-ins حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break bulk تفکیک محصولات
break ball اخرین گوی مانده روی میزبیلیارد
break a record رکورد شکنی
break-ins درمیان صحبت کسی دویدن
break the wind در نتیجه کنارزدن هوا کارنفر پشت سر را اسان کردن
make and break افتومات
shore break موجهاییکه نزدیک ساحل می شکنند
fast break حمله سریع به دروازه
halter break به ابخوری خودادن
halter break به افسارعادت دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com