English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 188 (11 milliseconds)
English Persian
do one's bit (part) <idiom> کار گروهی بنا به مقدار وقت واستعداد
Search result with all words
part جزء
part قطعه
part پاره
part بخش
part خرد جزء مرکب چیزی
part جزء مساوی
part عنصر اصلی
part عضو نقطه
part مکان
part اسباب یدکی اتومبیل
part مقسوم
part تفکیک کردن تفکیک شدن
part جدا شدن
part جداکردن
part نقش بازگیر
part برخه
part قطعه یدکی
part سهم ناحیه
part قسمت
part سهم
part عضو
part نمایش یک بخش از صفحه و نه تمام آن
part قط عات کوچک ماشین برای جابجایی قطعهای که شکسته شده یا گم شده است
part قالب زمان معروف برای ترتیب استاندارد MIDI
part بخشی از چیزی
part time برخه کار
part time برخه کاری
part time نیمه وقت
part time پاره وقت
part-time برخه کار
part-time برخه کاری
part-time نیمه وقت
part-time پاره وقت
part of speech ادات سخن
part of speech بخش گفتار
address part جز نشانی
address part جزء آدرس
address part جزء نشانی
aliquot part charge خرج چند قسمتی
aliquot part charge خرج چندجزئی
better part قسمت بیشتر
companion part لنگ
companion part میل لنگ
companion part لنگه قطعه متقابل قطعه راهنما
component part جزء ساختمان
detail part قسمت مشروح نامه یا مقاله
detail part قسمت مفصل
die formed part بخش قالبی حدیدهای
die pressed part بخش فشرده حدیدهای
fixed point part جزء کسری
for my part از سهم خودم
for my part من که
for the most part بیشتر
for the most part اکثرا
formed part بخش شکل داده شده
fractional part جز کسری
hauling part قسمت کشنده
hauling part قسمت متحرک
he took my words in good part سخنان مرا بخوبی تلقی نمود از سخنان من نرنجید
hot pressed part بخش پرس شده داغ
imaginary part جزء انگاری
imaginary part جزء موهومی
in part در یک قسمت
in part تایک اندازه
in part payment علی الحساب
inhomogeneous part بخش غیریکنواخت
integral part جزء لاینفک
integral part جزء مکمل
integral part جزء لازم
it was no part of my plan ابداجزو طرح یا نقشه من نبود
it was no part of my plan کی جزو نقشه من بود
ninth part of a man خیاط
ninth part of a man درزی
ninth part of a man خیاطی کردن دوزندگی کردن
ninth part of a man لباس دوختن برای
middle part میان
middle part قسمت میانی
multi part stationery کاغذ متمادی با چند ورق با هم یا همراه کاربن یا بدون کاربن
name part بازی کننده نمایش که نامش را روی داستان نمایش می گذارند
ness on his part این بیشتر بواسطه کمرویی است
on his part از طرف او
on the other part از طرف دیگر
operative part of a deed قسمت اصلی سند
option of contract invalid in part خیار تبعیض صفقه
option of sales unfulfilled in part خیار تبعض صفقه
part and parcel جزء لاینفک
part company with a person رفاقت را با کسی بهم زدن
to part company with any one رفاقت را با کسی بهم زدن
part correlation همبستگی پارهای
part learning یادگیری بخش بخش
part list فهرست اجزاء
part list فهرست قطعات فهرست لوازم یدکی
part number شماره قطعه
part of ship گروه بندی کار
part off جدا کردن
part owners شرکا
part owners افراد شریک المال
part payment پرداخت اقساطی
part payment بیعانه قسط
part performance عقد معین
Other Matches
part way تا اندازهای
part way بخشی از راه
A part of the whole . جزئی از کل
take part in <idiom> درچیزی شرکت داشتن
in part <idiom> تا یک اندازه
to take part [in] شرکت داشتن [در]
as part of بخشی از
two part با ورقه اصلی وثانوی برای کپی
two part کاغذ
take the part of طرفداری کردن
part way نیمه
on her part <adv.> از طرف او [زن]
part with each other ازهم جدا شدن
take part دخالت کردن
take part مداخله کردن شرکت کردن
take part دخالت یا شرکت کردن
take part سهیم شدن
take part سهیم بودن
for your part <adv.> از طرف شما
for my part <adv.> از طرف من
on my part <adv.> از طرف من
for my part <adv.> از سوی من
on my part <adv.> از سوی من
for your part <adv.> از طرف شماها
from your part <adv.> از طرف شماها
on your part <adv.> از طرف شماها
for his part <adv.> از طرف او [مرد]
on your part <adv.> از سمت تو [از طرف تو]
for your part <adv.> از سمت تو [از طرف تو]
on your part <adv.> از طرف شما
for her part <adv.> از طرف او [زن]
for their part <adv.> از طرف آنها
on their part <adv.> از طرف آنها
themselves [for their part] <adv.> از طرف آنها
for your part <adv.> از طرف تو
on your part <adv.> از طرف تو
on his part <adv.> از طرف او [مرد]
imaginary part مولفه موهومی [ریاضی]
imaginary part بخش موهومی [ریاضی]
imaginary part قسمت موهومی [ریاضی]
part and parcel <idiom> قسمت مهمولازم
To play ones part . نقش خودرا بازی کردن
flat part قسمتمسطح
bit part قسمتکوچکوبیاهمیتیکفیلمیانمایشنامه
part-singing یکجورآواز
part-timer فردیکهبصورتنیمهوقتکارمیکند
spare part قطعهیدک
To part ones hair . فرق سر باز کردن
replacement part زاپاس
to part one's hair فرق سر خود را باز کردن
replacement part قطعه یدکی
replacement part مضایقه
replacement part قطعه جایگزینی
part song آواز دسته جمعی بدون ساز
part [American E] فرق سر [مدل مو]
part performance عقد یا قرارداددارای تشریفات یا شکل خاص
part plan نقشه جزیی
part song اهنگ ملودی چهاربخشی بدون ساز
part the hair فرق بازکردن
piece part قطعه یک پارچه
to part the hair فرق گذاشتن موی را از هم باز کردن
to part the hair فرق باز کردن
standing part قسمت ثابت تاکل
to part in pieces پاره پاره کردن
standing part قسمت ایستا
take in good part خوب تلقی کردن
to part with freinds دال براغاز کردن چیزی =از
piece part قطعه سرهم و جدا نشدنی
work part قطعه کار
running part قسمت رونده
production part بخش تولید
press part بخش فشرده
wholly or in part جزئی یا کلی
standing part قسمت ثابت
He played the part of Rostam . نقش رستم را بازی کردن ( د رتئاتر وسینما)
part time work کار نیمه وقت
A part of Iranian territory. بخشی از خاک ( سرزمین) ایران
part time job کار نیمه وقت
part time job شغل نیمه وقت
sue and losse part عرضه کالا به صورت مجزا یاتفکیک شده
to bruise a part of the body کبود شدن یک قسمت از بدن [پزشکی]
part-time weaver بافنده پاره وقت
to make a part [ial] payment یک قسط را پرداختن
part [ial] payment of a fine پرداخت قسمتی از جریمه
Full ( part) time employees . کارمندان تمام (پاره ) وقت
They live abroad for the greater part of the year. آنها بخش بیشتری از سال را در خارج زندگی می کنند.
As part of my training, I spent a year abroad. درجریان کارآموزیم یکسال را در خارج گذراندم.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com