Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (11 milliseconds)
English
Persian
feed someone a line
<idiom>
فریب دادن
Search result with all words
line feed
تعویض خط
line feed
تعویض سطر
line feed
تغذیه خط
line feed
گذرخط
line feed character
دخشه تعویض پذیر
Other Matches
feed
وسیلهای که در هر لحظه یک ورق وارد چاپگر میکند
feed
خوراک دادن
feed
چرخ نوار که روی ماشین نصب میشود
feed
سوراخهای دندانه دار پانچ شده در امتداد لبه کاغذ
feed
وسیلهای که ایستگاههای مختلف را وارد کامپیوتر میکند
feed
روش وارد کردن کاغذ به چاپگر. دندانه چرخ چاپگر به دندانه سوراخهای لبه کاغذ متصل میشود
to be off ones feed
ازخوراک
feed
وسیلهای که کاغذ و نور را وارد ماشین میکند مثل چاپگر یا دستگاه فتوکپی
feed
مکانیزم وارد کردن کاغذ درون چاپگر
feed
پروردن چراندن
feed
خوردن
feed
تغذیه گردن
feed
پاس به یاری که در موقعیت بهتری است
feed
درون گذاشت
feed
کاررساندن
feed
تغذیه کردن
feed
خوراک
feed
جلو بردن
feed
خوراندن تغذیه کردن
feed
خورد
feed
خوراک علوفه
to be off ones feed
افتادن
to be out at feed
درچرابودن
feed
خوراندن
to feed off
چاق کردن
feed
علیق
feed
وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
to feed off
پرواری کردن
feed tube
مجرایعبورغذا
feed pin
سوزنتغذیه
feed lever
اهرم دندانهچرخ
jackpot feed
لولهتغذیهمحتوایپول
chicken feed
<idiom>
یه لقمه بخور ونمیر ،پول بسیارکم
spoon feed
باقاشق غذا دادن
bottle-feed
بچهایکهشیرخشکرابهشیرمادرشترجیحمیدهد
feed table
صفحهعلوفه
spoon-feed
<idiom>
ساده کردن چیزی برای کسی
chicken feed
غذای جوجه
chicken feed
مبلغ ناچیز
force-feed
واخوراندن
force-feed
به زور به خورد کسی دادن
force-feed
به زور خوراندن
magazine feed
تغذیه مخزن
cross feed
خورد متقابل
cross feed
تغذیه عرضی
main feed
تغذیه اصلی
make up feed
اب مصرفی دیگ بخار ناو
to feed ones eyes
چشم چرانی کردن
to feed oneself
غذاخوردن
tractor feed
روش وارد کردن کاغذ در چاپگر که سوراخهای لبه کاغذ در دندانههای چاپگر قرار می گیرند تا کاغذ به جلو برود
tractor feed
تغذیه کاغذ پیوسته
card feed
خورد کارت
breast-feed
شیر پستان دادن
breast-feed
با پستان شیردادن
spoon-feed
باقاشق غذا دادن
friction feed
مکانیزم چاپگر که در آن کاغذ با قرار دادن آن بین دوچرخ حرکت میکند
feed stock
مواد اولیه
feed roller
غلتک پیش بر
feed reel
حلقه خوراننده
feed pump
پمپ تغذیه
feed pump
پمپ سوخت رسانی
feed pitch
گام پیش بری
feed pipe
لوله تغذیه
feed mechanism
مکانیزم تغذیه
feed hopper
ناودان پیش بری
feed stock
مواد اولیه که جهت تولید به کارخانه وارد میشود
feed tank
مخزن اب
friction feed
تغذیه کاغذ توسط گیر دادن یک ورقه کاغذ میان دو غلطک تغذیه کاغذ تک
form feed
تغذیه کاغذ
pin feed
تغذیه ممتد کاغذ
pin feed
قرقرهای
pin feed
خورد سنجاقی
form feed
خورش ورقه
feed dog
دندهزیرین
feed water
اب رسیده به دیگ بخار ناو
feed tank
مخزن سوخت
feed hole
سوراخ پیش بر
feed heater
دستگاه صرفه جویی درحرارت
feed door
دری که ازان سوخت درکوره میریزند
sprocket feed
محل نگهداری کاغذ که چاپگر کاغذ را باچرخ دندانه دار در سوراخهای مقدار لبه هر کاغذ می چرخاند
feed holes
سوراخهای پیشبر
stall feed
در طویله برای پروار شدن نگهداشتن
face down feed
خورد رو به پایین
cutler feed
تغذیه کاتلر
face up feed
خورد رو به بالا
paper feed
خورش کاغذی
parallel feed
خورد موازی
feed back
بازخور
feed back
بکارگیری اطلاعات حاصله
feed belt
نوارتغذیه فشنگ نوار مهمات
feed belt
نوار خوراک دهنده
feed track
شیار پیشبری
feed back
بازخورد
feed back
فیدبک
feed back
اخذ اطلاعات ومقایسه ان با استاندارد
stall feed
پرواری کردن
petrol feed pump
پمپ تغذیه بنزین
force feed oiler
روغندان فشاری
form feed character
کاراکتر تغذیه فرم
for peanuts
[and for chicken feed]
<idiom>
چندرغاز
[رایگان]
[مفت]
[مزد خیلی کم برای انجام کاری]
power feed cable
کابل برق رسانی
power feed cable
کابل تغذیه برق
tractor feed printer
چاپگر تغذیه شده تراکتوری
dial feed press
پرس رولور
tractor feed mechanism
مکانیسم تغذیه تراکتوری
axial feed method
روش تغذیه محوری
oil feed pipe
لولهتغذیهروغن
paper feed channel
کانالتغذیهکاغذ
sight feed lubricator
روغندان
dial feed press
پرس میزی گردان
paper feed key
کلیدتغذیهکاغذ
support
[nourish, feed]
تغذیه کردن
support
[nourish, feed]
غذا دادن
support
[nourish, feed]
خوراک دادن
He has a family of six to. support . he has six mouths to feed.
شش سر نانخور دارد ( تحت تکلف )
force feed circulation oiling
روغنکاری گردشی تحت فشار
line to line fault
اتصال کوتاه خط به خط
line to line voltage
ولتاژ بین دو خط
line to line voltage
ولتاژ زنجیر شده
line to line spacing
فاصله سطور
line to line fault
تماس خطوط
line by line analysis
تجزیه سطر به سطر
line to line fault
اتصال کوتاه بین دو فاز
line by line milling
فرز کردن سطری
line by line milling
فرز کردن سطر به سطر
line to line fault
اتصال کوتاه دوقطبی
line
لاین
below the line
درامد یا هزینه غیر مترقبه
line
رشته
line
محصول
Are you still on the line?
خط را قطع نکردی؟
out of line
جملاتی مربوط به یک برنامه کامپیوتری که در خط اصلی برنامه نیستند
line
خط صف
out of line
خارج از خط جبهه
on line help
کمک مستقیم
line
خط
line
طناب خط
line
صفی در خط
line
در سمت
line
سیم
line
جبهه جنگ
Are you still on the line?
هنوز پشت تلفن هستی؟
line
لوله منفردی در سیستم سیالات
line
رانی در پیست مقدر امتیازاعطایی در شرطبندی روی اسب طناب مورد استفاده درقایق
line
نسب
line
خط زدن
line
حدود رویه
line
طرز
line
پوشاندن
line by line
سطر به سطر
o o line
خط دیدبانی سپاه
o o line
خط تقسیم دیدبانی
to come in to line
موافقت کردن
to come in to line
در صف امدن
by-line
کار یاشغل اضافی وزائد
necessary line
خط یاری که تیم مهاجم بایدبه فاصله چهار تماس به ان برسد
by-line
خط فرعی راه اهن
by-line
خط دوم یافرعی
by line
کار یاشغل اضافی وزائد
by line
خط فرعی راه اهن
by line
خط دوم یافرعی
mean line
خط میان
line of d.
حد فاصل
on the line
هواپیمای اماده پرواز
in line
شمشیر در وضع حمله
in line
همراستا
line
شعبه
down the line
ضربه از کنار زمین
down line
بار کردن پایین خطی
line up
<idiom>
به صف کردن
old line
محافظه کار
line of d.
مرز
old line
دارای قدرت در اثر ارشدیت ارشد
line
اتصال فیزیکی به ارسال داده
the line
صف
line
استرکردن
line up
به ترتیب ایستادن
line
: خط
line
سطر
line
جاده
in line
<idiom>
با محدودیت متداول
line
ریسمان
on line
مستقیم
on line
متصل
on line
درون خطی
line
رشته بند
line out
با خط علامت گذاشتن
off line
منفصل
line up
ردیف ایستادن تیم
line-up
به خط شدن
line
لجام
line-up
به ترتیب ایستادن
line up
به خط شدن
line-up
ردیف ایستادن تیم
down the line
<idiom>
درآینده
line up
<idiom>
سازمان دهی کردن ،آماده برای عمل کردن
out of line
<idiom>
ناصحیح
line up
<idiom>
به درستی میزان کردن
line
رسن
line out
قلمه درختان رادراوردن وبصورت خط منظمی کاشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com