Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
force feed circulation oiling
روغنکاری گردشی تحت فشار
Other Matches
circulation oiling
روغنکاری گردشی
force-feed
واخوراندن
force-feed
به زور به خورد کسی دادن
force-feed
به زور خوراندن
force feed oiler
روغندان فشاری
oiling
روغن زدن
oiling
روغنکاری کردن
oiling
روغن
oiling
مرهم
oiling
نفت مواد نفتی
oiling
رنگ روغنی نقاشی با رنگ روغنی
oiling
روغن زدن به
oiling
روغن کاری کردن روغن ساختن
oiling
نفت
oiling
چربی
flood oiling
روغنکاری گردشی
circulation
جریان بخشنامه
out of circulation
<idiom>
غیرفعال
circulation
دوران
circulation
رواج
circulation
مسیر گردش
circulation
پول درگردش
circulation
پول در جریان
circulation
حرکت دورانی سیال دراطراف یک جسم یا نقطه
circulation
چرخش
circulation
تیراژ
circulation
رواج پول رایج
circulation
دوران خون
circulation
انتشار جریان
circulation
گردش
circulation
حرکت
circulation
جریان
money in circulation
پول در گردش
oil circulation
مدار یا مسیر بسته گردش روغن
circulation control
کنترل جریان اب کنترل چرخش و یاگردش کالاها یا پول
circulation oil
روغن جریان دار
currency circulation
گردش پول
circulation of money
گردش پول
put into circulation
به جریان انداختن
[پول، تمبر و ... ]
circulation of a vector
چرخه بردار
circulation of electrolyte
جریان الکترولیت
water circulation
گردش اب
circulation control
مدار کنترل حرکات
circulation capital
سرمایه در گردش
circulation pump
پمپ گردان
circulation diagram
نمودارچرخهای
velocity of money circulation
سرعت گردش پول
cooling water circulation
گردش اب سرد
cooling water circulation
جریان اب سرد
an athlete's body
[circulation]
can take a lot of punishment.
بدن
[گردش خون]
یک ورزشکار می تواند فشار زیادی را تحمل بکند .
Force is the answer to force.
<proverb>
جواب زور را زور مى دهد .
feed
وسیلهای که ایستگاههای مختلف را وارد کامپیوتر میکند
to be off ones feed
ازخوراک
to be off ones feed
افتادن
to feed off
پرواری کردن
to feed off
چاق کردن
to be out at feed
درچرابودن
feed
مکانیزم وارد کردن کاغذ درون چاپگر
feed
پاس به یاری که در موقعیت بهتری است
feed
درون گذاشت
feed
خوراندن
feed
تغذیه کردن
feed
خوراک
feed
علیق
feed
جلو بردن
feed
تغذیه گردن
feed
وسیلهای که کاغذ و نور را وارد ماشین میکند مثل چاپگر یا دستگاه فتوکپی
feed
وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
feed
روش وارد کردن کاغذ به چاپگر. دندانه چرخ چاپگر به دندانه سوراخهای لبه کاغذ متصل میشود
feed
سوراخهای دندانه دار پانچ شده در امتداد لبه کاغذ
feed
چرخ نوار که روی ماشین نصب میشود
feed
کاررساندن
feed
خوراندن تغذیه کردن
feed
خورد
feed
پروردن چراندن
feed
خوراک علوفه
feed
خوردن
feed
وسیلهای که در هر لحظه یک ورق وارد چاپگر میکند
feed
خوراک دادن
to feed ones eyes
چشم چرانی کردن
to feed oneself
غذاخوردن
feed someone a line
<idiom>
فریب دادن
tractor feed
روش وارد کردن کاغذ در چاپگر که سوراخهای لبه کاغذ در دندانههای چاپگر قرار می گیرند تا کاغذ به جلو برود
tractor feed
تغذیه کاغذ پیوسته
feed table
صفحهعلوفه
feed tube
مجرایعبورغذا
feed pump
پمپ تغذیه
feed pin
سوزنتغذیه
feed lever
اهرم دندانهچرخ
feed dog
دندهزیرین
card feed
خورد کارت
chicken feed
غذای جوجه
cutler feed
تغذیه کاتلر
cross feed
تغذیه عرضی
spoon-feed
<idiom>
ساده کردن چیزی برای کسی
feed mechanism
مکانیزم تغذیه
chicken feed
<idiom>
یه لقمه بخور ونمیر ،پول بسیارکم
line feed
تعویض سطر
line feed
تغذیه خط
bottle-feed
بچهایکهشیرخشکرابهشیرمادرشترجیحمیدهد
breast-feed
با پستان شیردادن
line feed
گذرخط
breast-feed
شیر پستان دادن
jackpot feed
لولهتغذیهمحتوایپول
cross feed
خورد متقابل
chicken feed
مبلغ ناچیز
feed back
فیدبک
feed pitch
گام پیش بری
feed pipe
لوله تغذیه
form feed
تغذیه کاغذ
feed hopper
ناودان پیش بری
feed holes
سوراخهای پیشبر
feed hole
سوراخ پیش بر
feed door
دری که ازان سوخت درکوره میریزند
feed belt
نوارتغذیه فشنگ نوار مهمات
feed belt
نوار خوراک دهنده
feed back
بازخورد
feed pump
پمپ سوخت رسانی
feed reel
حلقه خوراننده
form feed
خورش ورقه
sprocket feed
محل نگهداری کاغذ که چاپگر کاغذ را باچرخ دندانه دار در سوراخهای مقدار لبه هر کاغذ می چرخاند
stall feed
پرواری کردن
stall feed
در طویله برای پروار شدن نگهداشتن
feed water
اب رسیده به دیگ بخار ناو
feed track
شیار پیشبری
feed tank
مخزن سوخت
feed tank
مخزن اب
feed stock
مواد اولیه که جهت تولید به کارخانه وارد میشود
feed stock
مواد اولیه
feed roller
غلتک پیش بر
feed back
اخذ اطلاعات ومقایسه ان با استاندارد
feed back
بکارگیری اطلاعات حاصله
spoon-feed
باقاشق غذا دادن
friction feed
تغذیه کاغذ توسط گیر دادن یک ورقه کاغذ میان دو غلطک تغذیه کاغذ تک
line feed
تعویض خط
pin feed
خورد سنجاقی
parallel feed
خورد موازی
paper feed
خورش کاغذی
make up feed
اب مصرفی دیگ بخار ناو
main feed
تغذیه اصلی
magazine feed
تغذیه مخزن
spoon feed
باقاشق غذا دادن
pin feed
قرقرهای
pin feed
تغذیه ممتد کاغذ
feed back
بازخور
feed heater
دستگاه صرفه جویی درحرارت
face up feed
خورد رو به بالا
friction feed
مکانیزم چاپگر که در آن کاغذ با قرار دادن آن بین دوچرخ حرکت میکند
face down feed
خورد رو به پایین
sight feed lubricator
روغندان
support
[nourish, feed]
تغذیه کردن
tractor feed mechanism
مکانیسم تغذیه تراکتوری
line feed character
دخشه تعویض پذیر
power feed cable
کابل تغذیه برق
tractor feed printer
چاپگر تغذیه شده تراکتوری
dial feed press
پرس رولور
dial feed press
پرس میزی گردان
form feed character
کاراکتر تغذیه فرم
power feed cable
کابل برق رسانی
petrol feed pump
پمپ تغذیه بنزین
paper feed channel
کانالتغذیهکاغذ
support
[nourish, feed]
غذا دادن
for peanuts
[and for chicken feed]
<idiom>
چندرغاز
[رایگان]
[مفت]
[مزد خیلی کم برای انجام کاری]
support
[nourish, feed]
خوراک دادن
axial feed method
روش تغذیه محوری
paper feed key
کلیدتغذیهکاغذ
oil feed pipe
لولهتغذیهروغن
He has a family of six to. support . he has six mouths to feed.
شش سر نانخور دارد ( تحت تکلف )
force
شدت عمل
force
قدرت
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
force
کد توکار که شروع صفحه جدید را نشان میدهد
force
شروع به عمل یا کار
force
نافذ
to come into force
مجرایامعمول شدن
force
بردار نیرو
force
خشونت نشان دادن
force
درهم شکستن قفل یا چفت را شکستن
force
مسلح کردن
force
عده
force
قوا
force
نفوذ
force
عنف
force
تحمیل کردن
force
نیروی نظامی
force
وادار کردن
force
مجبور کردن
force
بازور جلو رفتن تحمیل
force
بیرون کردن
force
راندن
force
مجبورکردن بزورگرفتن
force
بزور بازکردن
force
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
force
مجبورکردن
force
ضربهای که گوی اصلی بیلیارد متوقف میشودیا بر می گردد
force
تکرار ضربه برای به دفاع کشاندن حریف
force
پاس بی هدف
force
یکان قسمت نظامی
force
فشار دادن
force
بی عصمت کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com