Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 182 (9 milliseconds)
English
Persian
gold cloth
زربفت
gold cloth
زری
Other Matches
cloth
قماش
cloth
کتان
cloth
روکش پارچهای
cloth
پارچه
to d. the cloth
رومیزی را برداشتن
glass cloth
شیشه پاک کن
foot cloth
پای انداز
to lay the cloth
سفره چیدن
silk cloth
حریر
to lay the cloth
میزگذاردن
wax cloth
مشمع فرشی
foot cloth
قالیچه
foot cloth
زین پوش
foot cloth
غاشیه
blind cloth
پردهکرکره
glass cloth
کهنه شیشه پاک کن
face cloth
لیف
wire cloth
تور سیمی پارچه سیمی پرده سیمی
hunger cloth
پرده روی صلیب ومجسمه ها
[دوران پرهیز وروزه کاتولیک ها]
cloth roller
پیچندهپارچه
to hem a cloth
لبه پارچهای راتوگذاشتن
loin cloth
لنگ
hammer cloth
دیزپرده
impregnated cloth
پارچه اغشته
varnished cloth
پارچه اغشته
waist cloth
لنگ
neck cloth
دستمال گردن
neck cloth
کاشکول نظامی
oil cloth
مشمع
oil cloth
پارچه مشمعی
pack cloth
لفاف بارپیچی
right side of a cloth
روی پارچه
saddle cloth
پارچه زیر یا روی زین باشماره اسب
sail cloth
پارچه بادبانی یا شراعی
silk cloth
پارچه ابریشمی
sweat cloth
عرق گیر
tea cloth
پارچه روی سینی یا میز چای
tea cloth
دستمال برای خشکاندن فنجان ها
to d. a cloth red
پارچه ایی را رنگ قرمز زدن
grille cloth
پارچه بلندگو
cloth-hall
بازار
crocus cloth
پارچه زبری که اکسید فریک قرمزرنگ فریف و ریزسایندهای روی سطح ان قرارگرفته و برای جلا دادن فلزات بکارمیرود
corded cloth
پارچه راه راه
cloth merchant
پارچه فروش
cloth merchant
بزاز
abrasive cloth
سمباده از جنس پارچه
A bale of cloth.
یک توپ پارچه
cloth-hall
محل داد و ستد
table cloth
رومیزی
table cloth
سفره
felt cloth
پارچه های نمدی
crumb cloth
زیرمیزی
dish cloth
قاب دستمال
floor cloth
قسمی مشمع فرشی
feeding cloth
مایه رسان
feeding cloth
پنبه رسان
oiled cloth
پارچه روغنی
empire cloth
پارچه روغنی
emery cloth
کاغذ سمباده
double cloth
پارچه دولا
wrong side of a cloth
پشت پارچه
To smooth out a cloth by ironing it .
پارچه را با اطوصاف کردن
Cut your coat according to your cloth.
<proverb>
کت ات را به اندازه پارچه ات ببر.
This cloth dosent shrink in the wash.
این پارچه در آب جمع نمی شود
gold
زر
gold
اندود زرد نخ زری
gold
جامه زری
gold
Au :symb
gold
دایره مرکزی هدف
gold
چشم گاومیش
gold
ثروت رنگ زرد طلایی
gold
پول
best gold
تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
gold
طلا
Gold
<adv.>
<noun>
رنگ طلائی
gold
سکه زر
ingot gold
شمش طلا
ingot of gold
شمش طلا
inlaid with gold
زرکوب
gold thread
گلابتون زر
inlaid with gold
طلا کوب
gold standards
حالتی که پشتوانه اسکناس یا پول کشوری طلا باشد
paper gold
طلای کاغذی
paper gold
منظور حق برداشت مخصوص است
gold-rimmed
آنچهلبهوقالبطلاداشتهباشد
gold-plated
آبطلا دادهشده - طلااندودشده
All is not gold that glitters.
<proverb>
هر آنچه میدرخشد طلا نیست(هر گردى گردو نیست).
gold dust
خاک طلادار
gold dust
گرد طلا
All that glitters is not gold .
<proverb>
هر چیزى که مى درخشد طلا نیست.
as good as gold
<idiom>
مثل یک تکه جواهر
white gold
الیاژی از طلا شبیه به پلاتین که از ترکیب نیکل یا سایرفلزات و طلا بدست می اید
to prospect for gold
جستجوی زردر محلی کردن برای جستجوی زر در جایی پی کردن
to dig gold
زرکندن
the name of the unit of gold
دینار
heart of gold
<idiom>
شخصیت بخشنده داشتن
to dig gold
زردراوردن
gold washing
شستن طلائی
[نوعی سفیدگری مرسوم در افغانستان که با رنگزدائی فرش های قرمز، آنرا بصورت ترکیبی اتفاقی از رنگ های زرد و نارنجی در می آورد. این نوع زمینه رنگی، مورد علاقه بعضی از خریداران اروپایی می باشد.]
red gold
پول
red gold
زر
gold fish
ماهی طلایی
gold standards
سیستم پشتوانه طلا
gold medal
مدال طلا
gold beetle
سوسک طلایی
gold bug
سوسک طلایی
gold contacts
اتصالات الکتریکی
gold contacts
که با طلا پوشیده شده اند تا مقاومت الکتریکی را افزایش دهند
gold crisis
بحران طلا
gold digger
جوینده طلا
gold digger
زنی که با افسونهای زنانه مردان را تیغ میزند
gold embroidery
زردوزی
gold fever
حرص زرجویی
gold fever
اتش حرص که درجویندگان زرافروخته میشود
gold field
ناحیه زرخیز
gold filled
دارای روکش طلا
gold beating
زرورق سازی
gold beating
زرکوبی
gold beater
زرورق ساز
gold medals
مدال طلا
fool's gold
پیریت
fool's gold
سولفور اهن
dutch gold
زرورق بدل
gold tisane
زر بافت
gold tisane
زربفت
gold washer
خاکشو
gold washer
کسیکه خاک زرداررابرای زرجویی میشوید لاوک خاکشویی
gold carats f.
زرهیجده عیار
gold fish
ماهی قرمز
gold amalgam
جیوه امیخته بازر
gold bar
شمش طلا
gold flow
جریان طلا
gold leaf
ورقه طلای نازک
gold standard
واحد طلا
gold market
بازار طلا
gold reserve
اندوخته طلا
gold refinery
واحد تصفیه طلا
gold mining
استخراج طلا
inlaid with gold
زرنشان
gold or silver
گلابتون
gold palm
نوعی نشان جنگی
gold palm
نشان شرکت در جنگهای ازادی امریکا
gold parity
برابری طلا
gold pool
صندوق مشترک طلا
gold leaf
زرورق نازک
gold parting
تصفیه طلا
gold flow
انتقال طلا
gold foil
ورقه زر
gold foil
زرورق کلفت
gold standard
نظام پایه طلا
gold standard
نظام پولی طلا
gold refining
تصفیه طلا
gold standard
پایه طلا
gold solder
لحیم طلا
gold backing system
نظام پایه طلا
gold worked steel
فولاد اصلاح شده
gold oak leaf
برگ خرما
the streets are paved with gold
<idiom>
از در و دیوار شهر پول می بارد
My gold ring is in pawn.
انگشتر طلایم درگرو است
gold lace
[braids]
گلابتون
[نخ های تزئینی از طلا یا نقره برای جلوه های ویژه در زمینه قالیچه]
rolled gold bracelet
دست بند طلایی
[غلتیده ]
The gold market is booming .
بازار طلااینروزها گرم است
to alloy gold with copper
بارزدن
to alloy gold with copper
عیارزدن
gold import point
نقطه ورود طلا
gold export point
قیمت کالای خارجی با ارزخریداری شده خودداری میکند
gold exchange standard
پایه ارز طلا
gold import point
حالتی است که کشور خریداری کننده کالابه جای ارز یا پول
gold import point
طلای خالص به فروشنده میدهد
silver inwrought with gold
سیمینهای که زردر ان کارکرده باشند
gold currency system
نظام پولی طلا
gold leaf electroscope
الکتروسکپ با برگههای طلا
international gold standard
پایه طلای بین المللی
gold and silver plant
حشیشه القمر
gold backing system
نظام پشتوانه طلا
to alloy gold with copper
امیختن
gold bullion standard
پایه شمش طلا
gold bullion standard
پایه طلای غیر مسکوک
the morning hour has gold in its mouth
<proverb>
سحرخیز باش تا کامروا باشی
full bodied gold coin
سکه طلای تمام عیار
Anyone can count the seeds in an apple, but only Gold can count the number of apples in a seed.
هر کسی نمی تواند تعداد دانه های داخل یک سیب را بشمارد اما فقط خدا می تواند تعداد سیب های نهفته در یک دانه را بشمارد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com