English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (16 milliseconds)
English Persian
half bred دورگه
half bred بی تربیت
Other Matches
well bred خوش جنس
bred باراوردن
bred پروراندن
bred پروردن
thorough bred سر کش
well-bred با تربیت تربیت شده
thorough bred خوش جنس
well bred با تربیت
thorough bred اصیل
true bred اصیل
ill-bred بی تربیت
cross bred پیوندی
true bred با تربیت
cross bred در رگه
standard bred اسب امریکایی پرورش یافته برای مسابقه سرعت واستقامت
high bred اصیل
high bred باتربیت
ill bred بی تربیت
ill bred بی ادب
ill bred غیر متمدن بد تربیت شده
low bred بی تربیت
low bred پست
what is bred in the bone will come out in the flesh <proverb> عاقبت گرگ زاده گرگ شود
to go off half بی اندیشه سخن گفتن وزیاددیدن
to go off half بی گدارباب زدن
half دیسک درایویی که مقابل آن نیمی از حالت استاندارد باشد.
i thank you be half of از طرف ... تشکر می کنم
second half نیمه دوم
half way واقع در نیمه راه
half and half بالمناصفه
half and half نصفانصف
half and half نوعی ابجو انگلیسی
one half of نیمی از
one half of یک نصف
one is half of two یکی نیمی است از دو
half a d. نیم دو جین
half a d. شش تا
one's better half زن بطور کنایه
ones better half زن
outside half هافبک کناری
right half نیمهراست
half way نیمه راه
half سو
half طرف
half جمع کننده دودویی که میتواند نتیجه جمع دو ورودی را تولید کند. و رقم نقل خروجی تولید میکند ولی نمیتواند رقم نقل ورودی بپذیرد
half نیمی
half بطور ناقص
half نیمه نخست
half نصف
half حرکت یا نمایش گرافیکی با نیمی از شدت معمولی
half یکی از دو بخش معادل
half مجموعه بیتتها که نیمی از کلمه استاندارد را می گیرند ولی به عنوان واحد مجزا قابل دسترسی اند
half ارسال داده در یک جهت در واحد زمان روی کانال یک سویه
half مودمی که در هر لحظه در یک حالت کار میکند.
half شریک ناقص
half نصفه
half in half out دو پشتک به عقب با نیم وارو
first half نیمه نخست
half نیم
half کارتن با طول نصفه
half time نصف وقت
half sole نیم تخت
half slip زیر پیراهنی
half timber الوار کوتاه
half tone رنگ متوسط سایه رنگ
half sole نیم تخت انداختن
half tone سایه روشن
half tone سایه روشن زدن
half track هاف تراک
half tide حالت وسط جزر ومد
half timber ساخته شده از الوار کوتاه
half tone نیم پرده
half time نیم وقت
half time نیمه بازی
half track خودرو نیمه شنی یا نیم زنجیر
half step نیم گام
half staff نیم افراشته
half sovereign سکه زر ده شیلینکی انگلیس
half sole نیم تخت زدن
half thickness ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
half timer شاگردیکه درنیمی ازوقت خوددرس میخواندودرنیمه دیگرکارمیکند
half mast نیم افراشتگی پرچم
half slip ژوپن
half pace تخت گاه
half pace سکو
half section نیم برش
half seas over پاتیل
half seas over مست خراب
half pay حقوق ناتمام
half pay حق انتظار خدمت
half round نیم دایره
half round نیم گرد
half relief نیم برجسته
half reaction نیم واکنش
half pint کوچولو
half pint کوچک
half pay حق مستمری
half pint کوتاه تر از مقدارمتوسط
half pace شاه نشین
half of my time نیمی ازوقت من
half section نیم مقطع
half round گج بری نیم گرد
half made نیم دیوانه
half mast نیم افراشتگی
half mast نیم افراشتن
half mast نیم افراشته
half sister خواهر ناتنی
half mast نیم افراشتن پرچم
half sidestep روش صعود با اسکی گام به گام
half moon نصفه ماه
half moon تربیع اول وثانی زن قحبه
half moon هلالی
half moon هرچیزهلالی شکل
half nephew پسرنابرادری
half nephew پسرناخواهری
half shadow نیم سایه
half penny سکه نیم پنی
half tracked نیمه شنی
half-timbering ساختمان نیمه چوبی
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
He is only half a man . مردانگی ندارد (فاقد قدرت وشجاعت )
half-term تعطیلیبینترم
half-price نیمبها
half-day کارنیمروز
half board هتلیکهفقطصبحانهوعصرانهدرآنسروشود
left half نیمهچپ
half-slip زیرداخلی
half-side نصفیکطرف
half-glasses عینک یک چشمی
half indexing فهرستسازینیمه
half handle نیمدسته
half-baked <idiom> احمق
half the battle <idiom> قسمت بزرگیاز کار
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
half-pace شاه نشین نیم گرد
half-moon سنگر نیم هلالی
half-figure پیکره انتهایی
half-column نیمه ستون
half-bat آجر نیمه
Give me half [some of it] of it! نصف آن [یکخورده از آن] را به من بده!
half price نصف قیمت
for half board برای تختخواب، صبحانه و یک وعده غذای اصلی
for half board برای نیم پانسیون
meet someone half-way <idiom> به توافق رسیدن با کسی
six of one and half-a-dozen of the other <idiom> دوقلو بودن
half barb پیکاننصفه
fly half نیمهپرتابمرتفعتوپ
he is half your weight وزن او نصف وزن شما است
he did half swear سخت سوگندیادکردن
half yearly نیم ساله
half yearly شش ماهه
half word نیم کلمه
half worcester ضربهای در بولینگ که میلههای 3 و 9 یا 2 و 8 را جامی گذارد
half width نیم پهنا
half way houses خانههای امادگی
half volley ضربه بلافاصله پس ازتماس توپ با سطح
half volley پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
half view نیم نما
half truth حقیقت ناقص
i had half a mind to go چندان مایل برفتن نبودم انقدر ها میل نداشتم بروم
it is half cooked نیم پخته است
it is not half bad هیچ بد نیست
centre half نیمهمیانی
half-timbered نیمه چوبی
to see with half an eye ازگوشه چشم دیدن
to meet half way درنیمه راه کسی را دیدن یابرخورد کردن
standoff half بازیگر میانی پشت خط تجمع برای دریافت توپ
right half back نگهبان راست
one and half pass یک و نیم گذری
of half blood ناتنی
meet half way مصالحه کردن سازش کردن
meet half way مدارا کردن
lap half پیوند نیم نیم
it is not half bad انجا بداست
half truth سخن نیم راست
half caste دارای پدر اروپایی ومادر هندوستانی
half back میان بازی کن
half astern نصف قدرت به عقب
half area محل توقف سربازان در حین حرکت برای تجدید سازمان یاگرفتن مهمات یا استراحت
half angle نیمساز
half adder نیمه جمع کننده
half adder نیم افزایشگر
half a rial نیم ریال
half pst two دوونیم
half past two دوونیم
at half cock از بند دوم رد شده
half-sisters خواهر ناتنی
half-sister خواهر ناتنی
half-brothers برادر امی یا ابی
half-brothers برادر ناتنی
half back میان
half baked نیم پخته
half cap سلام با اندک تکانی درکلاه
half cap نیم سلام
half brother برادر ناتنی
half brother نابرادری
half breed ادم دورگه
half breed از نژاد مختلف
half bound درپشت وگوشه هاچرمی ودردوطرف پارچهای چرمی پارچهای
half boot نیم چکمه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com