English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
half heartedness عدم خلوص
half heartedness بی میلی سردی
Other Matches
false heartedness خیانت
open heartedness راست بازی
cold heartedness بی عاطفگی
free heartedness ازادگی
free heartedness رک گوئی
free heartedness سخاوت
cold heartedness بیرحمی
faint heartedness ترسوئی
light heartedness خوشدلی
faint heartedness بزدلی
faint heartedness فتور
open heartedness رک گویی صداقت
open heartedness خوش گمانی
hard heartedness سنگدلی
hard heartedness قساوت
stout heartedness جرات
kind heartedness مهربانی
kind heartedness خوش قلبی
stout heartedness قوت قلب
second half نیمه دوم
outside half هافبک کناری
to go off half بی اندیشه سخن گفتن وزیاددیدن
to go off half بی گدارباب زدن
ones better half زن
one's better half زن بطور کنایه
one is half of two یکی نیمی است از دو
half way واقع در نیمه راه
half way نیمه راه
i thank you be half of از طرف ... تشکر می کنم
half and half بالمناصفه
first half نیمه نخست
half and half نوعی ابجو انگلیسی
half a d. نیم دو جین
half a d. شش تا
one half of نیمی از
one half of یک نصف
half in half out دو پشتک به عقب با نیم وارو
right half نیمهراست
half ارسال داده در یک جهت در واحد زمان روی کانال یک سویه
half مجموعه بیتتها که نیمی از کلمه استاندارد را می گیرند ولی به عنوان واحد مجزا قابل دسترسی اند
half یکی از دو بخش معادل
half and half نصفانصف
half نصف
half طرف
half نیمه نخست
half شریک ناقص
half نیمی
half جمع کننده دودویی که میتواند نتیجه جمع دو ورودی را تولید کند. و رقم نقل خروجی تولید میکند ولی نمیتواند رقم نقل ورودی بپذیرد
half کارتن با طول نصفه
half نصفه
half نیم
half حرکت یا نمایش گرافیکی با نیمی از شدت معمولی
half مودمی که در هر لحظه در یک حالت کار میکند.
half دیسک درایویی که مقابل آن نیمی از حالت استاندارد باشد.
half بطور ناقص
half سو
half sister خواهر ناتنی
half relief نیم برجسته
half time نیمه بازی
half sidestep روش صعود با اسکی گام به گام
half shadow نیم سایه
half slip ژوپن
half slip زیر پیراهنی
half sole نیم تخت
half tone رنگ متوسط سایه رنگ
half tone نیم پرده
half timer شاگردیکه درنیمی ازوقت خوددرس میخواندودرنیمه دیگرکارمیکند
half time نیم وقت
half time نصف وقت
half timber ساخته شده از الوار کوتاه
half tone سایه روشن زدن
half timber الوار کوتاه
half tide حالت وسط جزر ومد
half thickness ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
half step نیم گام
half step نیم قدم
half staff نیم افراشته
half sovereign سکه زر ده شیلینکی انگلیس
half sole نیم تخت زدن
half sole نیم تخت انداختن
half tone سایه روشن
half section نیم مقطع
half pace شاه نشین
half of my time نیمی ازوقت من
half nephew پسرناخواهری
half nephew پسرنابرادری
half moon هرچیزهلالی شکل
half moon تربیع اول وثانی زن قحبه
half moon نصفه ماه
half mast نیم افراشتن پرچم
half mast نیم افراشتگی پرچم
half mast نیم افراشته
half mast نیم افراشتن
half mast نیم افراشتگی
half made نیم دیوانه
half made اندکی دیوانه
half pace تخت گاه
half pace سکو
half pay حقوق ناتمام
half section نیم برش
half moon هلالی
half seas over پاتیل
half seas over مست خراب
half round گج بری نیم گرد
half round نیم دایره
half round نیم گرد
half reaction نیم واکنش
half pint کوچولو
half pint کوچک
half pint کوتاه تر از مقدارمتوسط
half penny سکه نیم پنی
half pay حق مستمری
half pay حق انتظار خدمت
half mad خل
He is only half a man . مردانگی ندارد (فاقد قدرت وشجاعت )
to see with half an eye ازگوشه چشم دیدن
half-baked <idiom> احمق
half the battle <idiom> قسمت بزرگیاز کار
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
six of one and half-a-dozen of the other <idiom> دوقلو بودن
standoff half بازیگر میانی پشت خط تجمع برای دریافت توپ
meet someone half-way <idiom> به توافق رسیدن با کسی
right half back نگهبان راست
for half board برای نیم پانسیون
for half board برای تختخواب، صبحانه و یک وعده غذای اصلی
half price نصف قیمت
Give me half [some of it] of it! نصف آن [یکخورده از آن] را به من بده!
half-timbered نیمه چوبی
centre half نیمهمیانی
half-term تعطیلیبینترم
half-price نیمبها
half-day کارنیمروز
half board هتلیکهفقطصبحانهوعصرانهدرآنسروشود
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
left half نیمهچپ
half-slip زیرداخلی
half-side نصفیکطرف
half-glasses عینک یک چشمی
half indexing فهرستسازینیمه
half handle نیمدسته
half barb پیکاننصفه
fly half نیمهپرتابمرتفعتوپ
half-bat آجر نیمه
half-column نیمه ستون
half-figure پیکره انتهایی
half yearly شش ماهه
half word نیم کلمه
half worcester ضربهای در بولینگ که میلههای 3 و 9 یا 2 و 8 را جامی گذارد
half width نیم پهنا
half way houses خانههای امادگی
to meet half way درنیمه راه کسی را دیدن یابرخورد کردن
half volley ضربه بلافاصله پس ازتماس توپ با سطح
half volley پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
half view نیم نما
half truth حقیقت ناقص
half truth سخن نیم راست
half tracked نیمه شنی
half track خودرو نیمه شنی یا نیم زنجیر
half yearly نیم ساله
he did half swear سخت سوگندیادکردن
half-moon سنگر نیم هلالی
half-pace شاه نشین نیم گرد
half-timbering ساختمان نیمه چوبی
one and half pass یک و نیم گذری
of half blood ناتنی
meet half way مصالحه کردن سازش کردن
meet half way مدارا کردن
lap half پیوند نیم نیم
it is not half bad انجا بداست
it is not half bad هیچ بد نیست
it is half cooked نیم پخته است
i had half a mind to go چندان مایل برفتن نبودم انقدر ها میل نداشتم بروم
he is half your weight وزن او نصف وزن شما است
half track هاف تراک
half mad اندکی دیوانه
half brother برادر ناتنی
half area محل توقف سربازان در حین حرکت برای تجدید سازمان یاگرفتن مهمات یا استراحت
half angle نیمساز
half cock چخماق در حال نیم پا
half adder نیمه جمع کننده
half adder نیم افزایشگر
half a rial نیم ریال
half pst two دوونیم
half past two دوونیم
at half cock از بند دوم رد شده
half-sisters خواهر ناتنی
half-sister خواهر ناتنی
half-brothers برادر امی یا ابی
half-brothers برادر ناتنی
half astern نصف قدرت به عقب
half back میان بازی کن
half back میان
half brother نابرادری
half breed ادم دورگه
half breed از نژاد مختلف
half bred بی تربیت
half bred دورگه
half bound درپشت وگوشه هاچرمی ودردوطرف پارچهای چرمی پارچهای
half boot نیم چکمه
half blooded دورگه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com